{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم ( اخر)

پارت سوم ( اخر)

چشم‌های تهیونگ پر از بغض و تردید بودند، اما در همان حال، پر از نوری که نمی‌توانست پنهانش کند.

یونا به آرامی به سمت او برگشت. قلبش مثل پرنده‌ای در قفس می‌تپید. ل*ب‌های تهیونگ به ل*ب‌های او نزدیک شد، اما نرسید؛ فاصله‌ای نامرئی بینشان بود، فاصله‌ای که نه فقط جسم، بلکه وجدان و قوانین آن را حفظ می‌کرد.

«من نمی‌خواهم به تو آسیب بزنم، یونا… اما…» صدای تهیونگ شکست، انگار که در آن لحظه تمام دنیا روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.

یونا دستش را روی قلب تهیونگ گذاشت. «من هم نمی‌خواهم این اتفاق بیفتد… اما نمی‌توانم این حس را انکار کنم.»

هردویشان می‌دانستند که این مسیر پر از درد است، پر از تلخی و گناه. اما آن لحظه، هرچقدر هم که بخواهند، نمی‌توانستند از هم دور شوند. نگاه‌های‌شان پر از عشق و گناه، پر از امید و ترس بود.

زمان می‌گذشت، و آن‌ها در کنار هم، بین حقیقت و خیال، بین عشق و گناه، گیر کرده بودند. هر لبخند، هر نگاه، هر لمس کوچک، پر از معنا بود؛ معمایی که فقط آن‌ها می‌فهمیدند.

پایان
دیدگاه ها (۵)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت سیزدهمصدای انفجار همه‌جا پیچید!ی...

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

p36

پارت ۴۳بعد از اتفاقات دیشب، چند روز گذشت.من و تهیونگ دوباره ...

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

#in_your_eyes part_۸۹ویو کایلاچشمام توی چشمای خمارش قفل شددی...

.....پارت هفدهم.....

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

🎭 آخرین نقشپارت هشتمفیلم‌برداری آن روز تا شب طول کشید.وقتی ه...

پارت چهارم: گذشتهاتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.جونگ‌کوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط