عشق آغشته به خون
☬。) عشق آغشته به خون (。☬。)
(。☬。)پارت ۱۱۳ (。☬。)
هرگونه تصوری در ذهنش میچرخید .. رفتار عصبی از میونشی یا درخواست های عصبی شاید هم دعوا شبانه .. با این احساس وارد پذیرایی شد سپس سپس با چهره عصبی از وادرس مواجه شد آروم سمتش هجوم برد و جلویش ایستاد : مادر ؟
چانمی تند گفت : چیه ..
جان روبه جیمین کرد سپس لبش را گزید زمزمه کنان گفت: مادر بزرگ عصبانیه
چانمی : تو ساکت.. جان
جان شانه ای بالا انداخت سپس مشغول درس هایش شد .. جیمین کلافه روبه مادرش کرد سپس آروم گفت : خوابم برده بود .. رو میز کارم
چانمی تند چشم به پسرش دوخت سپس با نگرانی بلند شد و جلویش ایستاد با هر دو دستش صورت پسرش را گرفت : آخ پسرم بازم ؟ . تب کردی آره
جیمین لبخند ای زد و با لبخند گفت : نه الان خوبم برای همین نتونستم دنبال .. میونشی برم
چانمی آروم صورت پسرش را رها کرد سپس با لبخند گفت : برو پیشش معذرت خواهی کن کافیه اون دلش خیلی مهربونه و پاک .. فقد کافیه باهاش روراست باشید ..
جیمین سری تکون داد سپس از جلو مادرش به سمت پله ها هجوم برد
دستش را. روی دستگیره در گذاشت سپس به پایین کشید بلافاصله وارد اتاق شد و با چشم هایش کله اتاق را گشت ..
دخترک جوان را در حال خواندن کتاب دید مانند ساکت و ناراحت..
جیمین با تردید به سمتش گام برداشت میونشی با فهمیدن وجود یک نفر دیگر سرش را بلند کرد چشم هایش تنها یک چیزی میگفت " حرف نزنیم "
جیمین آروم نگاهش کرد سپس دخترک جوان تند تر پای حرف را وست کشید : آقای جیمین هیچی نکید
جیمین با این حالتش ناذاخت ولی همانند لبخند گفت : من که تا الان چیزی نگفتم ! ..
میونشی شانه ای بالا انداخت سپس با چشم های ستاره ای مانندش چشم به جیمین دوخت شاید این قلب میونشی بود که احساس ناراحتی میکرد شایدم هم فرار از سخنان جیمین .. ولی همچنان چشم به نوشته های کاغذ سفید کرد .. ولی جیمین پا محکم روی زمین گذاشته و با لحن آرامی سخن گفت : عذر میخواهم نتونستم دنبالت بیام
میونشی با اخم لبش را گزید سپس همانند سرش پایین گفت : اشکالی نداره .. مهم نبودم برای کسی ..
جیمین دستش را روی کتاب مینوشی گذاشت سپس خم شد و گیچ پرسید : چی گفتی .. ؟
میونشی سرش پایین گفت : فقد گفتم اشکالی نداره
جیمین سمج تر گفت : میونشی یه چیزی گفتی بگو .. نشنیدم
میونشی نگاه همانند به پایین لبش را گزید: چیزی نگفتم ..
جیمین اخم کرد سپس سرش را نزدیک تر کرد و فاصله چندانی زیاد را کم تر کرد : گفتی بهم بگو .. فکر کنم گفتی برام مهم نیستی
میونشی بدون بلند کردن چشم هایش گفت : درسته گفتم ..
جیمین : چرا نیحوری فکر کردی بخاطر اینکه نتونستم بیام دنبالت .. بزار راستشو بهت بگم ..
(。☬。)پارت ۱۱۳ (。☬。)
هرگونه تصوری در ذهنش میچرخید .. رفتار عصبی از میونشی یا درخواست های عصبی شاید هم دعوا شبانه .. با این احساس وارد پذیرایی شد سپس سپس با چهره عصبی از وادرس مواجه شد آروم سمتش هجوم برد و جلویش ایستاد : مادر ؟
چانمی تند گفت : چیه ..
جان روبه جیمین کرد سپس لبش را گزید زمزمه کنان گفت: مادر بزرگ عصبانیه
چانمی : تو ساکت.. جان
جان شانه ای بالا انداخت سپس مشغول درس هایش شد .. جیمین کلافه روبه مادرش کرد سپس آروم گفت : خوابم برده بود .. رو میز کارم
چانمی تند چشم به پسرش دوخت سپس با نگرانی بلند شد و جلویش ایستاد با هر دو دستش صورت پسرش را گرفت : آخ پسرم بازم ؟ . تب کردی آره
جیمین لبخند ای زد و با لبخند گفت : نه الان خوبم برای همین نتونستم دنبال .. میونشی برم
چانمی آروم صورت پسرش را رها کرد سپس با لبخند گفت : برو پیشش معذرت خواهی کن کافیه اون دلش خیلی مهربونه و پاک .. فقد کافیه باهاش روراست باشید ..
جیمین سری تکون داد سپس از جلو مادرش به سمت پله ها هجوم برد
دستش را. روی دستگیره در گذاشت سپس به پایین کشید بلافاصله وارد اتاق شد و با چشم هایش کله اتاق را گشت ..
دخترک جوان را در حال خواندن کتاب دید مانند ساکت و ناراحت..
جیمین با تردید به سمتش گام برداشت میونشی با فهمیدن وجود یک نفر دیگر سرش را بلند کرد چشم هایش تنها یک چیزی میگفت " حرف نزنیم "
جیمین آروم نگاهش کرد سپس دخترک جوان تند تر پای حرف را وست کشید : آقای جیمین هیچی نکید
جیمین با این حالتش ناذاخت ولی همانند لبخند گفت : من که تا الان چیزی نگفتم ! ..
میونشی شانه ای بالا انداخت سپس با چشم های ستاره ای مانندش چشم به جیمین دوخت شاید این قلب میونشی بود که احساس ناراحتی میکرد شایدم هم فرار از سخنان جیمین .. ولی همچنان چشم به نوشته های کاغذ سفید کرد .. ولی جیمین پا محکم روی زمین گذاشته و با لحن آرامی سخن گفت : عذر میخواهم نتونستم دنبالت بیام
میونشی با اخم لبش را گزید سپس همانند سرش پایین گفت : اشکالی نداره .. مهم نبودم برای کسی ..
جیمین دستش را روی کتاب مینوشی گذاشت سپس خم شد و گیچ پرسید : چی گفتی .. ؟
میونشی سرش پایین گفت : فقد گفتم اشکالی نداره
جیمین سمج تر گفت : میونشی یه چیزی گفتی بگو .. نشنیدم
میونشی نگاه همانند به پایین لبش را گزید: چیزی نگفتم ..
جیمین اخم کرد سپس سرش را نزدیک تر کرد و فاصله چندانی زیاد را کم تر کرد : گفتی بهم بگو .. فکر کنم گفتی برام مهم نیستی
میونشی بدون بلند کردن چشم هایش گفت : درسته گفتم ..
جیمین : چرا نیحوری فکر کردی بخاطر اینکه نتونستم بیام دنبالت .. بزار راستشو بهت بگم ..
- ۴.۸k
- ۱۰ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط