「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 138
✦.................................
قبل از اینکه آیلین فرصت کند چیزی بگوید
تهینگ دستش را آرام پشت گر៸دن او گذاشت و فاصلهی کوتاه میانشان را از بین برد؛ ل៸ب هایش با لطافت روی ل៸ب های نرم آیلین نشست و ل៸ب های دختر را عمیق بو៸سید
آیلین از این نزدیکی غافلگیر شد و نفسش برای ثانیه ای در سی៸نه حبس ماند، اما خیلی زود خودش را بازیافت پلک هایش را بست، دستانش را آرام پشت گر៸دن مرد حلقه کرد و بد៸نش را بی اختیار به او نزدیک تر کشید؛ با وجود بی تجربگی، با تردید اما مشتاق، پاسخ بو៸سه اش را داد.
تهیونگ دستانش را دور ک៸مر آیلین حلقه کرد و او را محکم تر در آغوشگرفت، بهگونه ای که دیگر فاصلهای میانشان باقی نمانده بود انگشتانش با ملایمت روی دکمه پیراهن او ثابت ماند و بو៸سه را بی وقفه ادامه داد.
اتاق در سکوت فرو رفته بود؛ تنها صدای نفس های درهم آمیخته و بو៸سه های آرامشان در فضا میپیچید
تهیونگ بیاختیار دستش را زیر هودی آبی رنگ دختر برد، سی៸نه چپ او را با ملایمت در مشت گرفت سپس فشار آرامی وارد کرد؛ حرکتی کوتاه و ناخودآگاه که بیشتر از هر چیز، احساس نزدیکی و صمیمیت را در خود داشت... کمی بعد دستش ارام پایین تر رفت
آیلین، در حالی که نفسنفس میزد و گونه هایش از خجالت سرخ شده بود، بهآرامی از روی او بلند شد.
+ بیادب...
تهیونگ نگاهش را به آیلین دوخت و خنده ی کوتاهی کرد
_ هنوز که کاری نکردم.
آیلین بیاختیار اخم کرد و با حرص گفت:
+ نزدیک بود حا៸៸ملهم کنی، مرتیکه! بعد میگی کاری نکردم؟
لبخند تهیونگ عمیقتر شد
_ اونم به وقتش، خوشگلم.
آیلین همان لحظه تازه متوجه معنی حرفش شد؛ گونه هایش از خجالت سرخ شد و چشم هایش را محکم بست انگشت اشارهاش را به سمت تهیونگ گرفت تا چیزی بگوید، اما صدای اعتراض مادرش از طبقهی پایین بلند شد.
با کلافگی چمدانش را برداشت و زیر لب گفت:
+ شانس آوردی...
بدون اینکه حتی نگاهی به تهیونگ بیندازد، به سمت در رفت، درست قبل از بیرون رفتن، صدای تهیونگ پشت سرش آمد:
_ فقط یه بو៸س دیگه...
آیلین حتی زحمت برگرداندن سرش را هم به خودش نداد فقط دستش را بالا آورد و انگشت وسطش را در هوا نشان داد
صدای خندهی بلند تهیونگ تمام اتاق را پر کرد.
آیلین آرام در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت، هنوز یک قدم بیشتر برنداشته بود که خشکش زد؛ لینا با تکیه به دیوار ایستاده بود لیندا هم کنار او با دست های کوچکش عروسکش را بغل کرده بود
هر دو، با قیافهای کاملاً مصنوعی، به سقف زل زده بودند، لینا خیلی بیتفاوت سوت کوتاهی زد
لینا: عجب! امروز سقف خونه خیلی قشنگ شده
لیندا هم با جدیت سر تکان داد.
لیندا: آره منم اصلاً هیچی نشنیدم.
آیلین چند ثانیه فقط نگاهشان کرد بعد گونه هایش کم کم سرخ شد
+ شما اینجا چی کار میکنین؟
لینا شانه بالا انداخت
لینا: هیچی فقط اتفاقی از جلوی اتاق رد میشدیم.
لیندا با چشم های گرد و معصومش گفت:
لیندا: بعد اتفاقی پنج دقیقه وایسادیم.
لینا فوری با آرنج آرامی به پهلوی خواهر کوچکش زد
لینا: هیس! قرار نبود لو بدی.
لیندا با دست دهانش را گرفت
لیندا: اوه... ببخشید...
آیلین دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد دستش را روی صورت داغش گذاشت و زیر لب گفت:
+ خدایا...
لینا جلو آمد، آرام دست آیلین را گرفت و با لبخندی که بیشتر شبیه خواهر بزرگ ترها بود، زمزمه کرد:
لینا: خیالت راحت به کسی نمیگیم.
بعد مکثی کرد و با شیطنت ادامه داد:
لینا: البته... اگه خود تهیونگ دوباره اینجوری نگاهت نکنه
آیلین اخم ساختگی ای کرد
+ انقدر اذیتم نکن.
لیندا خندید و خودش را به آیلین چسباند
لیندا: ولی تو که وقتی از اتاق اومدی، لپات از گوجه هم قرمزتر بود
این بار آیلین واقعاً خجالت کشید
+ لیندااا...
صدای خندهی هر سه نفر راهروی خانه را پر کرد
چند دقیقه بعد...
چمدانها داخل صندوق ماشین قرار گرفت، نامجون آخرین وسایل را مرتب کرد و درِ صندوق را بست، سلین کنار ماشین ایستاده بود و با خانواده خداحافظی میکرد
آیلین هم آرام دستگیرهی درِ ماشین را گرفت اما قبل از اینکه سوار شود بیاختیار سرش را بالا آورد؛ پنجرهی اتاق تهیونگ نیمهباز بود مرد، همانجا ایستاده بود یک دستش داخل جیب شلوارش بود و با دست دیگر پرده را کنار زده بود.
باد آرام موهای مشکیاش را به حرکت درآورده بود فاصله زیاد بود آنقدر که حتی نمی توانستند صدای هم را بشنوند اما هیچکدام احتیاجی به حرف نداشتند
آیلین فقط لبخند زد؛ همان لبخند آرام و دلتنگی که فقط برای او بود.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 138
✦.................................
قبل از اینکه آیلین فرصت کند چیزی بگوید
تهینگ دستش را آرام پشت گر៸دن او گذاشت و فاصلهی کوتاه میانشان را از بین برد؛ ل៸ب هایش با لطافت روی ل៸ب های نرم آیلین نشست و ل៸ب های دختر را عمیق بو៸سید
آیلین از این نزدیکی غافلگیر شد و نفسش برای ثانیه ای در سی៸نه حبس ماند، اما خیلی زود خودش را بازیافت پلک هایش را بست، دستانش را آرام پشت گر៸دن مرد حلقه کرد و بد៸نش را بی اختیار به او نزدیک تر کشید؛ با وجود بی تجربگی، با تردید اما مشتاق، پاسخ بو៸سه اش را داد.
تهیونگ دستانش را دور ک៸مر آیلین حلقه کرد و او را محکم تر در آغوشگرفت، بهگونه ای که دیگر فاصلهای میانشان باقی نمانده بود انگشتانش با ملایمت روی دکمه پیراهن او ثابت ماند و بو៸سه را بی وقفه ادامه داد.
اتاق در سکوت فرو رفته بود؛ تنها صدای نفس های درهم آمیخته و بو៸سه های آرامشان در فضا میپیچید
تهیونگ بیاختیار دستش را زیر هودی آبی رنگ دختر برد، سی៸نه چپ او را با ملایمت در مشت گرفت سپس فشار آرامی وارد کرد؛ حرکتی کوتاه و ناخودآگاه که بیشتر از هر چیز، احساس نزدیکی و صمیمیت را در خود داشت... کمی بعد دستش ارام پایین تر رفت
آیلین، در حالی که نفسنفس میزد و گونه هایش از خجالت سرخ شده بود، بهآرامی از روی او بلند شد.
+ بیادب...
تهیونگ نگاهش را به آیلین دوخت و خنده ی کوتاهی کرد
_ هنوز که کاری نکردم.
آیلین بیاختیار اخم کرد و با حرص گفت:
+ نزدیک بود حا៸៸ملهم کنی، مرتیکه! بعد میگی کاری نکردم؟
لبخند تهیونگ عمیقتر شد
_ اونم به وقتش، خوشگلم.
آیلین همان لحظه تازه متوجه معنی حرفش شد؛ گونه هایش از خجالت سرخ شد و چشم هایش را محکم بست انگشت اشارهاش را به سمت تهیونگ گرفت تا چیزی بگوید، اما صدای اعتراض مادرش از طبقهی پایین بلند شد.
با کلافگی چمدانش را برداشت و زیر لب گفت:
+ شانس آوردی...
بدون اینکه حتی نگاهی به تهیونگ بیندازد، به سمت در رفت، درست قبل از بیرون رفتن، صدای تهیونگ پشت سرش آمد:
_ فقط یه بو៸س دیگه...
آیلین حتی زحمت برگرداندن سرش را هم به خودش نداد فقط دستش را بالا آورد و انگشت وسطش را در هوا نشان داد
صدای خندهی بلند تهیونگ تمام اتاق را پر کرد.
آیلین آرام در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت، هنوز یک قدم بیشتر برنداشته بود که خشکش زد؛ لینا با تکیه به دیوار ایستاده بود لیندا هم کنار او با دست های کوچکش عروسکش را بغل کرده بود
هر دو، با قیافهای کاملاً مصنوعی، به سقف زل زده بودند، لینا خیلی بیتفاوت سوت کوتاهی زد
لینا: عجب! امروز سقف خونه خیلی قشنگ شده
لیندا هم با جدیت سر تکان داد.
لیندا: آره منم اصلاً هیچی نشنیدم.
آیلین چند ثانیه فقط نگاهشان کرد بعد گونه هایش کم کم سرخ شد
+ شما اینجا چی کار میکنین؟
لینا شانه بالا انداخت
لینا: هیچی فقط اتفاقی از جلوی اتاق رد میشدیم.
لیندا با چشم های گرد و معصومش گفت:
لیندا: بعد اتفاقی پنج دقیقه وایسادیم.
لینا فوری با آرنج آرامی به پهلوی خواهر کوچکش زد
لینا: هیس! قرار نبود لو بدی.
لیندا با دست دهانش را گرفت
لیندا: اوه... ببخشید...
آیلین دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد دستش را روی صورت داغش گذاشت و زیر لب گفت:
+ خدایا...
لینا جلو آمد، آرام دست آیلین را گرفت و با لبخندی که بیشتر شبیه خواهر بزرگ ترها بود، زمزمه کرد:
لینا: خیالت راحت به کسی نمیگیم.
بعد مکثی کرد و با شیطنت ادامه داد:
لینا: البته... اگه خود تهیونگ دوباره اینجوری نگاهت نکنه
آیلین اخم ساختگی ای کرد
+ انقدر اذیتم نکن.
لیندا خندید و خودش را به آیلین چسباند
لیندا: ولی تو که وقتی از اتاق اومدی، لپات از گوجه هم قرمزتر بود
این بار آیلین واقعاً خجالت کشید
+ لیندااا...
صدای خندهی هر سه نفر راهروی خانه را پر کرد
چند دقیقه بعد...
چمدانها داخل صندوق ماشین قرار گرفت، نامجون آخرین وسایل را مرتب کرد و درِ صندوق را بست، سلین کنار ماشین ایستاده بود و با خانواده خداحافظی میکرد
آیلین هم آرام دستگیرهی درِ ماشین را گرفت اما قبل از اینکه سوار شود بیاختیار سرش را بالا آورد؛ پنجرهی اتاق تهیونگ نیمهباز بود مرد، همانجا ایستاده بود یک دستش داخل جیب شلوارش بود و با دست دیگر پرده را کنار زده بود.
باد آرام موهای مشکیاش را به حرکت درآورده بود فاصله زیاد بود آنقدر که حتی نمی توانستند صدای هم را بشنوند اما هیچکدام احتیاجی به حرف نداشتند
آیلین فقط لبخند زد؛ همان لبخند آرام و دلتنگی که فقط برای او بود.
- ۲.۱k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط