چشمـٓ نقرهٰ اےٓ..
چشمـٓ نقرهٰ اےٓ..
▹ · ————— ·𖧷· ————— · ◃
یآ گلٓـ زردمٰـ..؟
▹ · ————— ·𖧷· ————— · ◃
part¹⁸
بازم این مانیتور بود که وقتی چشم باز کرد دیدش.
بدن خشک شده شو تکون داد و با صدایی که از ته چاه در میومد گفت: آ..آب..
پرستاری که داشت آمپول توی سرمش میزد،سریع لیوان و پر از آب کرد و بهش داد.
دستاش توان نداشتن تا لیوان و نگه دارن.
پرستار سریع فهمید و خودش لیوان و به لبای پسر نزدیک کرد.
پرستار:حالت بهتره؟درد نداری؟
چشمای کم سوشو باز تر کرد تا بهتر ببینه.
من:(گلوشو صاف میکنه) گلوم..و..شکمم..میشه..بگی..چندروزه..که..بیهوشم..؟
همین چند کلمه صحبت کردن،به نفس نفس انداخته بودش.
پرستار:هوفف خداروشکر خوبی.همه نگرانت بودن.چهارروزه که بیهوشی.چیزی یادت هست؟
اروم سرشو تکون داد.
همه؟اخه کی منتظرش بود؟
احساس میکرد عین یه تیکه گوشت افتاده روی تخت.
خواست بشینه که پرستار دستاشو روی شوناش گذاشت و گفت:بلند نشو پسرجون.هنوز خوب نشدی.استراحت مطلقی.
همین حرف کافی بود تا دوباره دراز بکشه.پرستار ماسک اکسیژن و روی صورتش برگردوند که باعث شد خواب به چشماش بیاد.
...
لباسای بیمارستان و درآورد و لباسای خودشو پوشید. سولهی با کوک رفته بودن کارای ترخیصشو انجام بدن.
آروم بلند شد و روبه پرستار گفت:منو..ببر سردخونه.
پرستار: چیی؟سردخونه؟اونجا چراا؟استراحت مطلقی میفهمی؟
آب دهنشو قورت داد و با بیحالی گفت:لطفا..تا همراه هام نیومدن منو زود ببر. نمیخوام که چاچا برقصم.
پرستر دستشو گرفت و به سمت سردخونه برد.
از سرمای سردخونه لرزی کرد.
خواهرش سردش بود..
لب زد:پارک جیسو که پنج روز پیش به خاطر سکته قلبی مرد کدوم..تخته؟
پرستار ابرویی بالا انداخت.
پرستار:اما ما که این پنج روز فوتی نداشتیم!من اطلاعی ندارم ولی تا اونجایی که چک کردم کسی به اسم پارک جیسو رو سردخونه نیوردن.
پوزخندی زد که بخار از بین لباش فرار کرد.
من:شوخی میکنی..؟من الان آدمی ام که بتونی سرشو گرم کنی؟هاااااااااااااا؟
پرستار کمی عقب پرید.به پسر امگای روبه روش نمیخورد همچین اخلاقی!
پرستار:من واقعیتو گفتم. حالا هم باید برگردید اقای جئون الان میان.
بی قرار ، دور خودش وول خورد.
یعنی چی؟ جیسو اینجا نبود؟چرا حتی نمیتونست واسه بار آخر صورت قرص ماهشو ببینه؟
دستش توسط پرستار کشیده شد و به اتاقش بردش.
چشماش میسوختن برای اینکه اشکاش پایین بریزه.
سولهی داخل اومد و روبه روی پسرک وایستاد.
سولهی:جیمینا..خوبی؟
لبخندی به مهربونی سولهی زد.(آره جون عمت میبینیم کی مهربونه)
من:خوبم..سولییا..ممنون که حواست بم هست.
مغزش تشر زد:لعنتی احمق!فقط به خاطر اون نخوده که انقد باهات مهربونن!
همراهش از اتاق بیرون اومدن و سوار ماشین شدن.
ذهنش درگیر بود.
کاش یکی بش میگفت الان به چه دردی میخورد زندگی کردنش؟واسه چی باید ادامه میداد؟
سرش و روی شیشه گذاشت.
نگاه خیره جونگکوک روی خودش حس میکرد.
احساس میکرد صدساله که عمر داره.
آروم چشمای خسته شو بست و گذاشت،تنها خاطره بچگیش مرور بشه..
جیغ کشید:گیونییییی!بیا دیگعههه!بایدد سوجی رو پیداکنیمم!باز رفته توت فرنگیای باغ و بخوره.
پسرک خودشو از بین علف ها رد کرد و به پسر کوچیکتر رسید: توکا میشهه انقد جیغ نزنی؟کر شدم خب.
پسر کوچیکتر،با حالت بامزه ایی گفت:ایش اصن برو اونور! خودم سوجی قشنگمو پیدا میکنم.لازمم نیست فداکاری کنی عزیز دردونه مامانیی!
پسربزرگتر به رفتار کیوت و بامزش خندید.
دست کوچولوشو گرفت و دنبال خودش کشید.
آروم گفت:هی منم میامااا.هرچی نباشه اون فسقلی شکمو خواهر منم هستاااا..
چشماشو محکم باز کرد.
توی اتاق خوابش بود!
با غصه ته دلش،گفت:کجایی گیون..؟کجایی..تنها خاطره من..
یه پارت طولانی خدمتتون✨
قبول نیست دارم داستانو لو میدم ایشش😂
بیخیال شما حتی نمیتونید حدس بزنید چه خوابایی براتون دیدم🤌🏻🐤
▹ · ————— ·𖧷· ————— · ◃
یآ گلٓـ زردمٰـ..؟
▹ · ————— ·𖧷· ————— · ◃
part¹⁸
بازم این مانیتور بود که وقتی چشم باز کرد دیدش.
بدن خشک شده شو تکون داد و با صدایی که از ته چاه در میومد گفت: آ..آب..
پرستاری که داشت آمپول توی سرمش میزد،سریع لیوان و پر از آب کرد و بهش داد.
دستاش توان نداشتن تا لیوان و نگه دارن.
پرستار سریع فهمید و خودش لیوان و به لبای پسر نزدیک کرد.
پرستار:حالت بهتره؟درد نداری؟
چشمای کم سوشو باز تر کرد تا بهتر ببینه.
من:(گلوشو صاف میکنه) گلوم..و..شکمم..میشه..بگی..چندروزه..که..بیهوشم..؟
همین چند کلمه صحبت کردن،به نفس نفس انداخته بودش.
پرستار:هوفف خداروشکر خوبی.همه نگرانت بودن.چهارروزه که بیهوشی.چیزی یادت هست؟
اروم سرشو تکون داد.
همه؟اخه کی منتظرش بود؟
احساس میکرد عین یه تیکه گوشت افتاده روی تخت.
خواست بشینه که پرستار دستاشو روی شوناش گذاشت و گفت:بلند نشو پسرجون.هنوز خوب نشدی.استراحت مطلقی.
همین حرف کافی بود تا دوباره دراز بکشه.پرستار ماسک اکسیژن و روی صورتش برگردوند که باعث شد خواب به چشماش بیاد.
...
لباسای بیمارستان و درآورد و لباسای خودشو پوشید. سولهی با کوک رفته بودن کارای ترخیصشو انجام بدن.
آروم بلند شد و روبه پرستار گفت:منو..ببر سردخونه.
پرستار: چیی؟سردخونه؟اونجا چراا؟استراحت مطلقی میفهمی؟
آب دهنشو قورت داد و با بیحالی گفت:لطفا..تا همراه هام نیومدن منو زود ببر. نمیخوام که چاچا برقصم.
پرستر دستشو گرفت و به سمت سردخونه برد.
از سرمای سردخونه لرزی کرد.
خواهرش سردش بود..
لب زد:پارک جیسو که پنج روز پیش به خاطر سکته قلبی مرد کدوم..تخته؟
پرستار ابرویی بالا انداخت.
پرستار:اما ما که این پنج روز فوتی نداشتیم!من اطلاعی ندارم ولی تا اونجایی که چک کردم کسی به اسم پارک جیسو رو سردخونه نیوردن.
پوزخندی زد که بخار از بین لباش فرار کرد.
من:شوخی میکنی..؟من الان آدمی ام که بتونی سرشو گرم کنی؟هاااااااااااااا؟
پرستار کمی عقب پرید.به پسر امگای روبه روش نمیخورد همچین اخلاقی!
پرستار:من واقعیتو گفتم. حالا هم باید برگردید اقای جئون الان میان.
بی قرار ، دور خودش وول خورد.
یعنی چی؟ جیسو اینجا نبود؟چرا حتی نمیتونست واسه بار آخر صورت قرص ماهشو ببینه؟
دستش توسط پرستار کشیده شد و به اتاقش بردش.
چشماش میسوختن برای اینکه اشکاش پایین بریزه.
سولهی داخل اومد و روبه روی پسرک وایستاد.
سولهی:جیمینا..خوبی؟
لبخندی به مهربونی سولهی زد.(آره جون عمت میبینیم کی مهربونه)
من:خوبم..سولییا..ممنون که حواست بم هست.
مغزش تشر زد:لعنتی احمق!فقط به خاطر اون نخوده که انقد باهات مهربونن!
همراهش از اتاق بیرون اومدن و سوار ماشین شدن.
ذهنش درگیر بود.
کاش یکی بش میگفت الان به چه دردی میخورد زندگی کردنش؟واسه چی باید ادامه میداد؟
سرش و روی شیشه گذاشت.
نگاه خیره جونگکوک روی خودش حس میکرد.
احساس میکرد صدساله که عمر داره.
آروم چشمای خسته شو بست و گذاشت،تنها خاطره بچگیش مرور بشه..
جیغ کشید:گیونییییی!بیا دیگعههه!بایدد سوجی رو پیداکنیمم!باز رفته توت فرنگیای باغ و بخوره.
پسرک خودشو از بین علف ها رد کرد و به پسر کوچیکتر رسید: توکا میشهه انقد جیغ نزنی؟کر شدم خب.
پسر کوچیکتر،با حالت بامزه ایی گفت:ایش اصن برو اونور! خودم سوجی قشنگمو پیدا میکنم.لازمم نیست فداکاری کنی عزیز دردونه مامانیی!
پسربزرگتر به رفتار کیوت و بامزش خندید.
دست کوچولوشو گرفت و دنبال خودش کشید.
آروم گفت:هی منم میامااا.هرچی نباشه اون فسقلی شکمو خواهر منم هستاااا..
چشماشو محکم باز کرد.
توی اتاق خوابش بود!
با غصه ته دلش،گفت:کجایی گیون..؟کجایی..تنها خاطره من..
یه پارت طولانی خدمتتون✨
قبول نیست دارم داستانو لو میدم ایشش😂
بیخیال شما حتی نمیتونید حدس بزنید چه خوابایی براتون دیدم🤌🏻🐤
۵.۳k
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.