{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه بودم مادرم به من یاد داده بود تو خونه که تنها هستی کس

بچه بودم مادرم به من یاد داده بود تو خونه که تنها هستی کسی رو راه نده و خلاصه از این حرفای امنیتی که هر کسی به بچش میگه !
یه روز عمه و عموهام اومدن خونمون ، نزدیک ۱۰-۱۲نفر بودن ، منم که تنها خونه بودم اونارو راه ندادم ؛ هرچی اونا و همسایه ها میگفتن اینا فامیلاتونن من زیر بار نمیرفتم … تازه سرمو از پنجره می کردم بیرون اونارو با سنگ میزدم !
ینی یه همچین بچه مطیع قانونی بودم من …
دیدگاه ها (۱)

رمان اسیر خان پارت اول ۱

#تجربه_من ۱۳۶۶#فرزندآوری #دوتا_کافی_نیست #بارداری_بعداز_35_س...

Part 62تهیونگ«میتونی بهم بگی راحت باش قشنگم و بگو»& وقتی خیل...

I'm not jealous part 65به سمتمون اومدن هه رین در حالی که لبخ...

منتظر بودم باردار بشم، چند وقتی بود رژیم پسر زایی گرفته بودم...

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕: 𝟏𝟒 + خیلی‌ بدی جونگکوک‌ چرا هولم دادی!دو...

جدایی

You are paying back karma پارت¹⁴²²:²⁰رأس ²²:²⁰ دست از ضربه ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط