با همین دست، به دستان تو عادت كردم
با همین دست، به دستان تو عادت كردم
این گناه ست ولی جان تو عادت كردم !
جا برای تن گنجشک زیاد است اما
به درختان خیابان تو عادت كردم !
دستم اندازه یک لمس بهاری سبز است
بس كه بی پرده به دستان تو عادت كردم
گرچه گلدان من از خشك شدن می ترسد
به تهِ خالیِ لیوانِ تو عادت كردم !
سالها سخت تر از باور من خط خوردند
تا به "نه!" گفتن ِ آسان تو عادت كردم
مانده ام آخر این شعر چه باشد... انگار
به ندانستن پایان تو عادت كردم
این گناه ست ولی جان تو عادت كردم !
جا برای تن گنجشک زیاد است اما
به درختان خیابان تو عادت كردم !
دستم اندازه یک لمس بهاری سبز است
بس كه بی پرده به دستان تو عادت كردم
گرچه گلدان من از خشك شدن می ترسد
به تهِ خالیِ لیوانِ تو عادت كردم !
سالها سخت تر از باور من خط خوردند
تا به "نه!" گفتن ِ آسان تو عادت كردم
مانده ام آخر این شعر چه باشد... انگار
به ندانستن پایان تو عادت كردم
- ۱.۳k
- ۱۱ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط