{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چهار پسر مست

چهار پسر مست

دختری زیبا بود اسیر پدری عیاش، که درآمدش فروش شبانه دخترش بود!


دخترک روزی گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت و قصه خود بازگو کرد. حاکم دختر را نزد زاهد شهر امانت سپرد که در امان باشد اما جناب زاهد هم همان شب اول دختر را ......... .

نیمه شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت و چهار پسر مست او را اطراف کلبه خود یافتند و پرسیدند با این وضع؟! این زمان؟! در این سرما؟! اینجا چه میکنی!!!؟

دختر از ترس حیوانات بیشه و جانش گفت که آری پدرم آن بود و زاهد از خیر حاکم چنان، بیپناه ماندم.

پسرها با کمی فکر و مکث و دیدن دختر نیمه برهنه او را گفتن تو برو در منزل ما بخواب ما نیز میآییم.

... دختر ترسان از اینکه با این چهار پسر مست تا صبح چگونه بگذراند در کلبه خوابش برد.


صبح که بیدار شد دید بر زیر و برش چهار پوستین برای حفظ سرما هست و چهار پسر بیرون کلبه از سرما مرده اند!

باز گشت و بر در دروازه شهر داد زد که:


از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم،


خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد،


وسط کعبه دو میخوانه بنا خواهم کرد،


تا نگویند مستان ز خدا بیخبرند!
دیدگاه ها (۱)

چرا وزیر وکیل دکتر مهندس رئیس و مدیر شدن اما آدم نشدن

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد شیخ به یک مست فدا خ...

Last leaves/رمان جیمین

زیاد استقبال نمیشه متاسفانه پارت سه

𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟸زن با تردید زمزمه کرد:ـ من ..همچین چیز....چ...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۴با سردرد بدی چشماش رو با...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے²چشم‌های...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط