پارت نفسهای همراستا
🖤🔥 پارت ۲۶ — نفسهای همراستا
باران بیرون شدت گرفته بود، اما داخل مخفیگاه سکوتی نرم و پر از کشش بود.
یونا و جونگکوک کنار هم روی مبل نشسته بودند، فاصلهشان کم، اما هنوز محتاط.
هر نفس، هر نگاه، هماهنگ بود، مثل دو ریتم که تازه با هم ساز شدند.
جونگکوک آرام گفت:
«تو باعث شدی… دوباره احساس کنم که زندهام.»
یونا لبخند زد، بیصدا، اما قلبش طوفانی بود.
او دستش را روی دست جونگکوک گذاشت و کمی فشرد.
هیچ کلمهی اضافهای نبود.
هیچ حرکتی عجولانهای نبود.
فقط دو نفر، کنار هم، در حال تجربهی چیزی که عمیقتر از هر تهدید و ترس بود.
و آن لحظه،
عشقشان با هر نفس، عمیقتر شد.
---
اسکی ممنوع🚫
باران بیرون شدت گرفته بود، اما داخل مخفیگاه سکوتی نرم و پر از کشش بود.
یونا و جونگکوک کنار هم روی مبل نشسته بودند، فاصلهشان کم، اما هنوز محتاط.
هر نفس، هر نگاه، هماهنگ بود، مثل دو ریتم که تازه با هم ساز شدند.
جونگکوک آرام گفت:
«تو باعث شدی… دوباره احساس کنم که زندهام.»
یونا لبخند زد، بیصدا، اما قلبش طوفانی بود.
او دستش را روی دست جونگکوک گذاشت و کمی فشرد.
هیچ کلمهی اضافهای نبود.
هیچ حرکتی عجولانهای نبود.
فقط دو نفر، کنار هم، در حال تجربهی چیزی که عمیقتر از هر تهدید و ترس بود.
و آن لحظه،
عشقشان با هر نفس، عمیقتر شد.
---
اسکی ممنوع🚫
- ۱۴۷
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط