تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
مامان یونهی لبخندی زد
=نوه ام مثل باباش قوی میشه ، هیونم همینطور بود، فکر کنم پسر میشه...
هیون لبخندی زد
_ ولی من دلم یه دختر مثل خودش میخواد
= جنسیتش مهم نیست فقط سالم باشه
+درسته...
_البته معلومه که سالمه ، بچم تو همین چند دقیقه...
یواش به بازوش زدم که تمومش کنه..
+هیون...
_باشه عزیزم...باشه
بزور خندشو نگه داشت و به راه ادامه داد....
ویو هیونجین
حالا که یونا بارداره باید سه نا رو بفرستم بره اون زن دیوونست اگه بفهمه یونا بارداره هرکاری برای از بین بردن بچه میکنه، به عمارت که رسیدیم با کمک یونا مامان رو بردیم خونه ، هیچکس بجز سه نا و خانوم بزرگ خونه نبودن ، مامان رو توی اتاق گذاشتم و یونا هم رفت دوش بگیره ، منم به سه نا گفتم بیاد اتاقم...
سه نا: چیشده هیون ؟ چرا گفتی بیام اتاق کارت ؟
_ دیگه نمیخوام عقدت کنم...
سه نا: منظورت چیه ؟ من....من صیغه اتم تو نمیتونی اینکارو کنی..اگه اینکارو کنی خانوادم با خانواده ی هوانگ دشمن میشن
_ گمشو
سه نا: نمیرم هیون ، من زنتم
_نیستی،یونا...
سه نا: چپ میری راست میای همش یونا ، بسه دیگه ، نمیخوادت ، توهم نمیخوایش دختر اون هرزه ایه که این بلارو سر خانوادت آورد ، باعث شد توی اون سن زجر کشیدن خانوادتو به چشمت ببینی ، تو حق نداری عاشقش باشی ، حق نداری بهش اهمیت بدی ، تو به خودت قول دادی عاشق نشی ، تو عهدتو شکستی تو الان همه ی زندگیت شده اون دختره ی هرزه که معلوم نیست بچه ی کیو حامله است اومده به نام تو بزن...
دیگه طاقت نیاورم و مشتمو توی دهش زدم و پرت شد زمین
_ یکبار دیگه اینارو بگی ، فقط یکبار دیگه، من میدونم با توی هرزه، فهمیدی؟ بعدشم تو از کجا میدونی یونا حامله اس ؟ از کجا میدونی هرزه ؟
ترسیده بهم نگاه کرد
سه نا: من...من فقط...
_فقط چی؟
سه نا: اگه عقدم نکنی...اگه مویی از سرم کم شه...بابام بچتو با اون هرزه که حالا نقطه ضعفت شدرو جلوی چشات تیکه تیکه میکنه
_ تهدیدم میکنی ؟ تو داری هوانگ هیونجینو تهدید میکنی؟ تو غلط میکنی
لگدی بهش زدم که در باز شد و بنگچان با استرس وارد شد
©هیون...بسه ولش کن
_ داره تهدیدم میکنه دختره ی عوضی
© هیون فقط باهاش عقد کن ، خواهش میکنم
_چی میگی چان ؟ چطور عقدش کنم وقتی یونا زنمه ؟ چرا باید زنم بشه ؟
©هیون فقط تا وقتی که بچتون به دنیا میاد
_ بنگچان دیوونه شدی؟
© نه هیون ، دیوونه نشدم ، دختر تو برو بیرون...
سه نا:
© گفتم گمشو بیرون
سه نا سریع بیرون رفت و چان چندتا عکس گذاشت جلوم و با دیدن یه تفنگ و هدفش که یونا بود شوکه شدم...
_اینا...اینا... عکسای...
© اره اون مرتیکه بابای همین دختره سه نا یونارو زیر نظر گرفته ، ببین ، تا توی خونه ام اومده ، هیون ، اگه با سه نا ازدواج نکنی یونارو میکشه...
مامان یونهی لبخندی زد
=نوه ام مثل باباش قوی میشه ، هیونم همینطور بود، فکر کنم پسر میشه...
هیون لبخندی زد
_ ولی من دلم یه دختر مثل خودش میخواد
= جنسیتش مهم نیست فقط سالم باشه
+درسته...
_البته معلومه که سالمه ، بچم تو همین چند دقیقه...
یواش به بازوش زدم که تمومش کنه..
+هیون...
_باشه عزیزم...باشه
بزور خندشو نگه داشت و به راه ادامه داد....
ویو هیونجین
حالا که یونا بارداره باید سه نا رو بفرستم بره اون زن دیوونست اگه بفهمه یونا بارداره هرکاری برای از بین بردن بچه میکنه، به عمارت که رسیدیم با کمک یونا مامان رو بردیم خونه ، هیچکس بجز سه نا و خانوم بزرگ خونه نبودن ، مامان رو توی اتاق گذاشتم و یونا هم رفت دوش بگیره ، منم به سه نا گفتم بیاد اتاقم...
سه نا: چیشده هیون ؟ چرا گفتی بیام اتاق کارت ؟
_ دیگه نمیخوام عقدت کنم...
سه نا: منظورت چیه ؟ من....من صیغه اتم تو نمیتونی اینکارو کنی..اگه اینکارو کنی خانوادم با خانواده ی هوانگ دشمن میشن
_ گمشو
سه نا: نمیرم هیون ، من زنتم
_نیستی،یونا...
سه نا: چپ میری راست میای همش یونا ، بسه دیگه ، نمیخوادت ، توهم نمیخوایش دختر اون هرزه ایه که این بلارو سر خانوادت آورد ، باعث شد توی اون سن زجر کشیدن خانوادتو به چشمت ببینی ، تو حق نداری عاشقش باشی ، حق نداری بهش اهمیت بدی ، تو به خودت قول دادی عاشق نشی ، تو عهدتو شکستی تو الان همه ی زندگیت شده اون دختره ی هرزه که معلوم نیست بچه ی کیو حامله است اومده به نام تو بزن...
دیگه طاقت نیاورم و مشتمو توی دهش زدم و پرت شد زمین
_ یکبار دیگه اینارو بگی ، فقط یکبار دیگه، من میدونم با توی هرزه، فهمیدی؟ بعدشم تو از کجا میدونی یونا حامله اس ؟ از کجا میدونی هرزه ؟
ترسیده بهم نگاه کرد
سه نا: من...من فقط...
_فقط چی؟
سه نا: اگه عقدم نکنی...اگه مویی از سرم کم شه...بابام بچتو با اون هرزه که حالا نقطه ضعفت شدرو جلوی چشات تیکه تیکه میکنه
_ تهدیدم میکنی ؟ تو داری هوانگ هیونجینو تهدید میکنی؟ تو غلط میکنی
لگدی بهش زدم که در باز شد و بنگچان با استرس وارد شد
©هیون...بسه ولش کن
_ داره تهدیدم میکنه دختره ی عوضی
© هیون فقط باهاش عقد کن ، خواهش میکنم
_چی میگی چان ؟ چطور عقدش کنم وقتی یونا زنمه ؟ چرا باید زنم بشه ؟
©هیون فقط تا وقتی که بچتون به دنیا میاد
_ بنگچان دیوونه شدی؟
© نه هیون ، دیوونه نشدم ، دختر تو برو بیرون...
سه نا:
© گفتم گمشو بیرون
سه نا سریع بیرون رفت و چان چندتا عکس گذاشت جلوم و با دیدن یه تفنگ و هدفش که یونا بود شوکه شدم...
_اینا...اینا... عکسای...
© اره اون مرتیکه بابای همین دختره سه نا یونارو زیر نظر گرفته ، ببین ، تا توی خونه ام اومده ، هیون ، اگه با سه نا ازدواج نکنی یونارو میکشه...
- ۱۴.۹k
- ۰۵ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط