cursed bloods 9
دوتا از محافظ ها با تردید اومدن سمتم که دستم و کشیدم و عصبی از اونجا رفتم.. در اتاق رو با شدت باز کردم و قفلش کردم..همشون عوضی ان..همشون یک تیکه از اشغالن!
روزی که مقامت بیوفته دستم اولین نفری که به دست و پام میوفته و التماسم میکنه تویی پادشاه!
کلافه دستی به موهام کشیدم..امروز کلی کار داشتم هوفف،حتما باید همین امروز اینجوری فیوز میپروند؟
...
کل روز رو توی اتاقم موندم..هیچ کس از ترس بابام نیومد در اتاقم..چشم غره ای رفتم:
-همشون برن به درک..بخوابم هرچی زودتر بمیرم.
پتو رو انداختم روی سرم و چشمامو سفت بستم
چند دقیقه بود که همینجوری بودم.. هرچی خودم رو اینور و اونور میکردم بازم خوابم نمیومد.
کلافه بلند شدم و روی تخت نشستم
دو طرف سرم رو گرفتم.. از گشنگی سردرد گرفته بودم..تاسف وار سرم رو تکون دادم..
برای خود متاسفم که بین همچین آدمای مریضی زندگی میکنم...اگه مامان...بسه بسه بسهه!
خسته شدم از فکر های بی فایده.. من نمیتونم گذشته رو تغییر بدم..
و اگه سعی بر این کار داشته باشم تنها اتفاقی که میوفته اینه که دوباره گذشته رو تجربه کنم اما اینبار با خودم و یکم بعد که جلو تر میرم به خودم میگم اگه قبلا این اتفاق نمیوفتاد چی میشد؟
بعضی وقتا حس میکنم بدجور خودخوری میکنم..همه بهم میگن اذیتشون میکنم.. ولی من از یک چیز مطمئنم..
هیچ کدومشون اندازه ی من اذیت نشدن..من هیچکس رو اندازه ی خودم زجر ندادم!
بدجور سرم رو فشار میدادم که یهو صدایی از پنجره اومد.. شوکه شدم..
صداش مثل برخورد یه خفاش یا پرنده و اینجور چیزی بود..
اهمیتی ندادم و دوباره سرم رو گرفتم که ایندفعه بلندتر صدا اومد..
از ترس هین بلندی کشیدم و سریع از روی تخت بلند شدم..
با تردید رفتم سمت پنجره..پنجره رو باز کردم و با دیدن فرد رو به روم چشمام گرد شد.
گفت:
-تو..دزد کوچولو فکر کردی ولت میکنم؟
به ارتفاع نگاهی کردم و گفتم:
-چ..چجوری تونستی بیای بالا؟اصلا چرا اینجایی؟
باد داشت تنم رو به لرزه در میورد..درحالی که میومد داخل گفت:
-معلوم نیست؟گردنبند رو پس بده پرنسس
با اخم کوچیکی نگاهمو به بغل انداختم:
-گمش کردی؟
شروع کرد راه رفتن توی اتاقم و نگاه کردن به همه چی:
-منو وارد بازی نکن..نمیخوام مجبور شم اتاق یک شاهدخت رو به زور بگردم..خودم دیدم برش داشتی!
از استرس رو پوش سفید لباس خوابم رو سفت تر گرفتم..
ظاهر این مرد به طرز عجیبی مثل خودش بود..
مرموز و من هیچ ایده ای ندارم که چطوری شمشیری که توی دریاچه گمش کردم الان دست اونه..
تیپش سر تا پا مشکی بود و بهم حس این رو میداد که با یک قاتل توی اتاقمم..یک قاتل خوشگل
روزی که مقامت بیوفته دستم اولین نفری که به دست و پام میوفته و التماسم میکنه تویی پادشاه!
کلافه دستی به موهام کشیدم..امروز کلی کار داشتم هوفف،حتما باید همین امروز اینجوری فیوز میپروند؟
...
کل روز رو توی اتاقم موندم..هیچ کس از ترس بابام نیومد در اتاقم..چشم غره ای رفتم:
-همشون برن به درک..بخوابم هرچی زودتر بمیرم.
پتو رو انداختم روی سرم و چشمامو سفت بستم
چند دقیقه بود که همینجوری بودم.. هرچی خودم رو اینور و اونور میکردم بازم خوابم نمیومد.
کلافه بلند شدم و روی تخت نشستم
دو طرف سرم رو گرفتم.. از گشنگی سردرد گرفته بودم..تاسف وار سرم رو تکون دادم..
برای خود متاسفم که بین همچین آدمای مریضی زندگی میکنم...اگه مامان...بسه بسه بسهه!
خسته شدم از فکر های بی فایده.. من نمیتونم گذشته رو تغییر بدم..
و اگه سعی بر این کار داشته باشم تنها اتفاقی که میوفته اینه که دوباره گذشته رو تجربه کنم اما اینبار با خودم و یکم بعد که جلو تر میرم به خودم میگم اگه قبلا این اتفاق نمیوفتاد چی میشد؟
بعضی وقتا حس میکنم بدجور خودخوری میکنم..همه بهم میگن اذیتشون میکنم.. ولی من از یک چیز مطمئنم..
هیچ کدومشون اندازه ی من اذیت نشدن..من هیچکس رو اندازه ی خودم زجر ندادم!
بدجور سرم رو فشار میدادم که یهو صدایی از پنجره اومد.. شوکه شدم..
صداش مثل برخورد یه خفاش یا پرنده و اینجور چیزی بود..
اهمیتی ندادم و دوباره سرم رو گرفتم که ایندفعه بلندتر صدا اومد..
از ترس هین بلندی کشیدم و سریع از روی تخت بلند شدم..
با تردید رفتم سمت پنجره..پنجره رو باز کردم و با دیدن فرد رو به روم چشمام گرد شد.
گفت:
-تو..دزد کوچولو فکر کردی ولت میکنم؟
به ارتفاع نگاهی کردم و گفتم:
-چ..چجوری تونستی بیای بالا؟اصلا چرا اینجایی؟
باد داشت تنم رو به لرزه در میورد..درحالی که میومد داخل گفت:
-معلوم نیست؟گردنبند رو پس بده پرنسس
با اخم کوچیکی نگاهمو به بغل انداختم:
-گمش کردی؟
شروع کرد راه رفتن توی اتاقم و نگاه کردن به همه چی:
-منو وارد بازی نکن..نمیخوام مجبور شم اتاق یک شاهدخت رو به زور بگردم..خودم دیدم برش داشتی!
از استرس رو پوش سفید لباس خوابم رو سفت تر گرفتم..
ظاهر این مرد به طرز عجیبی مثل خودش بود..
مرموز و من هیچ ایده ای ندارم که چطوری شمشیری که توی دریاچه گمش کردم الان دست اونه..
تیپش سر تا پا مشکی بود و بهم حس این رو میداد که با یک قاتل توی اتاقمم..یک قاتل خوشگل
- ۸.۹k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط