پارت بیست و سوم کیوت جذاب
پارت بیست و سوم کیوت جذاب
........................................
یهو گوشی جیهوب زنگ خورد دیدم هول کرد فهمیدم اون دخترس که گفتم
ا.ت: سوجین یه احظه با من بیا
سوجین: باشه
( نکته: از این به بعد ا.ت رو ات مینویسم )
یه چشمک یواشکی به جیهوب زدم و رفتیم تو اتاق
سوجین: چی کارم داشتی...؟
ات: خب چیزه..... میگم که.... یونا روی یونگی کراشه باید یه نقشه بکشیم بهم برسونیمشون
سوجین: میدونی خب راستش منم.....
ات: توعم چی؟
سوجین: منم از جین خوشم میاد....
ات: پراااااااااانننننننممممممم
سوجین: هیسسسس
جیمین: ات.... سوجین.... کجایین بیاین دیگه
ات: اومم باشه الان میایم چاگیا
یدفعه جیمین دستمو کشید چسبوند به خدش و لپمو بوس کرد
جیمین: حالا میتونیم بریم
رفتیم خونه ی ما و مامانم درو باز کرد میترسیدم از جیمین خوشش نیاد که همین در باز شد مامانم جیمینو بغل کرد و احوال پرسی کردن و منم شاخ در اورده بودم که گفتم
ات: شما همدیگرو میشناسین؟
مامان ات: اره جیمین بچه ی دوستمه ها
جیمین: بله همینطوره
مامان ات: بیاین تو
رفتیم تو یه راست رفتیم تو اتاق من و جیمین و جیهوب و سوجین نشستن رو تخت و داشتیم حرف میزدیم که چیا ببریم اردو و اینا
جیهوب: خب بعتره ما بریم سوجین وسایلاش رو جمع کنه
سوجین: اره
ات و جیمین: اوکی بای
و رفتن
جیمین: خب حالا ما تنها موندیم
ات: یااا جیمینا باید کمکم کنی وسایلمو جمع کنم
جیمین: به یه شرط
ات: چی شرط؟
جیمین: بعدش باید ۵ دقیقه تو بغلم باشی و بعدس هم بوسم کنی
ات: جیمینننننن
جیمین: پس من کمک نمیکنم
اتـ: هوفففف باشه
با کمک جیمین وسایلامو جمع کردم و جیمین هم وسایلاش از قبل اماده بود...
شرط: ۱۰ لایک و ۱۰ کامنت
........................................
یهو گوشی جیهوب زنگ خورد دیدم هول کرد فهمیدم اون دخترس که گفتم
ا.ت: سوجین یه احظه با من بیا
سوجین: باشه
( نکته: از این به بعد ا.ت رو ات مینویسم )
یه چشمک یواشکی به جیهوب زدم و رفتیم تو اتاق
سوجین: چی کارم داشتی...؟
ات: خب چیزه..... میگم که.... یونا روی یونگی کراشه باید یه نقشه بکشیم بهم برسونیمشون
سوجین: میدونی خب راستش منم.....
ات: توعم چی؟
سوجین: منم از جین خوشم میاد....
ات: پراااااااااانننننننممممممم
سوجین: هیسسسس
جیمین: ات.... سوجین.... کجایین بیاین دیگه
ات: اومم باشه الان میایم چاگیا
یدفعه جیمین دستمو کشید چسبوند به خدش و لپمو بوس کرد
جیمین: حالا میتونیم بریم
رفتیم خونه ی ما و مامانم درو باز کرد میترسیدم از جیمین خوشش نیاد که همین در باز شد مامانم جیمینو بغل کرد و احوال پرسی کردن و منم شاخ در اورده بودم که گفتم
ات: شما همدیگرو میشناسین؟
مامان ات: اره جیمین بچه ی دوستمه ها
جیمین: بله همینطوره
مامان ات: بیاین تو
رفتیم تو یه راست رفتیم تو اتاق من و جیمین و جیهوب و سوجین نشستن رو تخت و داشتیم حرف میزدیم که چیا ببریم اردو و اینا
جیهوب: خب بعتره ما بریم سوجین وسایلاش رو جمع کنه
سوجین: اره
ات و جیمین: اوکی بای
و رفتن
جیمین: خب حالا ما تنها موندیم
ات: یااا جیمینا باید کمکم کنی وسایلمو جمع کنم
جیمین: به یه شرط
ات: چی شرط؟
جیمین: بعدش باید ۵ دقیقه تو بغلم باشی و بعدس هم بوسم کنی
ات: جیمینننننن
جیمین: پس من کمک نمیکنم
اتـ: هوفففف باشه
با کمک جیمین وسایلامو جمع کردم و جیمین هم وسایلاش از قبل اماده بود...
شرط: ۱۰ لایک و ۱۰ کامنت
- ۸.۴k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط