{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده...

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده...
نمی دانم مقصد کجاست؟
ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم...
برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند...
منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم...
فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته...
و من دیگه هیچی نمیدونم...
و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم...
شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم...
دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده...
دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن...
میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند...
و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی...
ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه...
ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...!
بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟
به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت!
تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...!
من تو رو با همه وجودم می خواستم...
الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم...
آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن...
ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...
دیدگاه ها (۱۸)

در فراسوی زمان و در گذار ثانیه ها سفری داشتم به خاطراتمان......

هوا سرده, نه به سرديه چشات و ,توي چند فقره شعره ,به گرميه شب...

امروز نمی دونستم کدوم حرف دلم رو بهت بگم, فکر ها و خاطره های...

کوله بارم را خواهم بست, دیگر نمی توانم در شهر تو و با عشق تو...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟔که یه یهو صفحه گوشی روشن شدم...

Hidden Melody in Midnight Seoul  p.1(از زبون نویسنده: خب این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط