بقیش
بقیش
و حالا این، گردن ساسکه و ناروتو را هم فشار میداد.
انها پیش هم بودند، ولی مال هم نبودند.
دوست هم بودند و مجاز بود، ولی نمیتوانستند عاشق هم باشند چون مجاز نبود.
بغل کردن مجاز بود، ولی بوسیدن مجاز نبود.
و ساسکه حس کرد چیزی مثل خار توی گلویش است. او هم نمیتوانست بگوید که تا چه حد ناروتو را دوست دارد و او را میخواهد.
ازادی حتی در کلمات هم وجود نداشت، نه وقتی که حتی از سایه ها هم جاسوسی گوش میداد.
Sa:"خواهش میکنم. بعدا اگه وقت کردی نامه بده."
در واقع اشاره ای از اینکه 'من توی نامه گفتم، تو هم توی نامه بگو.'
که امن ترین روش از راه کاغذ بود.
ناروتو یک قدم جلوتر برداشت:"احتمالا بتونی یکم مراقب مردمت باشی؟ ام...حداقل اوچیها دیگه شورش نکنه."
و پوزخندی، برای اینکه کمی ساسکه را از ان حال و هوا بیاورد بیرون:"تو یکی کافی ای، دیگه بقیتون رو سرم خراب نشین."
ساسکه چشم هایش را چرخاند، هر چند...بنظر نمیرسید انقدر ها هم از این کنایه ها ازرده خاطر باشد.
او در واقع لذت میبرد.
Sa:"سعیمو میکنم."
تا نشان دهد زیاد راغب نیست، ولی در واقع گوش داده بود.
¿:"اعلی حضرت؟ کالسکه حاضره!"
صدای ندیمه از داخل حیاط فضای ارامش بخش بینشان را به هم زد.
ناروتو دستپاچه شد:"الان میام."
و بعد
در کسری از ثانیه
او دوید طرف ساسکه.
یک بار دیگر او را توی اغوشش کشید. واکنش های ساسکه را [از خشک شدن بگیر تا نفس خفیفی که از بینی اش بیرون امد] به خاطر سپرد.
N:"منتظرم بمون."
و قبل از اینکه ساسکه وقت داشته باشد او را بگیرد، حرفی بزند یا متقابلا بغلش کند...ناروتو از در خارج شد.
ساسکه را با حس خالی بودن و پوچی تنها گذاشت.
در حالی که خودش هم، انقدر ها که نشان میداد خوشحال بنظر نمیرسید.
و حالا این، گردن ساسکه و ناروتو را هم فشار میداد.
انها پیش هم بودند، ولی مال هم نبودند.
دوست هم بودند و مجاز بود، ولی نمیتوانستند عاشق هم باشند چون مجاز نبود.
بغل کردن مجاز بود، ولی بوسیدن مجاز نبود.
و ساسکه حس کرد چیزی مثل خار توی گلویش است. او هم نمیتوانست بگوید که تا چه حد ناروتو را دوست دارد و او را میخواهد.
ازادی حتی در کلمات هم وجود نداشت، نه وقتی که حتی از سایه ها هم جاسوسی گوش میداد.
Sa:"خواهش میکنم. بعدا اگه وقت کردی نامه بده."
در واقع اشاره ای از اینکه 'من توی نامه گفتم، تو هم توی نامه بگو.'
که امن ترین روش از راه کاغذ بود.
ناروتو یک قدم جلوتر برداشت:"احتمالا بتونی یکم مراقب مردمت باشی؟ ام...حداقل اوچیها دیگه شورش نکنه."
و پوزخندی، برای اینکه کمی ساسکه را از ان حال و هوا بیاورد بیرون:"تو یکی کافی ای، دیگه بقیتون رو سرم خراب نشین."
ساسکه چشم هایش را چرخاند، هر چند...بنظر نمیرسید انقدر ها هم از این کنایه ها ازرده خاطر باشد.
او در واقع لذت میبرد.
Sa:"سعیمو میکنم."
تا نشان دهد زیاد راغب نیست، ولی در واقع گوش داده بود.
¿:"اعلی حضرت؟ کالسکه حاضره!"
صدای ندیمه از داخل حیاط فضای ارامش بخش بینشان را به هم زد.
ناروتو دستپاچه شد:"الان میام."
و بعد
در کسری از ثانیه
او دوید طرف ساسکه.
یک بار دیگر او را توی اغوشش کشید. واکنش های ساسکه را [از خشک شدن بگیر تا نفس خفیفی که از بینی اش بیرون امد] به خاطر سپرد.
N:"منتظرم بمون."
و قبل از اینکه ساسکه وقت داشته باشد او را بگیرد، حرفی بزند یا متقابلا بغلش کند...ناروتو از در خارج شد.
ساسکه را با حس خالی بودن و پوچی تنها گذاشت.
در حالی که خودش هم، انقدر ها که نشان میداد خوشحال بنظر نمیرسید.
- ۱۹۴
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط