معامله نهایی
معامله نهایی
پارت۴۱
رین به اندازه کافی خوشگل بود ، حالا با ارایش به شدت کم و تغییر ریزی که با یه گیره کوچیک توی موهاش داده بود زیباتر از همیشه به نظر می رسید . لباس هاشو توی دستشویی عوض کرده بود ، حالا متوجه شدم چرا انقدر طول کشید .
« انقدر بهم زل نزن . داری معذبم میکنی »
همونجوری که بهش خیره بودم گفتم « رین ، واقعا خوشگل تر از همیشه به نظر میرسی »
ریاکشنی نشون نداد ولی میتونستم ببینم که از نگاه کردن بهم طفره میره ، انگار همچین بدشم نیومده « جان ؟ هوانگ هیونجین بزرگ داره ازم تعریف میکنه ؟»
« هوانگ هیونجین خر کیه که از شما تعریف نکنه ؟»
منتظر جوابش نموندم ، چون همونطور که میدونستم نمیدونه چه جوابی بده ، مطمئن نبودم خودم هم توان شنیدن جوابش رو داشته باشم . « بیا بریم بیرون . همه حسابی سحر خیزن ، فکر کنم انقدر دیر بیدار شدیم که تنهایی صبحانه یخوریم »
.
.
.
خب ، حدسم اشتباه بود . چجوری یادم رفته بود که هوانگ یونجین یه شب زنده دار لعنتیه ؟ قبل از اینکه مشاغلم زیاد بشه ، و البته قبل از اینکه رین رو کنارخودم داشته باشم تو همچین مسافرت های خانودگی ای ما همیشه هم اتاقی بودیم و تا طلوع افتاب بازی انلاین انجام میدادیم . همه توی پذیرایی بودن و کارهایی مثل دعوا کردن سر دمپایی رو فرشی انجام میدادن . روی صندلی رو به روی برادر خواب الودم که با وجود سر و صدای زیاد هنوز لود نشده بود نشستم و رین هم سمت راستم نشست « هیونگ ، کل شب رو گیم زدی یا همچین چیزی ؟ »
« یه همچین چیزی » و درحالی که به نقطه نامعلومی از میز خیره شده بود یه گاز دژگه از نون تست توی دستش زد .
« هیونگ ، زندگی مجردی واقعا خوش میگذره نه ؟ »
« هی هوانگ هیونجین ، تو هنوز کامل تجربش نکردی ! در ضمن ، من قبلا همه این راه هارو گذروندم »
یونجین در جواب چهره گیج رین گفت « من طلاق گرفتم . »
رین ویو
به اجبار بحث بی محتواشون راجب اینکه کی معنی واقعی متاهل بودنو میفهمه گوش میکردم و با پنکیک های سوخته توی ظرف ور میرفتم . از پیشبند صورتی روی اوپن میشه فهمید پختنشون کار هه جین بوده ، البته این تشخیص از روی نتیجه پنکیک ها راحت تر بود . هممون سلیقه عجیب هه جین رو میشناسیم نه ؟
« هیونجینا ! شما واقعا باید به تجربه های من گوش کنین »
« اره ولی امیدوارم بعد از گوش کردن به عاقبت تو دچار نشیم »
« هی بچه ! اگه شریک زندگیت مناسب نباشه طلاق بهترین اتفاقه ! »
« من رین رو به عنوان مناسب ترین شریک تشخیص دادم . دوستش هم دارم و نمیخوام یه رورم ازش دور باشم باشه ؟ هیونگ نصیحتای تو اصلا به من نمیسازه !»
این فقط تظاهره . اینو به وضوع میدونم ولی با هم نمیتونم جلوی هجوم پروانه ها به شکمم رو بگیرم . به زور یه گاز از پنکیک سوخته قورت داپم به امید اینکه بیوفته رو سر یکی از اون پروانه های احمق .
حال کردین بعد مدت ها طولانی نوستم ؟
#هیونجین #فیکشن
پارت۴۱
رین به اندازه کافی خوشگل بود ، حالا با ارایش به شدت کم و تغییر ریزی که با یه گیره کوچیک توی موهاش داده بود زیباتر از همیشه به نظر می رسید . لباس هاشو توی دستشویی عوض کرده بود ، حالا متوجه شدم چرا انقدر طول کشید .
« انقدر بهم زل نزن . داری معذبم میکنی »
همونجوری که بهش خیره بودم گفتم « رین ، واقعا خوشگل تر از همیشه به نظر میرسی »
ریاکشنی نشون نداد ولی میتونستم ببینم که از نگاه کردن بهم طفره میره ، انگار همچین بدشم نیومده « جان ؟ هوانگ هیونجین بزرگ داره ازم تعریف میکنه ؟»
« هوانگ هیونجین خر کیه که از شما تعریف نکنه ؟»
منتظر جوابش نموندم ، چون همونطور که میدونستم نمیدونه چه جوابی بده ، مطمئن نبودم خودم هم توان شنیدن جوابش رو داشته باشم . « بیا بریم بیرون . همه حسابی سحر خیزن ، فکر کنم انقدر دیر بیدار شدیم که تنهایی صبحانه یخوریم »
.
.
.
خب ، حدسم اشتباه بود . چجوری یادم رفته بود که هوانگ یونجین یه شب زنده دار لعنتیه ؟ قبل از اینکه مشاغلم زیاد بشه ، و البته قبل از اینکه رین رو کنارخودم داشته باشم تو همچین مسافرت های خانودگی ای ما همیشه هم اتاقی بودیم و تا طلوع افتاب بازی انلاین انجام میدادیم . همه توی پذیرایی بودن و کارهایی مثل دعوا کردن سر دمپایی رو فرشی انجام میدادن . روی صندلی رو به روی برادر خواب الودم که با وجود سر و صدای زیاد هنوز لود نشده بود نشستم و رین هم سمت راستم نشست « هیونگ ، کل شب رو گیم زدی یا همچین چیزی ؟ »
« یه همچین چیزی » و درحالی که به نقطه نامعلومی از میز خیره شده بود یه گاز دژگه از نون تست توی دستش زد .
« هیونگ ، زندگی مجردی واقعا خوش میگذره نه ؟ »
« هی هوانگ هیونجین ، تو هنوز کامل تجربش نکردی ! در ضمن ، من قبلا همه این راه هارو گذروندم »
یونجین در جواب چهره گیج رین گفت « من طلاق گرفتم . »
رین ویو
به اجبار بحث بی محتواشون راجب اینکه کی معنی واقعی متاهل بودنو میفهمه گوش میکردم و با پنکیک های سوخته توی ظرف ور میرفتم . از پیشبند صورتی روی اوپن میشه فهمید پختنشون کار هه جین بوده ، البته این تشخیص از روی نتیجه پنکیک ها راحت تر بود . هممون سلیقه عجیب هه جین رو میشناسیم نه ؟
« هیونجینا ! شما واقعا باید به تجربه های من گوش کنین »
« اره ولی امیدوارم بعد از گوش کردن به عاقبت تو دچار نشیم »
« هی بچه ! اگه شریک زندگیت مناسب نباشه طلاق بهترین اتفاقه ! »
« من رین رو به عنوان مناسب ترین شریک تشخیص دادم . دوستش هم دارم و نمیخوام یه رورم ازش دور باشم باشه ؟ هیونگ نصیحتای تو اصلا به من نمیسازه !»
این فقط تظاهره . اینو به وضوع میدونم ولی با هم نمیتونم جلوی هجوم پروانه ها به شکمم رو بگیرم . به زور یه گاز از پنکیک سوخته قورت داپم به امید اینکه بیوفته رو سر یکی از اون پروانه های احمق .
حال کردین بعد مدت ها طولانی نوستم ؟
#هیونجین #فیکشن
- ۵۸
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط