شعلههایعشق
#شعله_های_عشق
#part_25
جسیکا از در بیرون رفت سره سگ جلو در رو ناز کرد و به سمته خونه ی جکسون با اژانس رفت ،
"نیم ساعت بعد"
:خانم بیدار شید! خانم!!
جسیکا با صدای راننده از خواب پریدم و تشکر کرد انعام رو روی میز گذاشت و به سمته خونه ی جکسون رفت ..
زنگ در رو زد در سریع باز شد لیسا زیر چشماش گود افتاده بود جسیکا سریع لیسا رد بغل کرد جکسون از پشتش درومد و جسیکا رو بغل کرد ، با برآمدگی شکم لیسا قشنگ بارداری اش معلوم بود جکسون گفت
:خب چیشده؟
جسیکا لبش رو تر کرد و سعی کرد صداش لرزه، گفت
_اون عوضی بهم تجاوز کرد
لیسا خیلی ترسیده گفت
:چی؟چرااا!؟
- چون فکر کرد من عکس های فیک از خودشو خودم پخش کردم
دستای جسیکا میلرزیدند و جسیکا ادامه داد
- دیشب اومد و باهام دعوا کرد.. بعد بعد بهم تجاوز کرد
همه با تاسف و ناراحتی نگاهِ دخترک میکردن اشکی مانند مروارید بر گونه ی دخترک ریخت لیسا میدونست که قطعا جسیکا شام چیزی نخورده پس اونجا رو ترک کرد و شام رو آماده کرد و به جسیکا داد پاستا، غذای مورد علاقه ی جسیکا! جسیکا با بی میلی به سمته غذا رفت وقتی بوی پاستا به مشامش خورد کم بود که عق بزنه ولی خودشو نگه داشت و کمی از پاستا رد بر دهانش گذاشت اولین جوییدنش عق بلندی زد و جلوی ادهنش رو گرفت به سمته دست شویی رفت و بالا آورد لیسا ترسید و همه با ترس به سمته جسیکا رفتن دور چشمای کشیده و گربه ای جسیکا گود افتاده و به رنگ کبود در اومده بود لیسا پرسید
:چیشده؟
- نمیدونم..
لیسا گفت
: بیا برو استراحت کن قشنگم الان حالت خوب نیست
جکسون جسیکا رد بلند کرد و به سمته اتاق برد
#part_25
جسیکا از در بیرون رفت سره سگ جلو در رو ناز کرد و به سمته خونه ی جکسون با اژانس رفت ،
"نیم ساعت بعد"
:خانم بیدار شید! خانم!!
جسیکا با صدای راننده از خواب پریدم و تشکر کرد انعام رو روی میز گذاشت و به سمته خونه ی جکسون رفت ..
زنگ در رو زد در سریع باز شد لیسا زیر چشماش گود افتاده بود جسیکا سریع لیسا رد بغل کرد جکسون از پشتش درومد و جسیکا رو بغل کرد ، با برآمدگی شکم لیسا قشنگ بارداری اش معلوم بود جکسون گفت
:خب چیشده؟
جسیکا لبش رو تر کرد و سعی کرد صداش لرزه، گفت
_اون عوضی بهم تجاوز کرد
لیسا خیلی ترسیده گفت
:چی؟چرااا!؟
- چون فکر کرد من عکس های فیک از خودشو خودم پخش کردم
دستای جسیکا میلرزیدند و جسیکا ادامه داد
- دیشب اومد و باهام دعوا کرد.. بعد بعد بهم تجاوز کرد
همه با تاسف و ناراحتی نگاهِ دخترک میکردن اشکی مانند مروارید بر گونه ی دخترک ریخت لیسا میدونست که قطعا جسیکا شام چیزی نخورده پس اونجا رو ترک کرد و شام رو آماده کرد و به جسیکا داد پاستا، غذای مورد علاقه ی جسیکا! جسیکا با بی میلی به سمته غذا رفت وقتی بوی پاستا به مشامش خورد کم بود که عق بزنه ولی خودشو نگه داشت و کمی از پاستا رد بر دهانش گذاشت اولین جوییدنش عق بلندی زد و جلوی ادهنش رو گرفت به سمته دست شویی رفت و بالا آورد لیسا ترسید و همه با ترس به سمته جسیکا رفتن دور چشمای کشیده و گربه ای جسیکا گود افتاده و به رنگ کبود در اومده بود لیسا پرسید
:چیشده؟
- نمیدونم..
لیسا گفت
: بیا برو استراحت کن قشنگم الان حالت خوب نیست
جکسون جسیکا رد بلند کرد و به سمته اتاق برد
- ۱.۵k
- ۲۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط