کوله بارم را خواهم بست,
کوله بارم را خواهم بست,
دیگر نمی توانم در شهر تو و با عشق تو زندگی کنم...
نه...
من به این شهر و آدم های آن تعلق ندارم,
اینجا بغض ها محکومند به محبوس شدن در ظلمت غمگین سکوت...
زیرا آدمها به اشک های صادق می خندند,
چون نمی دانند اشک نماد انسان بودن است...
و ثابت کننده ی وجود تپنده ای که شوق و شور رسیدن به آسمان,
طاقت و قرار را از او گرفته...
نه,
قطعا او فقط یک تکه گوشت قلب نما خواهد بود...
در شهر تو تجارب مرا نصیحت می کنند,
و اعتقاد هایم را به باد تمسخر می گیرند...
زیرا آنها نمی دانند که من,
چه بهای سنگینی را برای به وجود آمدن آنها تسلیم طبیعت کردم...
چه روزها و شب هایی که در این شهر پر اندوه سوختم و خاکستر شدم,
اما دوباره بر پای ایستادم ....
نه,
من حق خاکستر ماندن را نداشتم...
کوله بارم را خواهم بست...
کوله ار من ذوق است, شوق است, و یک بغل امید,
و قطعا هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد...
زیرا جایگاه حقیقی در قلب است,
و قلب هم نیمی از وجود...
در این شهر ادمها احساس های خودشان را پنهان,
و احساسات دیگری را مسخره می کنند...
زیرا آنها باور ندارند انسان بی احساس مانند سنگ است,
سنگی که در خیچ کتاب,افسانه,رویا جایی ندارد...
بزودی خواهم رفت,
شهر من نزدیک است...
آنجا آدمها سخاوتمندانه می خندند,
و با صداقت می گویند...
و قطعا اشک ها و لبخند هایشان مقدس و قابل احترام می باشد,
زیرا از بخار شیشه ی دل بر می خیزد...
در شهر من زندگی یعنی عشق,
عشق یعنی آسمان, آسمان یعنی اوج انتها ,انتها یعنی آبی ,آبی یعنی آب و آب یعنی آبشار ...
خون آزاد طبیعت,خونی که در قفس تنگ رگ محبوس نیست,
آزاد آزاد است...
در آنجا گل ها شادند,
و انسانها نمی گریند...
شهر من جایی است که در آنجا ,
نرگس محکوم به بوییدن نیست, شقایق کمتر از او نیست...
حکم پژمرده شدن نیست, عمر گل کوتاه نیست و زندگی بوییدنی است...
شهر من نزدیک است, آسمانش آبی است...بی ابر است و انتهای آسمان پیداست...
کوله بارم را بستم , چه سبک خواهم رفت...
و تو ای همسفر این سفر شیرینم ,می روم در ظلمت شب...
خیالت راحت, اشکهایت را نخواهم دید...
من همین جا هستم , در همین نزدیکی...
منتظر می مانم, انتظارت زیباست...
دیگر نمی توانم در شهر تو و با عشق تو زندگی کنم...
نه...
من به این شهر و آدم های آن تعلق ندارم,
اینجا بغض ها محکومند به محبوس شدن در ظلمت غمگین سکوت...
زیرا آدمها به اشک های صادق می خندند,
چون نمی دانند اشک نماد انسان بودن است...
و ثابت کننده ی وجود تپنده ای که شوق و شور رسیدن به آسمان,
طاقت و قرار را از او گرفته...
نه,
قطعا او فقط یک تکه گوشت قلب نما خواهد بود...
در شهر تو تجارب مرا نصیحت می کنند,
و اعتقاد هایم را به باد تمسخر می گیرند...
زیرا آنها نمی دانند که من,
چه بهای سنگینی را برای به وجود آمدن آنها تسلیم طبیعت کردم...
چه روزها و شب هایی که در این شهر پر اندوه سوختم و خاکستر شدم,
اما دوباره بر پای ایستادم ....
نه,
من حق خاکستر ماندن را نداشتم...
کوله بارم را خواهم بست...
کوله ار من ذوق است, شوق است, و یک بغل امید,
و قطعا هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد...
زیرا جایگاه حقیقی در قلب است,
و قلب هم نیمی از وجود...
در این شهر ادمها احساس های خودشان را پنهان,
و احساسات دیگری را مسخره می کنند...
زیرا آنها باور ندارند انسان بی احساس مانند سنگ است,
سنگی که در خیچ کتاب,افسانه,رویا جایی ندارد...
بزودی خواهم رفت,
شهر من نزدیک است...
آنجا آدمها سخاوتمندانه می خندند,
و با صداقت می گویند...
و قطعا اشک ها و لبخند هایشان مقدس و قابل احترام می باشد,
زیرا از بخار شیشه ی دل بر می خیزد...
در شهر من زندگی یعنی عشق,
عشق یعنی آسمان, آسمان یعنی اوج انتها ,انتها یعنی آبی ,آبی یعنی آب و آب یعنی آبشار ...
خون آزاد طبیعت,خونی که در قفس تنگ رگ محبوس نیست,
آزاد آزاد است...
در آنجا گل ها شادند,
و انسانها نمی گریند...
شهر من جایی است که در آنجا ,
نرگس محکوم به بوییدن نیست, شقایق کمتر از او نیست...
حکم پژمرده شدن نیست, عمر گل کوتاه نیست و زندگی بوییدنی است...
شهر من نزدیک است, آسمانش آبی است...بی ابر است و انتهای آسمان پیداست...
کوله بارم را بستم , چه سبک خواهم رفت...
و تو ای همسفر این سفر شیرینم ,می روم در ظلمت شب...
خیالت راحت, اشکهایت را نخواهم دید...
من همین جا هستم , در همین نزدیکی...
منتظر می مانم, انتظارت زیباست...
- ۶.۰k
- ۰۸ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط