این بدن ظریف و بی نقصت فقط برای منه
این بدن ظریف و بی نقصت فقط برای منه …
از نگرانی دست و پات یخ کرده بود و بی وقفه خیابون های خالی از جمعیت رو با سرعت طی میکردی ..
نمیدونستی بعد از رسیدن به خونه قراره چه اتفاقی برات بیوفته اما هرچیم باشه بازم چیزه خوبی در انتظارت نبود .. در هر حال میخاستی سریعا به خونه برسی تا تنبیهت سخت تر نشه .. همسرت حدود ۳۰ بار باهات تماس گرفته بود اما همشون رو بی پاسخ گذاشته بودی .. نمیدونستی قراره چجوری این افتضاحی که به بار اوردی رو جمع کنی .. الان فقط باید میرسیدی به خونه تا ببینی اوضاع چطوره و بعد تصمیم بگیری ..
وارد ساختمون شدی و کلید اسانسور رو زدی و منتظر موندی .. زیر لب فقط ی جمله رو تکرار میکردی
+ خدا لعنتت کنه یونا
بعد از رسیدن اسانسور واردش شدی و بعد از زدن کلید مربوط به طبقتون نفسی عمیق کشیدی و سعی کردی خودتو اروم کنی ، در اسانسور با صدایی اروم باز شد ، قدم هات رو به سمت بیرون برداشتی و رسیدی به در خونه که با زدن رمز ، در با صدایی مهیب از چهار چوب فاصله گرفت ، به ارومی وارد خونه شدی ، خونه غرق در سکوت بود ، چراغ ها خاموش بودن و انگار همسرت در خواب به سر میبرد .. نفسی راحت کشیدی
+ هوفف خداروشکر خوابه
_ فکر نکنم قبل از تنبیه کردنت خابم ببره
هینی از ترسی کشیدی و به سمت صدا برگشتی ، مینهو روی کاناپه کنار شومینه نشسته بود و درحال خوندن کتاب مورد علاقش بود ، بعد از نوشیدن جرئه ای قهوه ادامه داد :
_ از کی تا حالا انقدر شجاع شدی که از خط قرمزام عبور میکنی ؟ با چنین لباسی حق نداری حتی سر کوچه بری اما جنابعالی رفتی بار
کمی مکث کرد و اخرین جرئه از قهوش رو نوشید
_ فقط میتونم بهت بگم شب خوبی در انتظارت نیست لیدی ، خودمو اماده کردم که تا صبح بیدار بمونم
اشاره ای به لیوان قهوه ش کرد و از جاش بلند شد ، اروم و با غرور قدم بر میداشت .. به سمتت اومد و دستش رو روی شونه های لختت کشید ، دستش رو به پایین هدایت کرد و انهنای بدنت رو لمس کرد ..
_ این بدن ظریف و بی نقصت فقط برای منه ، حق نداری برای بقیه به نمایشش بذاری متوجهی ؟
سرت رو اروم به نشونه تائید بالا پایین کردی
_ امشب هم ی جوری کبودش میکنم که دیگه نتونی لباس باز بپوشی
از نگرانی دست و پات یخ کرده بود و بی وقفه خیابون های خالی از جمعیت رو با سرعت طی میکردی ..
نمیدونستی بعد از رسیدن به خونه قراره چه اتفاقی برات بیوفته اما هرچیم باشه بازم چیزه خوبی در انتظارت نبود .. در هر حال میخاستی سریعا به خونه برسی تا تنبیهت سخت تر نشه .. همسرت حدود ۳۰ بار باهات تماس گرفته بود اما همشون رو بی پاسخ گذاشته بودی .. نمیدونستی قراره چجوری این افتضاحی که به بار اوردی رو جمع کنی .. الان فقط باید میرسیدی به خونه تا ببینی اوضاع چطوره و بعد تصمیم بگیری ..
وارد ساختمون شدی و کلید اسانسور رو زدی و منتظر موندی .. زیر لب فقط ی جمله رو تکرار میکردی
+ خدا لعنتت کنه یونا
بعد از رسیدن اسانسور واردش شدی و بعد از زدن کلید مربوط به طبقتون نفسی عمیق کشیدی و سعی کردی خودتو اروم کنی ، در اسانسور با صدایی اروم باز شد ، قدم هات رو به سمت بیرون برداشتی و رسیدی به در خونه که با زدن رمز ، در با صدایی مهیب از چهار چوب فاصله گرفت ، به ارومی وارد خونه شدی ، خونه غرق در سکوت بود ، چراغ ها خاموش بودن و انگار همسرت در خواب به سر میبرد .. نفسی راحت کشیدی
+ هوفف خداروشکر خوابه
_ فکر نکنم قبل از تنبیه کردنت خابم ببره
هینی از ترسی کشیدی و به سمت صدا برگشتی ، مینهو روی کاناپه کنار شومینه نشسته بود و درحال خوندن کتاب مورد علاقش بود ، بعد از نوشیدن جرئه ای قهوه ادامه داد :
_ از کی تا حالا انقدر شجاع شدی که از خط قرمزام عبور میکنی ؟ با چنین لباسی حق نداری حتی سر کوچه بری اما جنابعالی رفتی بار
کمی مکث کرد و اخرین جرئه از قهوش رو نوشید
_ فقط میتونم بهت بگم شب خوبی در انتظارت نیست لیدی ، خودمو اماده کردم که تا صبح بیدار بمونم
اشاره ای به لیوان قهوه ش کرد و از جاش بلند شد ، اروم و با غرور قدم بر میداشت .. به سمتت اومد و دستش رو روی شونه های لختت کشید ، دستش رو به پایین هدایت کرد و انهنای بدنت رو لمس کرد ..
_ این بدن ظریف و بی نقصت فقط برای منه ، حق نداری برای بقیه به نمایشش بذاری متوجهی ؟
سرت رو اروم به نشونه تائید بالا پایین کردی
_ امشب هم ی جوری کبودش میکنم که دیگه نتونی لباس باز بپوشی
- ۱۳.۲k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط