#پارت315

#پارت315

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (1) 🌙


وقتی نگاه منو دید سرشو کج کرد و گفت :
خودتو به اون راه نزن من میدونم تو و حسام ...

مکثی کرد با ترس به لباش زل زده بودم ، از این میترسیدم که بگه فهمیده ما چه بلایی سر مهسا اورده بودیم

بعد از یه سکوت کوتاه که برای من مثله یه قرن بود ادامه داد :

من میدونم تو و حسام هر دوتون مهسا رو ...

اه که چقدر با کلمات بازی میکرد نزدیک بود سکته کنم د بگو لعنتی پوزخندی زد :

من میدونم که تو و حسام مهسا رو دوست دارید !!

با شنیدن حرفش یه بار سنگین از رو شونه برداشته شد ... با صورتی که خیس عرق بود بهش نگاه کردم زل زد تو چشمام

چند دقیقه ایی خیره به چشمام بود و بعد پخی زد زیر خنده متعجب بهش نگاه کردم

میون خنده گفت : اووه داداش چرا قیافت اینجوری شده از چی میترسیدی ؟!

سعی کردم به خودم مسلط باشم آب دهنمو قورت دادم با صدای گرفته ایی گفتم :

چرا باید بترسم ؟!

کم کم خندش قطع شد و گغت : چه میدونم وای یاشار قیافه خودتو ندیدی خدای خندست !!

دستی تو موهام کشیدم سعی کردم بحث رو عوض کنم :
خب از خودت بگو !

قری به سر و گردنش داد : چرا از خودم بگم ؟! فعلا میخوام در مورد شما بگم !

تو دلم لعنتی بهش فرستادم و منتظر بهش نگاه کردم !
دیدگاه ها (۱)

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

سلام بچها من یه چیزی رو میخوام بپرسم شما پیج منو دوست دارید ...

مافیای منپارت ۲فاصله‌اش رو حفظ کرد. چند قدم عقب‌تر ایستاد و ...

پارت ۳۹

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

star key ring:۷

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:20فقط به ا.ت صدمه زدم فق...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

«نفرت و عشق».  پارت سوم🚬 [از زبان پریسا]ماشین جلوی یه ساختمو...

اجبار به بدبختی پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط