{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

موضوع:وقتی که عاشقت شده

موضوع:وقتی که عاشقت شده

پارت ۵

اومدم زنگ بزنم به مامان که در باز شد نگاهی به در کردم اجوما و مامانم بودند تو دستشون کلی خرید بود
م.ت سلام ا.ت سلام پسرم
* سلام
+سلام
_سلام
+ببینم چی خریدید
م.ت کلی لباس
شما کجا رفتید
+ما...ام
_ما رفتیم بستنی خوردیم اومدیم
نگاهی به جیمین کردم واقعا انگار داشت بچه خر میکرد که یهو اجوما گفت :
*ماکه باور کردیم چرا برای ما نخریدی
_مگه شما برای ما لباس خریدید
م.ت خریدم اونم دو دست
+واقعا
*اره بیاین برین تست کنیم رفتیم لباس هارو پوشیدیم و اومدیم
م.ت وای خیلی زیبا شدید
*اره واقعا
من نگاهی بع جیمین کردم خیلی جنتلمن شده بود داشتم به جیمین نگاه میمردم که مامانم گفت :
م.ت ساعت ۱۲:۰۰ برید بخوابید باشه ای گفتیم مامانم و اجوما رفتند تو اتاق مامانم من رفتم رو مبل نشستم چون خیلی هنوز دلم درد میکرد اخرای فیلم بود که شکمم درد خیلی بدی کرد اروم ناله کردم که دیدم جیمین گفت :
_خوبی
+نه
_بیا قرص بخور
+نمیخوام
_چرا
+اگر دوباره تحریک کننده باشه چی
_نه این دفعه واقعا مسکن
+باشه بده
قول دادیا
_باشه بیا قول میدم بخور تا دردت کمتر شه
خوردم با استرس اومد کنارم نشست و گفت :
_ببخشید دست خودم نبود
+عیبی نداره بلخره پیش میاد تو هم مست بودی
بلخندی زد و تلویزیون رو خاموش کرد داشتم میرفتم اتاقم که گفت :
_میشه امشب پیشم بخوابی
ترسیدم گفتم دوباره قرص تحریک کننده داده بهم که میخواد پیشش بخوابم مجبوری سرم رو به معنی باشه تکون دادم دوتایی رفتیم تو اتاق از ترسم سریع خوابیدم
۲ماه بعد
من با جیمین ازدواج کردم و چند روزی هست که حالم بده هی میاوردم بالا و از بوی غذا حالم بهم میخورد با مامانم و جیمین و اجوما رفتیم بیمارستان از قبل رزو کرده بودم رفتم تو (علامت دکتر ؛ )
؛ دخترم چی شده
+چند روزی حالم خوب نیست
؛ حدس میزنم چیه ولی اول باید ازمایش بدی +چشم
ازمایشات لازم رو دادم و بردم دادم دکتر دکتر گفت :
؛ دخترم شما باردار هستید و الان ۱ ماهتونه
من و جیمین ذوق خیلی زیادی کردیم جیمین از دکتر تشکر کرد اومدیم بیرو هر چهارتامون انگار دنیارو داده بودند رفتیم خونه من خوابیدم جیمینم جشن گرفته بود من بیدار شدم دیدم کیک و کادو وگل رو میزه هر ستا شون داشتن میرقصیدن و خوشحال بودند
۹ ماه بعد
دلم شدید درد گرفت با مامانم و جیمین و اجوما رفتیم دکتر انقدر حالم بد بود بیهوش شدم
ویو جیمین
انقدر استرس داشتم فقط راه میرفتم دکتر اومد بیروم دویدم سمتش از پرسیدم :
_حال ا.ت و بچم چطور
دکتر خوبه
_میتونم ببینمش
دکتر حتما ولی یکی یکی
_چشم رفتم تو
ا.ت بیدار شد و گفت :
+بچم بچم کجاست
_نگران نباش اینجاست
نشونش دادم اروم شد بعد بوسش کردم و از اتاق اومدم بیروم مامان ا.ت رفت تو من هم رفتم پذیرش تا تگر میشه مرخصش کنم پذیرش گفت : اگر حالش خوبه میتونه مرخص شه دویدم به طرف اتاق عمل اجوما و مامان ا.ت اونجا بودند از ا.ت پرسیدم :
_حالت خوبه
+اره
_میخای مرخص شی
+اره
_گفتند اگر حالت خوبه میتونی مرخص شی
+اره حالم خوبه
_پس بزار برم فرم پر کنم
رفتم و فرمارو پر کردم و رفتم ا.ت رو بغلم کردم بچه رو هم مامان ا.ت بغل کرد رفتیم خونه و ا.ت استراحت کرد
پایان ویو جیمین
۵ سال بعد
منو جیمین از دخترمون به خوبی مراقبت کردیم الان لیا (اسم دخترشون) ۵ سالشه و ما ۵ تا یعنی مامانم من جیمین لیا و اجوما به خوبی و خوشی زندگی کردیم
پایان
ببخشید اگر بد شد 🙏
دیدگاه ها (۲)

موضوع:برادر ناتنی من پارت ۱ویو ا.ت :سلام من ا.ت هستم ۱۹ سالم...

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

(دلداده)اول از همه رفتم حموم و بعدش روتینم رو انجام دادم . ک...

part 12. three hearts, one love

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

رومان عشق مافیا پارت 30از زبان ا/تضد عفونی کردن زخماش تموم ش...

(دلداده) رسیدم به خونه یونا از ماشین پیاده شدم و رفتم در زدم...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

(دلداده) م.ت: باشه تو بچه نیستی (خنده) جین:(خنده)ا/ت: چرا می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط