ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۶۷
دنبالش... جلوي قبري ایستاد و داغون گفت:هي..سلام فين.. گرفته رفتم جلو و به سنگش زل زدم فين دوناتو.. موقع فوتش حدود۵۰ سال داشت.. یادمه که گفت قبراشون کنار همه... رفتم سمت قبر بغلي اره.. ;استر دوناتو; حدوداً ٤٥ ساله... رفتم جلوتر... ;جنا دوناتو;.. حدوداً ١٦ساله.. ..9 دست یخ زدمو مشت کردم.. ;جیمین دوناتو; تقریباً ۲۳ ساله.. با نفس سنگيني جلوي قبر جیمین دوناتو ایستادم.. اخ.. حتي ديدن اسم جیمین روي په سنگ قلبم رو از جا میکند.. غم خيلي عجيبي به دلم داده بود.. خدا نکنه هیچ وقت اسم جیمین من روي چنين سنگايي نوشته بشه.. دیگه طاقت نداشتم.. با حال بد تند خداحافظي کردم و دور شدم. دیگه توان این فضاي سنگين رو نداشتم.. اون اسم لعنتي حالم رو بد کرده بود.. اشفته دور شدم که یادم اومد جیمین گفته بود مادرش توي اين قبرستون دفن شده.. شاید بد نباشه برم سري بهش بزنم.. یادمه از قبر پدرم به سمت راستش اشاره کرده بود و گفته بود اون سمته.. سریع به سمت راست قبر پدرم نگاه کردم که.. همون حوالي بود که مکس نشسته بود.. واقعا دیگه توان نزديك شدن به اون سمت رو نداشتم.. یه وقت دیگه میام.. زدم بیرون.
ردم بیرون تاكسي گرفتم و آدرس خونه رو دادم که به محض راه افتادن تاكسي دست توی کیفم کردم که کیف پولمو در بیارم که متوجه برگه اي شدم.. گنگ بازش کردم اخ خداي من.. قلبم گرفت و پردرد لبخند زدم. نامه جیمز بود. نامه روزي که قرار بود بره سفر دوهفته اي و به در اتاقم چسبونده بود. باز جملات پر از محبت و قشنگش رو خوندم و با بغض بستمش... اون همه محبت و مهربونیش الان کجا رفته؟ نفس عمیقی کشیدم و گذاشتمش توی کیفم و کیف پولم رو در آوردم و رفتم جلوي خونه جیمین... اشفته کلید انداختم و رفتم تو پارکینگ رو نگاه کردم. میخواستم ببینم اومده یا نه... ماشینش نبود.. ماشینش یا ماشینم؟ لعنتي.. اخه چرا همه رو به اسم من زده؟ با قلب خیلی سنگین و شاکي اومدم بیرون رمق و توان بالا رفتن رو تو خودم حس نمیکردم نمیتونستم با جاي خالي خودم تو این خونه کنار بیام ذهنم درگیر جیمز بود. انگار واقعا آب شده بود و رفته بود توی زمین. انگار نه شرکت میرفت و نه خونه شایدم من نمیتونستم پیداش کنم. باز شماره فرد و بعد نیکول رو گرفتم اما هیچ کدومشون جواب ندادن اه.. لعنتياا.. اینا چرا اینکارو باهام میکنن؟ بدبختانه این جواب ندادناشون ترس و نگرانیم رو خیلی بیشتر میکرد. همه چیز دست به دست هم داده بود تا احساس کنم یه چیزي طبیعی نیست..
( فصل سوم ) پارت ۵۶۷
دنبالش... جلوي قبري ایستاد و داغون گفت:هي..سلام فين.. گرفته رفتم جلو و به سنگش زل زدم فين دوناتو.. موقع فوتش حدود۵۰ سال داشت.. یادمه که گفت قبراشون کنار همه... رفتم سمت قبر بغلي اره.. ;استر دوناتو; حدوداً ٤٥ ساله... رفتم جلوتر... ;جنا دوناتو;.. حدوداً ١٦ساله.. ..9 دست یخ زدمو مشت کردم.. ;جیمین دوناتو; تقریباً ۲۳ ساله.. با نفس سنگيني جلوي قبر جیمین دوناتو ایستادم.. اخ.. حتي ديدن اسم جیمین روي په سنگ قلبم رو از جا میکند.. غم خيلي عجيبي به دلم داده بود.. خدا نکنه هیچ وقت اسم جیمین من روي چنين سنگايي نوشته بشه.. دیگه طاقت نداشتم.. با حال بد تند خداحافظي کردم و دور شدم. دیگه توان این فضاي سنگين رو نداشتم.. اون اسم لعنتي حالم رو بد کرده بود.. اشفته دور شدم که یادم اومد جیمین گفته بود مادرش توي اين قبرستون دفن شده.. شاید بد نباشه برم سري بهش بزنم.. یادمه از قبر پدرم به سمت راستش اشاره کرده بود و گفته بود اون سمته.. سریع به سمت راست قبر پدرم نگاه کردم که.. همون حوالي بود که مکس نشسته بود.. واقعا دیگه توان نزديك شدن به اون سمت رو نداشتم.. یه وقت دیگه میام.. زدم بیرون.
ردم بیرون تاكسي گرفتم و آدرس خونه رو دادم که به محض راه افتادن تاكسي دست توی کیفم کردم که کیف پولمو در بیارم که متوجه برگه اي شدم.. گنگ بازش کردم اخ خداي من.. قلبم گرفت و پردرد لبخند زدم. نامه جیمز بود. نامه روزي که قرار بود بره سفر دوهفته اي و به در اتاقم چسبونده بود. باز جملات پر از محبت و قشنگش رو خوندم و با بغض بستمش... اون همه محبت و مهربونیش الان کجا رفته؟ نفس عمیقی کشیدم و گذاشتمش توی کیفم و کیف پولم رو در آوردم و رفتم جلوي خونه جیمین... اشفته کلید انداختم و رفتم تو پارکینگ رو نگاه کردم. میخواستم ببینم اومده یا نه... ماشینش نبود.. ماشینش یا ماشینم؟ لعنتي.. اخه چرا همه رو به اسم من زده؟ با قلب خیلی سنگین و شاکي اومدم بیرون رمق و توان بالا رفتن رو تو خودم حس نمیکردم نمیتونستم با جاي خالي خودم تو این خونه کنار بیام ذهنم درگیر جیمز بود. انگار واقعا آب شده بود و رفته بود توی زمین. انگار نه شرکت میرفت و نه خونه شایدم من نمیتونستم پیداش کنم. باز شماره فرد و بعد نیکول رو گرفتم اما هیچ کدومشون جواب ندادن اه.. لعنتياا.. اینا چرا اینکارو باهام میکنن؟ بدبختانه این جواب ندادناشون ترس و نگرانیم رو خیلی بیشتر میکرد. همه چیز دست به دست هم داده بود تا احساس کنم یه چیزي طبیعی نیست..
- ۸۵۹
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط