👑 پارت دوم👑
👑 پارت دوم👑
💗 ماتینا💗
که یهو.....ـ
که یهو یه جیغی کشید و گفت:
بهداد_عیییییی واییییییی مامانیییی کجایی من میترسمممم ماماااااان😭 😭
و بعد از حرفش پقی زد زیر خنده
بهداد_برو بخواب بچه بروووو فردا کلاس داری نینی کوشولووو بعداز کلاس تو حیاط دانشگاه منتظرم باش.....
نزاشت حرفی بزنمو قطع کرد....به فکر فرو رفتم.....
من ۲۰ سالم بودو میخواستم پلیس بشم....تا انتقاممو بگیرم....انتقامه خونه ار....
با صدای تقه ای که از بیرون اومد از فکر دراومدم و به بیرون رفتم که دیدم دو مرد در حال دزدی اند.....سریع رفتم تو اتاقم و ماسکمو زدم و به طرفشون رفتم و بهشون گفتم شماهم اومدین برا دزدی؟؟
دزد۱_اره توام اومدی؟؟
دزد۲_ینی اینقد پولدارن که هرشب و هرشب دزد میاد؟؟
_حالا اینا مهم نیس تو برو پایین توام برو بالا منم اینجارو میگردم
بعد از اینکه اینارو فرستادم رفتم وردنه (چوب نون پزی)رو رو اوردم و زدم تو سر اولی و با یه سری فن که یادمون دادن رو روش پیاده کردم تا بیهوش شد.....به طرف او یکی رفتن تا برگشت منو دید و بم گفت:
دزده_چیزی پیدا کردی؟؟
اره بیا بریم نشونت بدم به طرف گلدون رفتم و گفتم:
_اونجارو ببین
وقتی دزده برگشت گلدونو برداشتم و خواستم تو سرش بکوبم که بایه حرکت برگشت و یه چاقو تو شکمم فرو کرد و دراورد خواست دوباره به شکمم ضربه بزنه یهو دسشتو گرفتمو پیچوندم و با لگد زدم به گردنش که بیهوش شد.....دیگه چشام داشت روی هم میرفت که با اخرین توانم صدای مامانم و بابام زدم و اخرین چیزی که دیدم باز شدن در اتاق مامان و بابام بودو سیاهی مطلق......
💗 ماتینا💗
که یهو.....ـ
که یهو یه جیغی کشید و گفت:
بهداد_عیییییی واییییییی مامانیییی کجایی من میترسمممم ماماااااان😭 😭
و بعد از حرفش پقی زد زیر خنده
بهداد_برو بخواب بچه بروووو فردا کلاس داری نینی کوشولووو بعداز کلاس تو حیاط دانشگاه منتظرم باش.....
نزاشت حرفی بزنمو قطع کرد....به فکر فرو رفتم.....
من ۲۰ سالم بودو میخواستم پلیس بشم....تا انتقاممو بگیرم....انتقامه خونه ار....
با صدای تقه ای که از بیرون اومد از فکر دراومدم و به بیرون رفتم که دیدم دو مرد در حال دزدی اند.....سریع رفتم تو اتاقم و ماسکمو زدم و به طرفشون رفتم و بهشون گفتم شماهم اومدین برا دزدی؟؟
دزد۱_اره توام اومدی؟؟
دزد۲_ینی اینقد پولدارن که هرشب و هرشب دزد میاد؟؟
_حالا اینا مهم نیس تو برو پایین توام برو بالا منم اینجارو میگردم
بعد از اینکه اینارو فرستادم رفتم وردنه (چوب نون پزی)رو رو اوردم و زدم تو سر اولی و با یه سری فن که یادمون دادن رو روش پیاده کردم تا بیهوش شد.....به طرف او یکی رفتن تا برگشت منو دید و بم گفت:
دزده_چیزی پیدا کردی؟؟
اره بیا بریم نشونت بدم به طرف گلدون رفتم و گفتم:
_اونجارو ببین
وقتی دزده برگشت گلدونو برداشتم و خواستم تو سرش بکوبم که بایه حرکت برگشت و یه چاقو تو شکمم فرو کرد و دراورد خواست دوباره به شکمم ضربه بزنه یهو دسشتو گرفتمو پیچوندم و با لگد زدم به گردنش که بیهوش شد.....دیگه چشام داشت روی هم میرفت که با اخرین توانم صدای مامانم و بابام زدم و اخرین چیزی که دیدم باز شدن در اتاق مامان و بابام بودو سیاهی مطلق......
- ۳.۲k
- ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط