{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

پارت ۱

بارون آروم به شیشه‌های کافه میخورد و صدای موزیک ملایمی که پخش میشد، کل فضا رو خواب‌آلود کرده بود.

منم مثل همیشه پشت دستگاه قهوه ایستاده بودم و زیر لب غر میزدم.
+:
— اگه یه نفر دیگه بیاد لاته بدون فوم سفارش بده، خودمو میندازم تو دستگاه اسپرسو.

جی‌وو همونطور که با موبایلش ور میرفت، خندید.
*:
— تو یه روز واقعاً اخراج میشی.

چشمامو ریز کردم.
+:
— من؟ عزیزم این کافه بدون من سه روزم دوام نمیاره.
*:
— آره مخصوصاً با اون اخلاق سگت.

دستمالو پرت کردم سمتش و صدای خنده‌مون توی کافه پیچید.

همه‌چی عادی بود.
خیلی عادی.

اونقدر عادی که هیچوقت فکر نمیکردم تا چند ساعت دیگه، کل زندگیم زیر و رو میشه.

زنگ بالای در کافه صدا داد.

طبق عادت سرمو بالا آوردم تا مشتری جدیدو ببینم…

و همون لحظه برای چند ثانیه همه‌چی ساکت شد.

سه مرد وارد شدن.

کت‌های مشکی.
نگاه‌های سرد.
و اون حس سنگینی‌ای که یهویی توی فضا پخش شد.

دو نفر عقب ایستادن.

ولی نفر وسط…

لعنتی.

قد بلند، لباس تیره، موهای مشکی که کمی روی پیشونیش ریخته بود، و تتوهایی که از زیر آستین پیراهن مشکیش معلوم بودن.

نگاهش آروم روی کافه چرخید.

سرد.
بی‌احساس.
ترسناک.

و وقتی چشمش به من افتاد…

نمیدونم چرا قلبم یه لحظه اشتباه زد.

جی‌وو خیلی آروم زمزمه کرد:
— اوه خدای من… این چرا انقدر شبیه شخصیتای فیلمای مافیاییه؟

با آرنج زدم تو پهلوش.
+:
— خفه شو روانی.

ولی راست میگفت.

اون مرد زیادی خطرناک به نظر میرسید برای جایی مثل این کافه کوچیک.

مردای پشت سرش یه میز گوشه کافه رو گرفتن، ولی خودش تکون نخورد.

فقط… نگاهم میکرد.

اخم کردم و رفتم سمتش.
+:
— سفارش؟

چند ثانیه ساکت موند.

از نزدیک ترسناک‌تر بود.
بوی تلخ سیگار و عطر سردش قاطی شده بود.

نگاهش افتاد روی اسمم که روی پلاک کوچیک لباس کارم نوشته شده بود.

بعد آروم گفت:
-:
— یه آمریکانو.

پوزخند زدم.
+:
— تلخ؟

نگاهش از چشمام جدا نشد.
-:
— خیلی.

نمیدونستم چرا از طرز حرف زدنش عصبی میشم.

انگار هر کلمه‌ای که میگفت، معنی بیشتری پشتش بود.

دفتر سفارشو بستم.
+:
— خب پس مناسب خودتونه.

جی‌وو از اونور نزدیک بود خفه شه از نگه داشتن خنده‌ش.

ولی اون مرد…

فقط نگام کرد.

و برای اولین بار، یه چیز خیلی خفیف توی نگاه سردش تکون خورد.

انگار نزدیک بود لبخند بزنه.

ولی نزد.

برگشتم سمت دستگاه قهوه، ولی هنوز سنگینی نگاهشو پشت سرم حس میکردم.

جی‌وو سریع پچ زد:
— قسم میخورم اون یارو یا رئیس مافیاست یا قاتل زنجیره‌ای.
+:
— هر چی هست به من ربطی نداره.

ولی داشت.

نمیدونستم چرا…

فقط حس بدی داشتم.

اون مدل حسایی که آروم توی دلت میگن:
«یه اتفاقی قراره بیفته.»

وقتی قهوه آماده شد، لیوانو گذاشتم جلویش.
+:
— آمریکانوی خیلی تلخ برای آقای خیلی اخمو.

مینهو که کنار میز ایستاده بود، یه لحظه انگار شوکه شد از طرز حرف زدنم.

احتمالاً کسی تا حالا اونجوری با رئیسش حرف نزده بود.

ولی خود مرد…

آروم لیوانو برداشت.
-:
— تو همیشه اینقدر زیاد حرف میزنی؟

دست به سینه تکیه دادم به میز.
+:
— تو همیشه اینقدر ترسناکی؟

چند ثانیه سکوت شد.

جی‌وو از دور داشت با هیجان مارو نگاه میکرد انگار سریال دیده باشه.

و بعد…

برای اولین بار، گوشه لب مرد خیلی کم بالا رفت.

اونقدر کم که اگر دقت نمیکردی، نمیفهمیدی.

ولی من دیدم.

و نمیدونستم همون لبخند کوچیک…
قراره زندگیمو نابود کنه.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲از لحظه‌ای که اون مرد وارد کافه شده بود، فضا عجیب شده ...

پارت ۳(+: ا/ت)(-: جونگکوک)(*: جی‌وو)(/: مینهو)بارون هنوزم می...

قبلِ اینکه فراموشم کنیشخصیت‌هاا/ت۲۳ ساله.دختری با موهای موج‌...

my exp.31قسمت ۱ که در ادامه پارت ها به صورت e.1 مینویسمروز ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط