پارت ۲
پارت ۲
از لحظهای که اون مرد وارد کافه شده بود، فضا عجیب شده بود.
نه فقط برای من.
برای همه.
حتی مشتریای همیشگی هم آرومتر حرف میزدن، انگار ناخودآگاه فهمیده بودن نباید زیادی سروصدا کنن.
ولی خودش؟
کاملاً خونسرد روی صندلی نشسته بود و قهوه تلخشو میخورد.
انگار نه انگار حضورش کل فضا رو سنگین کرده.
و چیزی که بیشتر رو اعصابم بود…
این بود که هرازگاهی نگام میکرد.
نه اون مدل نگاههای هیز یا چندش.
بدتر.
اون مدل نگاههایی که انگار طرف داره توی مغزت راه میره.
جیوو آروم کنارم ظاهر شد و زیر لب گفت:
— هنوزم میخوای بگی بهت ربطی نداره؟
همونطور که لیوانارو میچیدم، چپچپ نگاش کردم.
+:
— تو چرا انقدر ذوق داری؟
*:
— چون زندگیت تا قبل از این فقط قهوه و غر زدن بود، الان حداقل یه رئیس مافیای خوشگل واردش شده.
نزدیک بود لیوان از دستم بیفته.
+:
— خفه شووو.
جیوو ریز خندید.
*:
— اسمشم بهش میاد.
اخم کردم.
+:
— تو از کجا فهمیدی اسمش چیه؟
*:
— نفهمیدم، حدس زدم.
+:
— روانی.
ولی حقیقت این بود که…
منم توی ذهنم براش اسم ساخته بودم.
«آدم خطرناک.»
و عجیب بود که هنوز نمیدونستم اسم واقعیش چیه.
حدود یک ساعت گذشت.
بارون شدیدتر شده بود و کافه کمکم خلوت میشد.
داشتم میزارو تمیز میکردم که صدای در دوباره اومد.
یه پسر مست، تلوتلوخوران وارد شد.
اول اهمیتی ندادم.
تا وقتی که مستقیم اومد سمت کانتر.
— یه قهوه بده خوشگله.
چشمامو چرخوندم.
+:
— اول صاف وایسا بعد مخ بزن.
جیوو خندشو خفه کرد.
پسره خم شد سمتم.
بوی الکلش حالمو بد کرد.
— شمارهتم میدی؟
عقب رفتم.
+:
— نه.
ولی انگار نمیفهمید.
دستشو گذاشت روی کانتر و بیشتر نزدیک شد.
— چرا؟ دوست پسر داری؟
قبل اینکه جواب بدم، صدای آروم و سردی از پشت سرم اومد.
-:
— ازش فاصله بگیر.
کل بدنم ناخودآگاه ساکت شد.
پسره برگشت.
و همون لحظه رنگش پرید.
اون مرد…
همون مرد خطرناک کافه… چند قدم اونورتر ایستاده بود.
دستاش توی جیب کتش بودن، ولی نگاهش…
لعنتی.
اون نگاه میتونست آدمو بکشه.
پسره سعی کرد بخنده.
— مشکلی هست؟
مرد آروم نزدیکتر شد.
-:
— گفتم ازش فاصله بگیر.
این بار صداش پایینتر بود.
و ترسناکتر.
پسره سریع عقب رفت.
— باشه بابا دیوونه شدی؟
و تقریباً فرار کرد بیرون.
چند ثانیه سکوت شد.
من هنوز مات نگاش میکردم.
اونم نگام میکرد.
بعد خیلی آروم گفت:
— نباید اجازه بدی اینجوری بهت نزدیک شن.
اخم کردم.
+:
— خودم بلد بودم جمعش کنم.
-:
— مطمئنی؟
لحنش اصلاً مسخرهکننده نبود.
همین بیشتر عصبیم کرد.
دست به سینه شدم.
+:
— ببین آقای مرموز، اینکه یه نفر رو ترسوندی دلیل نمیشه الان نقش بادیگاردمو بازی کنی.
مینهو که کنار در ایستاده بود، زیرچشمی به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک.
پس اسمش این بود.
اون مرد چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
— جونگکوک.
پلک زدم.
+:
— چی؟
-:
— اسمم.
نمیدونم چرا قلبم یه لحظه لرزید.
شاید چون اسمش دقیقاً به خودش میومد.
آروم.
سنگین.
خطرناک.
سریع حواسمو جمع کردم.
+:
— خب… جونگکوک. ممنون بابت کمک. حالا میشه بذاری کار کنم؟
جیوو از اونور نزدیک بود از فضولی منفجر شه.
جونگکوک چند لحظه نگام کرد.
بعد دست برد سمت جیبش، یه پاکت سیگار درآورد و رفت سمت در.
ولی قبل بیرون رفتن، مکث کرد.
بدون اینکه برگرده گفت:
— قهوههات زیادی شیرینه.
اخم کردم.
+:
— به تو چه؟
و این بار…
خیلی آروم خندید.
-:
— هیچی.
بعد رفت زیر بارون.
و من همونجا ایستاده بودم…
در حالی که برای اولین بار توی زندگیم، از یه آدم غریبه اینقدر حس عجیبی گرفته بودم.
انگار یه طوفان آروم…
تازه وارد زندگیم شده بود.
از لحظهای که اون مرد وارد کافه شده بود، فضا عجیب شده بود.
نه فقط برای من.
برای همه.
حتی مشتریای همیشگی هم آرومتر حرف میزدن، انگار ناخودآگاه فهمیده بودن نباید زیادی سروصدا کنن.
ولی خودش؟
کاملاً خونسرد روی صندلی نشسته بود و قهوه تلخشو میخورد.
انگار نه انگار حضورش کل فضا رو سنگین کرده.
و چیزی که بیشتر رو اعصابم بود…
این بود که هرازگاهی نگام میکرد.
نه اون مدل نگاههای هیز یا چندش.
بدتر.
اون مدل نگاههایی که انگار طرف داره توی مغزت راه میره.
جیوو آروم کنارم ظاهر شد و زیر لب گفت:
— هنوزم میخوای بگی بهت ربطی نداره؟
همونطور که لیوانارو میچیدم، چپچپ نگاش کردم.
+:
— تو چرا انقدر ذوق داری؟
*:
— چون زندگیت تا قبل از این فقط قهوه و غر زدن بود، الان حداقل یه رئیس مافیای خوشگل واردش شده.
نزدیک بود لیوان از دستم بیفته.
+:
— خفه شووو.
جیوو ریز خندید.
*:
— اسمشم بهش میاد.
اخم کردم.
+:
— تو از کجا فهمیدی اسمش چیه؟
*:
— نفهمیدم، حدس زدم.
+:
— روانی.
ولی حقیقت این بود که…
منم توی ذهنم براش اسم ساخته بودم.
«آدم خطرناک.»
و عجیب بود که هنوز نمیدونستم اسم واقعیش چیه.
حدود یک ساعت گذشت.
بارون شدیدتر شده بود و کافه کمکم خلوت میشد.
داشتم میزارو تمیز میکردم که صدای در دوباره اومد.
یه پسر مست، تلوتلوخوران وارد شد.
اول اهمیتی ندادم.
تا وقتی که مستقیم اومد سمت کانتر.
— یه قهوه بده خوشگله.
چشمامو چرخوندم.
+:
— اول صاف وایسا بعد مخ بزن.
جیوو خندشو خفه کرد.
پسره خم شد سمتم.
بوی الکلش حالمو بد کرد.
— شمارهتم میدی؟
عقب رفتم.
+:
— نه.
ولی انگار نمیفهمید.
دستشو گذاشت روی کانتر و بیشتر نزدیک شد.
— چرا؟ دوست پسر داری؟
قبل اینکه جواب بدم، صدای آروم و سردی از پشت سرم اومد.
-:
— ازش فاصله بگیر.
کل بدنم ناخودآگاه ساکت شد.
پسره برگشت.
و همون لحظه رنگش پرید.
اون مرد…
همون مرد خطرناک کافه… چند قدم اونورتر ایستاده بود.
دستاش توی جیب کتش بودن، ولی نگاهش…
لعنتی.
اون نگاه میتونست آدمو بکشه.
پسره سعی کرد بخنده.
— مشکلی هست؟
مرد آروم نزدیکتر شد.
-:
— گفتم ازش فاصله بگیر.
این بار صداش پایینتر بود.
و ترسناکتر.
پسره سریع عقب رفت.
— باشه بابا دیوونه شدی؟
و تقریباً فرار کرد بیرون.
چند ثانیه سکوت شد.
من هنوز مات نگاش میکردم.
اونم نگام میکرد.
بعد خیلی آروم گفت:
— نباید اجازه بدی اینجوری بهت نزدیک شن.
اخم کردم.
+:
— خودم بلد بودم جمعش کنم.
-:
— مطمئنی؟
لحنش اصلاً مسخرهکننده نبود.
همین بیشتر عصبیم کرد.
دست به سینه شدم.
+:
— ببین آقای مرموز، اینکه یه نفر رو ترسوندی دلیل نمیشه الان نقش بادیگاردمو بازی کنی.
مینهو که کنار در ایستاده بود، زیرچشمی به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک.
پس اسمش این بود.
اون مرد چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
— جونگکوک.
پلک زدم.
+:
— چی؟
-:
— اسمم.
نمیدونم چرا قلبم یه لحظه لرزید.
شاید چون اسمش دقیقاً به خودش میومد.
آروم.
سنگین.
خطرناک.
سریع حواسمو جمع کردم.
+:
— خب… جونگکوک. ممنون بابت کمک. حالا میشه بذاری کار کنم؟
جیوو از اونور نزدیک بود از فضولی منفجر شه.
جونگکوک چند لحظه نگام کرد.
بعد دست برد سمت جیبش، یه پاکت سیگار درآورد و رفت سمت در.
ولی قبل بیرون رفتن، مکث کرد.
بدون اینکه برگرده گفت:
— قهوههات زیادی شیرینه.
اخم کردم.
+:
— به تو چه؟
و این بار…
خیلی آروم خندید.
-:
— هیچی.
بعد رفت زیر بارون.
و من همونجا ایستاده بودم…
در حالی که برای اولین بار توی زندگیم، از یه آدم غریبه اینقدر حس عجیبی گرفته بودم.
انگار یه طوفان آروم…
تازه وارد زندگیم شده بود.
- ۱۳۷
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط