{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
.
دلتنگی‌، گاهی‌ شبیه مردی چهار شانه‌، روی سینه‌ام می‌‌ایستد و دست‌هایش را دور گردنم حلقه می‌‌کند تا بی‌ هیچ حسرتی نامِ مرا از دامنِ تاریخِ غم انگیزِ یک زندگی‌ بی‌ عشق پاک کند.
گاهی‌ شبیهِ زنی‌ با گیسوانِ سیاه آشفته، در برابر چشمانِ ناباور خودم، پنجه‌اش را در حلقم فرو می‌‌کند تا ریشه کن کند ته مانده ی آخرین فریادی را که به تارهای صوتی خسته‌ام تنیده آند
دلتنگی‌ گاهی‌ شبیه یک شکارچی، کمین کرده در حجمِ پر اغفالِ پر هیاهوی آدم ها، پیشانی‌ام را نشانه‌ می‌‌گیرد، قلبم را فتح می‌‌کند تا بعد سرش را کنارِ باغچه بگذارد و زیر لب بخواند بسم ... آه ‌ای عشقِ دیوانه!
با روحِ پریشانی که به این جدایی بی‌ انتها خو نمی‌‌گیرد، چه میکنی‌؟ .
.
دیدگاه ها (۷)

از دور میبینم تورو از دور میبینی منوفک می کنی رفتم ولی تا چی...

من بودم ودل بود وکناری وفراغی،،،این عشق کجا بود، که ناگه به ...

فیککککککک های جدید

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

دلتنگی‌، گاهی‌ شبیه مردی چهار شانه‌، روی سینه‌ام می‌‌ایستد ...

دلتنگی‌، گاهی‌ شبیه مردی چهار شانه‌، روی سینه‌ام می‌‌ایستد ...

دلتنگی‌ گاهی‌ شبیه یک شکارچی، کمین کرده در حجمِ پر اغفالِ پر...

سکوت واژه ای چهار حرفی که حرف های زیادی را درون خود جای داده...

ای آزادی وطن عزادار است

عاشقانه

فکر زیبا:💕 گاهی...دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به ده...

من اگر پرنده بودم،فکر می‌کردم پروازچیزی شبیه نگاه کردن به تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط