cursed bloods 11
صدای کلید اومد که گفتم:
-ب..باشه باشه میارم فقط از اینجا برو
گفت:
-از کجا بهت اعتماد کنم؟
نگاهی به در انداختم:
-بابا میارم به خدا فردا شب یه مهمونی بازاری راه انداختن همون جا همو میبینیم الان نمیتونم ادرس دقیق رو بدم برو بیرون زود..
و بعد سمت پنجره هولش دادم که بعد از یک نگاه دقیق به چشمای خاکستری روشنم از اونجا رفت بیرون..
سریع پرده رو کشیدم که در باز شد...فلوریا و بادیگاردا اومدن داخل:
-لیارا..اینجا چه خبره؟چرا هرچی داد میزنم جواب نمیدی؟
دستمو از روی پرده برداشتم و کلافه گفتم:
-کابوس دیدم خواستم یکم خودم رو اروم کنم اگه بزارین!
گفت:
-چرا پنجره بازه؟
گفتم:
-خودم میبندم برین بیرون لطفا نیاز به استراحت دارم
فلوریا که تا الان مشکوک نگام میکرد به ایان با سر دستور داد بره لب پنجره و نگاهی بندازه..
جلوی ایان رو گرفتم:
-گفتم خودم میبندم...با اینکاراتون دارین به حریم خصوصیم بی احترامی میکنین ملکه!
فلوریا گفت:
-فکر نمیکنم بستن یک پنجره ی باز دخالت توی مسائل تو باشه شاهدخت لیارا،ایان پنجره رو ببند..زود!
ایان رفت سمت پنجره و پرده رو کشید..نگاهی به پایین انداخت..
نگاه خنثی ای بهم انداخت و بعد پنجره رو بست..گفت:
-هوا امشب سردتر میشه شاهدخت بهتره براتون پتوی اضافه هم بیارم نباید سرما بخورین
فلوریا سوالی به آیان نگاه کرد که دید چیزی نمیگه..گفت:
-خیلیی خب..بیاین بریم!
و رفتن بیرون..ایان هم همراهشون رفت،ن..نکنه اون رو دید؟
در پنجره رو باز کردم و نگاهی انداختم،نفس راحتی کشیدم.. اون رفته بود.
نگاهم به پایین افتاد که دیدمش یهو از جام پریدم و زیر لب گفتم:
-ایش زهرم ترکید..تازه سردردم خوب شده بود
دستشو بالا اورد و چیزی رو بهم نشون داد.. اخم کردم و زل زدم یه توی دستش.. از اون فاصله چجوری ببی..کثافتتت
گردنبند توی دستش بود..گردنبندم رو برداشتههه.
دستی به گردنم زدم و سریع گردنبند رو در اوردم و نگاش کردم..اینی که توی دستمه تقلبیه..
عصبی با نفرت نگاش کردم که بعد از بای بای کردن از اونجا رفت..
گردنبند رو پرت کردم اون طرف و عصبی در پنجره رو بستم:
-به من اعتماد کن..قلب کوچیکت..زندگیت توی دستای منه ولی کاری نمیکنم..پرنسس سنگدل..
چجوری میتونه اینقدر بدون خجالت همراه لاس زدناش دروغ بگه؟
اصلا کی گردنبند هارو عوض کرد؟
چجوری عوضشون کرد و من نفهمیدم؟
مشتی زدم به دیوار..سریع صورتم مچاله شد و دستمو گرفتم:
-انگشتم وایی واییی انگشتم..همش تقصیر توعه حیله گر دزددد.. خودم میکشمت،با همین دستام..وایی دستممم
شمع هارو فوت کردم و دوتا رو روشن گذاشتم..رفتم سمت خواب و چشمامو تختم.
رفتم سمت تخت و چشماتو تختم...واییی بستم،چشمامو بستممم..خوابمه هوفف
-ب..باشه باشه میارم فقط از اینجا برو
گفت:
-از کجا بهت اعتماد کنم؟
نگاهی به در انداختم:
-بابا میارم به خدا فردا شب یه مهمونی بازاری راه انداختن همون جا همو میبینیم الان نمیتونم ادرس دقیق رو بدم برو بیرون زود..
و بعد سمت پنجره هولش دادم که بعد از یک نگاه دقیق به چشمای خاکستری روشنم از اونجا رفت بیرون..
سریع پرده رو کشیدم که در باز شد...فلوریا و بادیگاردا اومدن داخل:
-لیارا..اینجا چه خبره؟چرا هرچی داد میزنم جواب نمیدی؟
دستمو از روی پرده برداشتم و کلافه گفتم:
-کابوس دیدم خواستم یکم خودم رو اروم کنم اگه بزارین!
گفت:
-چرا پنجره بازه؟
گفتم:
-خودم میبندم برین بیرون لطفا نیاز به استراحت دارم
فلوریا که تا الان مشکوک نگام میکرد به ایان با سر دستور داد بره لب پنجره و نگاهی بندازه..
جلوی ایان رو گرفتم:
-گفتم خودم میبندم...با اینکاراتون دارین به حریم خصوصیم بی احترامی میکنین ملکه!
فلوریا گفت:
-فکر نمیکنم بستن یک پنجره ی باز دخالت توی مسائل تو باشه شاهدخت لیارا،ایان پنجره رو ببند..زود!
ایان رفت سمت پنجره و پرده رو کشید..نگاهی به پایین انداخت..
نگاه خنثی ای بهم انداخت و بعد پنجره رو بست..گفت:
-هوا امشب سردتر میشه شاهدخت بهتره براتون پتوی اضافه هم بیارم نباید سرما بخورین
فلوریا سوالی به آیان نگاه کرد که دید چیزی نمیگه..گفت:
-خیلیی خب..بیاین بریم!
و رفتن بیرون..ایان هم همراهشون رفت،ن..نکنه اون رو دید؟
در پنجره رو باز کردم و نگاهی انداختم،نفس راحتی کشیدم.. اون رفته بود.
نگاهم به پایین افتاد که دیدمش یهو از جام پریدم و زیر لب گفتم:
-ایش زهرم ترکید..تازه سردردم خوب شده بود
دستشو بالا اورد و چیزی رو بهم نشون داد.. اخم کردم و زل زدم یه توی دستش.. از اون فاصله چجوری ببی..کثافتتت
گردنبند توی دستش بود..گردنبندم رو برداشتههه.
دستی به گردنم زدم و سریع گردنبند رو در اوردم و نگاش کردم..اینی که توی دستمه تقلبیه..
عصبی با نفرت نگاش کردم که بعد از بای بای کردن از اونجا رفت..
گردنبند رو پرت کردم اون طرف و عصبی در پنجره رو بستم:
-به من اعتماد کن..قلب کوچیکت..زندگیت توی دستای منه ولی کاری نمیکنم..پرنسس سنگدل..
چجوری میتونه اینقدر بدون خجالت همراه لاس زدناش دروغ بگه؟
اصلا کی گردنبند هارو عوض کرد؟
چجوری عوضشون کرد و من نفهمیدم؟
مشتی زدم به دیوار..سریع صورتم مچاله شد و دستمو گرفتم:
-انگشتم وایی واییی انگشتم..همش تقصیر توعه حیله گر دزددد.. خودم میکشمت،با همین دستام..وایی دستممم
شمع هارو فوت کردم و دوتا رو روشن گذاشتم..رفتم سمت خواب و چشمامو تختم.
رفتم سمت تخت و چشماتو تختم...واییی بستم،چشمامو بستممم..خوابمه هوفف
- ۱۰.۵k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط