{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گمشده در اعماق جنگل

گمشده در اعماق جنگل
هیونجین/ا.ت
پارت: ۱

10 سپتامبر 2024

«گمشده.
دختری دانشجو که برای تحقیق و مطالعه پا به جنگل گذاشت اما هیچ وقت از اون جنگل بیرون نیومد.»

رسما شده بود سر تیتر همه اخبار ها!
آخه میدونید واقعا خیلی عجیبه..اون دختر نزدیک یک ماه پیش همراه دوستاش وارد جنگلی شد که به هیچ عنوان پا ازش بیرون نزاشت.
پلیس ها حتی جنازه یا یه نشونی کوچیک هم ازش پیدا نکردن!
خیلی ها میگفتن:«حتما افتاده تو رودخونه و غرق شده..شاید قاچاقچی ها دزدیده باشنش..»
چقد شایعه درموردش پخش شده بود..!
ولی..کدوم یکی از این شایعه ها واقعیت داشت؟
واقعا چه اتفاقی برای اون دختر افتاده بود؟
__________________

«یک ماه قبل»

لی ا.ت دانشجوی سال دوم رشته زیست شناسی.
اون روز همراه چند تا از دوستای نزدیکش به جنگل رفت تا درمورد گیاهان و پروژه دانشگاهیش بیشتر تحقیق کنه.
همه فکر میکردم اون جنگل و منطقه مه آلود یه جنگل معمولیه اما..ظاهراً اونقدر ها هم طبیعی و معمولی نیست!

اون روز ا.ت با خیال راحت و چهره خندان همراه دوستاش وارد جنگل شد و سعی کرد نگرانی کوچیکی که ته دلش نسبت به تماس مشکوکی که دیروز داشت رو نادیده بگیره.
تماسی که با یه شماره و صدای ناآشنا و ناشناس بود..
«*اگه وارد جنگل بشی، دیگه هرگز برنمیگردی*!»
شاید این تماس اول از نظرش یه شوخی و مزاحمت کوچیک بود اما زمانی که پا به جنگل گذاشت متوجه شد، اوضاع اونقدر ها هم بی بند و بار و الکی نیست!
____________________

زمان اول ورودشون به جنگل همه چیز نرمال و طبیعی بود.
صدای باد، صدای پرنده ها و صدای برخورد برگ ها و شاخه های درخت ها به همدیگه..
خب. همه چیز طبیعی بود و چیز نگران کننده‌ای وجود نداشت!
با این حساب..اون تماس قطعا یه شوخی بوده.

ا.ت کنار دوستاش قدم میزد و باهاشون حرف میزد. همچی‌ مثل یه گردش عملیِ ساده بود..!
اونا فقط گیاه های تازه و جدیدی که تا به حال ندیده بودن رو بررسی میکردن و نکاتی که از نظرشون مهم به نظر می‌رسید رو یادداشت میکردن و بعد..به راهشون ادامه میدادن.

درحالی که دفترچه یادداشتش تو دستش بود و داشت نکاتی که توش نوشته بود رو چک میکرد، ناگهان یه احساس عجیبی کرد..
انگار یکی از دور داشت نگاهش میکرد!
سرش رو بالا آورد و تنها چیزی که دید فقط برگ های بزرگ یه گیاه بود که حالا در اثر برخورد چیزی یا حتی باد، داشت تکون میخورد.
چند لحظه کوتاهی به اون برگ خیره شد. زمانی که خواست برگرده پیش دوستاش، انگار یه چیزی جلوش رو گرفت. یه احساس عجیب که باعث شد اون دختر به سمت اون گیاه قدم برداره.

اما ایکاش هیچوقت اون قدم رو برنمیداشت.

اون قدم، که از نظر خیلی‌ ها ساده بود، قدمی بود به سمت آینده‌ای که هیچکس حتی خودش هم نمیتونست تصور کنه..
قدمی که ا.ت رو از دنیایِ خودش، به دنیایی پر از راز، جادو، و تاریکی برد.
قدمی که دیگه هیچوقت نمیتونست برگردونه‌اش.

ادامـه دارد..

پارت بعدی: ۱۵ تا لایک و ۱۰ تا کامنت🙃
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۳۴)

#تکپارتیموضوع:(وقتی که من رفتم بار اون نمیدونه ساعت ۴ برمی‌گ...

#تکپارتیموضوع:(وقتی به ریچارد بیشتر از تو اهمیت میده و تو عص...

درخواستی

آتیشی که از بارون شروع شدprt10---ویوی ا. تنفسم بند اومده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط