cursed bloods 10

گفتم:
-از اینجا برو همینجوریش هم توی دردسر افتادم اگه کسی بفهمه تو اینجایی بدجور برام بد میش...



خیلی محکم و عصبی گفت:
-اون ‌کوفتی رو بهم بده و من سریع از اینجا میرم عاشق چشم و ابروت نیستم که از این ارتفاع اومدم بالا!





اروم و با حالتی که جار میزد دارم دروغ میگم،گفتم:
-من برش نداشتم اینجا الکی وقتم رو نگیر




گفت:
-خیلی خب خودت خواستی!





و رفت ‌ سمت کشو های میزم و شروع کرد باز کردنشون
حرصی گفتم:
-خدایا
داری چه غلطی میکنیی؟
من یه شاهدختم به زور اومدی توی اتاقم و حالا داری اتاقم رو میگردی؟



اهمیتی نداد و رفت سمت کمدم، تا خواست درشو باز کنه گفتم:
-اگه دستت به اون بخوره خودم میدم همین الان نگهبانای اینجا اعدامت کنن






پوزخندی زد:
-پس باید سر خودت هم کنارم قطع بشه.. به هرحال توی یک بازی مسخره سر میراث دو کشور شرط بستی دیگه





گفتم:
-اصلا تو چرا اینقدر دنبال گردنبند مادرمی؟ مطمئن شدم که جاسوسی ولی کدوم کشور تورو فرستاده؟





درحالی که نگاش جای دیگه ای بود پوزخند زد:
-به من میخوره جاسوس باشم؟چرا چون توی کشور خودتون مثل خودتون رفتار کردم؟





اهمیتی به نفرت توی چشماش ندادم و گفتم:
-به اینگیلیسی ها میخوری ولی اونا که الان با ما مشکلی ندارن..ایتالیایی ای؟





زیر لب گفت:
-جاسوس هم ایده ی خوبیه ها






بلند گفتم:
-هی!
اصلا صدامو میشنوی؟از کدوم کشور اومدی؟مثلا دارم اینجا حرف میزنم!





نگام کرد:
-مگه تو میفهمی من دارم چی میگم؟گردنبند رو رد کن بیاد!





گفتم:
-عمرا..از روی جنازم رد شو و برش دار!





عصبی گفت:
-به نفعته بعدا کل اتاق بوی جنازه نده!





شوکه نگاش کردم:
-چ..چی؟





شمشیرش رو کشید بیرون و با سرعت اومد سمتم که چند قدم عقب رفتم وخوردم به دیوار
شمشیر رو بالا برد که جیغ کوتاهی کشیدم و با لرز جلوی صورتم رو گرفتم..




اتفاقی نیوفتاد که اروم چشمامو باز کردم
شمشیر رو زیر گلوم بدون‌ هیچ فشاری گذاشته بود
با نگاهش قشنگ داشت رفتارام‌ رو میسنجید
نگاهبانا در زدن:
-شاهدخت حالتون خوبه؟




با چشمایی که کمی خیس شده بود به در نگاه کردم و بعد به اون مرد غریبه..گفتم:
-تو کی هستی؟




دوباره در زدن:
-شاهدخت؟لطفا یچیزی بگید.حالتون خوبه؟




مرد با صدایی اروم و بم گفت:
-به وقتش میفهمی..ولی تا اونموقع بهم اعتماد کن و گردنبند رو بهم بده..به وقتش برش میگردونم.




گفتم:
-چرا وقتی که میخوای بکشیم بهت اعتماد کنم؟




صدای فلوریا از پشت در اومد:
-برین کنار..یکی کلیدارو بیاره زود«داد»





از استرس استینش رو فشردم که گفت:
-به همون دلیلی که‌ وقتی داشتم میومدم توی اتاقت از بالا پرتم نکردی پایین پرنسس سنگدل..
و به همون دلیلی که‌ با اینکه زندگیت توی دستامه ولی به شنیدن ضربان قلب کوچولوت که اینقدر داره تند میزنه ادامه میدم!
دیدگاه ها (۵)

cursed bloods 11

cursed bloods 12

cursed bloods 9

Cursed bloods8

پارت ۸۴

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۶۰ و با لذت و متفکر :گفتم گما...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۸۳ فصل ۳ )جیمین :فك كردم قراره بميرم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط