{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانمعشوقه خیانتکار

رمان:معشوقه خیانتکار.
پارت:8
ویو تهیونگ:
کنسرت و اجرا کردیم و تموم شد. کنسرت خوبی بود و خیلی از آرمی ها رو خوشحال کردیم.
بلاخره ساعت2 شب بود که رسیدیم خونه.
جلوی در بودیم که تلفن کوک زنگ زد،کوک از اول تا آخر هیچی نگفت و فقط یه بار گفت:
کوک:باشه،صبر کنید اومدم.
و بعد تلفن رو قطع کرد و رو به ما گفت:
کوک:بچه ها من میرم.خداحافظ.
نامجون:هوی، کجا؟میدونی ساعت چنده؟
کوک:آره، کار دارم باید برم.
شوگا:چیکارش داری نامجون بزار بره.
ته:باشه بچه ها شما برید بالا من یه چیزی بهش بگم میام.
اعضا:خداحافظ کوک.
و بعد همشون رفتن بالا. من و کوک موندیم که من گفتم:
ته:کجا میخوای بری؟
کوک:کار دارم میام.
ته:زود بیای ها.
کوک:باشه.
و داشت میرفت که من دستشو گرفتم و بغلش کردم. با صدای آروم کنار گوشش گفتم:
ته:مراقب خودت باش.
کوک:باشه،بزار برم دیگه.
من ولش کردم و رفت. دیدم که داره میره منم اومدم بالا.
دیر وقت بود. بچه ها دور میز شام بودن.حوصله شام نداشتم که جین گفت:
جین:کجا میری؟بیا شامتو بخور.
ته:حوصله ندارم خودتون بخورید.
و رفتم بالا توی اتاقم. اصاب نداشتم و از تغییر رفتار خودم بیشتر از همه رنج می‌بردم. وافعا نمیفهمم،این همه دروغ لازمه، اونم به کسی که دوسش دارم.
دراز کشیدم روی تخت و خوابم برد.

ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۱)

رمان:معشوقه خیانتکار. پار...

رمان:معشوقه خیانتکار. پار...

رمان:معشوقه خیانتکار. پار...

رمان:معشوقه خیانتکار. پارت:...

"سرنوشت "p,49...کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟.ا/ت : باشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط