{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو صبح اتاق لیا

ویو صبح اتاق لیا

با تابش نور به چشمام از خواب بیدار شدم کم کم چشمامو باز کردم ساعت ۱۲ بود خیلی خوابیده بودم بلند شدم و رو تخت نشستم آوا پیشم نبود فکر کنم رفته پیشه بیتا
از رو تخت اومدم پایین و رفت جلو آینه
تا نگاهی به چهره خودم کردم ترسیدم سریع به طرف حمام رفتم
داشتم دوش می‌گرفتم که یهو دره حمام باز شد

لیا: جیغغغغغغغغ

آوا : هه تویی

لیا : بیناموس ببند درو ( داد)

آوا : ها ها 😈

شیلنگو برداشتم آب سردو باز کردم و به آوا ریختم

آوا : جیغغ

آوا : بگیر اون ور

لیا : حقت باشه

لیا : پشته


آوا رفت بیرون منم یه دوش نیم ساعتی کردم و اومدم بیرون آوا رو تخت نشسته بود که سرش تو گوشی بود

آوا : جون چه بدنی

لیا : ساکت

آوا : نمی‌دونستم انقدر خوشگلی

لیا: خفه

رفتم طرف کمد یه لباسی انتخاب کردم و پوشیدم و بعد رفتم طرف میز آرایش موهامو شونه کردم و یه آرایشه ملایمی

بعد از انجام دادن کارهام با آوا رفتیم طرف آشپز خونه دوره میز نشستیم و به همه سلام کردیم
بعد از خوردن ناهار رفتم کتاب خونه
یه کتابی پیدا کردم و خلاصه کتاب رو خوندم خوشم اومد اسم کتاب ( آیینه سخنرانی بود ) شروع به خوندن کتاب کردم چند ساعتی گذشت که جیمین اومد بالا و پیشم نشست

جیمین : فرشته خانم

لیا: ؟

جیمین: لیاااا

لیا : جان

جیمین : مامانو بابا کاری براشون پیش اومده قراره برن آمریکا و مانم قرار بریم مسافرت

لیا : واقعا

جیمین : آره بیبی

بچه ها می‌دونن

جیمین : آره الان دارن ساکاشونو جمع میکنن

لیا : واییییی

جیمین : بهتره تو هم بری و سایلاتو جمع کنی

لیا: باشه

داشتم میرفتم که جیمین صدام زد

جیمین : بیبیییی

لیا: جان

جیمین : از این به بعد ددی صدام کن

لیا : نمیخوام

جیمین : باید بخواهی

لیا : دوست ندارم

جیمین: اگه بم بگی ددی قول میدم تر تو خوهرت مراقبت کنم بیبی

لیا : ایم باشه ددی

رفتم طرف اتاق وسایلامو جمع کردم
و به مسافرت رفتیم یک هفته ای گزشت که مسافرت بودیم خیلی بهمون خوش گذشت
هیچ وقت خاطرات خوبمو فراموش نمیکنم 💔

پایان اومید وارم که خوشتون اومده باشه💔
دیدگاه ها (۲)

پارت اول ویو لیا سلام من لیا هستم یه سال هست که با جیمین ازد...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۲۸ویو لیاـدرِ خون...

رمان : آیدل من پارت :«3»ویو «ا/ت»با صدای هشدار ساعتم از خوا...

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑_حالا من دیگه برم +باشه خدافظ _خدافظ جیمین از خونه خار...

لیسا : لیا بیام ببینم یه لباس مزخرف و اسپرت پوشیدی او تالار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط