{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پآرت_دوم

#پآرت_دوم
+-نگا کنید من امروز اینجا ساعت هشت و نیم قرار دارم گفتم شماها هم بیاید تنها نباشم
+یعنی چی
+-بابا من برام خاستگار اومدههه بوددد دوروز پیش یعنی شنبه خانواده هامون باهم رابطه خانوادگی دارن واسه همین بله رو دادیم ولی منو آرتان همو نمیشناسیم دقیق چون اون اصلا تا حالا منو ندیده بود خانوادش منو انتخاب کردن بیشتر عمرشو تو خارج واس درسش گزرونده حالا هم برگشته ایران
اوکی?
منو تری باهم با صدایی بلند گفتیم اهاااااان
+حالاا چرا زود تر نگفتی به ما
-آتو راس میگه
+-بنظر خودتون الان براچی اینجایین دیره یعنی???
منو تری دیگ ساکت شدیم
هممون ساکت همو نگاه میکردیم که با صدای در به خودمون اومدیم یه ۴ تا پسر با هم اومده بودن اممم قیافه هاشون بد نبود
+-کت سفیده خودشه
+هدس زدم
-خاک توسرت چه جیگره
+-بچه ها نگاه نکنید زشتهههه
+باشه بابا
-اینا ک نشستن
+میخواسی پس چیکار کننننن???
-چتهههه
تو بحث منو تری صدای سلامی اومد
++سلام خانوما
من تری اصن هواسمون نبود همزمان مثل سرود ملی گفتیم سلام
یاسمین هم خیلی متین خانوم گفت سلام
پسره یه اهم کرد یاسی که تو فکر بود به خودش اومدو گفت:بریم اونجا بشینیم
به یکی از دنج ترین جاهای کآفی شآپ اشاره کرد
پسره موافقت کرد و رفتن
من تری داشتیم عین خنگا همو نگا میکردیم
+تری
-هوم
+ قهوه مونو میخوریم میریم خونه عین مونگولا همو نگا میکنیم که چی
-منم موافقم
حرفاشون تموم شد یاسی نیشش تا بنا گوش باز بود
+-بچه هااا جواب بله رو دادم قراره به مامانینا بگیم پس فردا بریم آزمایش من تری با هم جیغ زدیمو کلی مبارک مبارک گفتیم
هر سه با هم آژانس گرفتیم یاسی اول رسید منو تری کلی بهش متلک پروندیمو خداحافظی کردیم
ماهم رسیدیم تری پولو حساب کردو اومد بیرون
خستم بوداااا ولی باز کرمم گرفت
چنان رو آیفون فشار دادم که میدونم مامی الان سکته رو زده
صدا ی ریلکس مامان اومد
+-آتوسا باز تو کرمت گرفت بیاین داخل باهاتون کار دارم
معلوم نبود چش بود درو باز کردو منو تری رفتیم داخل
+سلام بر بهتریییین مامی دنیااااااااااا
تری هم بلند تر گفت
-سلام ماماننننننن
اول نگاه به صورت سرخ شده ی مامان کردیم بعد یه نگاه به بابا کردیم که از خجالت سرش پایین بود بعدد نگاههه به یه گله مهمون که با زور خنده خودشونو گرفتن
مامان با خجالت گفت
+- سلام خوشگلای من
بابا هم قشنگ تر گفت
-+سلام عسلای من
منو تری یه متر دهنمون باز بود ولی فوری فکمونو جمع کردیم خیلی خانوم با بابا و مهمونا سلام کردیم با اجازه رفتیم لباسامونو عوض کنیم
تا تری درو بست پقی زدیم زیر خنده تری که رو شکمش خم شده بود گفت:واییییی آتو دیدی چطور خندشونو کنترل میکردننننننن
منم وسط خندم حرفشو تایید کردم
اول رفتیم یه آبی به صورتمون زدیم بعد رفتیم لباس بپوشیم تصمیم گرفتیم عین هم بپوشیم
یه تونیک حریر مشکی که روی شونه هاش با نگین کار شده بود تا بالای زانومون میرسید قدمون خوب بود واسه همین بیشتر مانتو ها و لباسا بهمون میومد یه شلوار تفنگی سفید هم باشال سفید پوشیدیم عالی شده بودیم خیلی متین از اتاق در اومدیم
بابا با دیدن ما گفت:
دخترا (به یه مرد تقریبا پیر اشاره کرد)ایشون دوست بنده اقای احتشام هستن (به یه پسر که به بیست و شش سال میخورد با یه کت اسپورت توسی اشاره کرد )این پسر بزرگ ایشون آقا باربد(به یه پسر که میخورد بیست چهار سالش اونم یه کت اسپرت قهوه ایی و سفید پوشیده بوداشاره کرد)ایشون پسر کوچکشون آقا آرشام (به سه تا دختر خوش پوش و زیبا اشاره کرد )و ایشون دختر هاشون هستن اولی ملیکا خانم دومی منا خانم و سومی مبینا خانوم هستن (به من و تری اشاره کردو روبه اونا گفت)و اینا دخترای من آتوسا و ترسا دخترا با مهربونی و اقای احتشام با لبخند و پسرا خشک گفتن خوشبختیم ماهم جوابشونو دادیم متاسفانه همسرشون از دنیا رفتن
منو ترسا با هم گفتیم:خدا رحمتشون کنه
آقای احتشام با یه لبخند مهربون گفت:ممنونم
همش نگاه آقای احتشامو رو ی خودمو تری حس میکردم یه دفعه آقای احتشام و بابا رفتن رو بالکن دخترا سه تاشون عین جت پریدن سمت ما منا:وایییی فقط چشاتون فرق دارهههه مبینا:ولی هردو خیلی نازییدملیکا:اوووهووم
کلی باهم خوش و بش کردیم و خندیدیم شماره هاشونو گرفتیم که یه روز با هم قرار بزاریم تا اهواز هستن همو بببنیم اخه از تهران اومده بودن
همه خداحافظی کردن و رفتن مامان نزاشت یک دقیقه بگزره
-بهراااام
+بله
-با احتشام چی گفتید
بابا یه نگاه به منو ترسا کرد و گفت
-از ترسا خواستگاری کردن یه هفته دیگه هم جواب میخوان
اینووو انقد بی تفاوت و بی خیال گفت که نزدیک بود اشک تری در بیاد من که اصن هیچی به ذهنم نمی رسید
آتو با غیض گفت
+-چرا زودتر نگفتید به من باباا
+من تحقیق کردم تازه همکارمه از نظر اقتصادی و رفتار و.... هیچ کم
دیدگاه ها (۹)

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 137♡⁠。⁠)⁩خوش حا...

ازدواج اجباری part : 9 ویو ملودی بعد ده مین رسیدیم به یه عما...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:4 بعد چند دقیقه تو راه موندن بلخره رس...

پارت چهاردهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط