{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هدیه

هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد
دیدگاه ها (۱)

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش/ماییم که پا جای پای خود...

چه جالب... ناز را میکشیم,آه را میکشیم,انتظار را میکشیم,فریاد...

دربیکرانه های زندگی دو چیز افسونم کرد , رنگ آبی آسمان که می ...

چه زیبا میگوید نلسون ماندلا:ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ؟!"ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ" ﯾﻌ...

عاشقانه های شبنم

عاشقانه های شبنم

part 37نامجون آروم بهش کمک کرد دراز بکشه و پتو رو روش مرتب ک...

در روزگاری که آینه‌ها هم گاهی غبارِ خودخواهی را پس نمی‌دهند،...

اخرین بازمانده

فرزند کدام دریا بودی...؟ که سَهمَت از ارث موج موهایت شد؟!#س...

پارت ۸۸ | «ده ثانیه در تاریکی...»دو روز بعد...شرکت از صبح شل...

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۳ | «یک تصمیم بزرگ......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط