از خجالت قرمز شدم
از خجالت قرمز شدم
رو به مادمازل کردم و پوزش خواستم ، مادمازل بلند شد و
لبخندی نمکین زد که نمکش انچنان در جانم عطش ایحاد کرد که کفرو دینم را فراموش کردم ،
مانتو و بارانی و شال ش را به دستم داد
سفیدی آن اندام اثیری که از لابه لای توری ساتن مشکی ظریفی که برتن داشت ، لختی موها که باز کرد و بر روی شانه اش سرگردان کرد
آنچنان زانوانم را سست کرد که یک لحظه نشستم ،
مادمازل گفت ، موسیو هنوز با شما کار دارم ، برخودتان مسلط باشید ،
بعد انچنان قهقه ای زد که ذهنم را از همه افکارم شستشو داد
اینقدر به مستی فکر نکنید ، نقد را رها نباید ، از لحظه ها لذت ببرید ،
از خجالت سرخ شده بودم ، لکنت زبان گرفته بودم ، با زیرکی تمام دستم را خوانده بود ، و وانمود میکرد که درکم میکند و هیچ نمی داند،
از اینکه فهمیده بود دو لوی آخر. را بر زمین زده و مرا کت کرده است در پایان هفت دست اخساس غرور داشت
ولی من عذاب میکشم از مرور آن لحظه ها
رفتم و نواقص میز را آوردم ، مادمازل با خودش راکی داشت
دکتر گفت ، تو هنوز نماز میخوانی که دو گیلاس بیشتر نیاوردی ؟
کفتم تنها چیزی که هنوز قدرت ایستادن ب من میدهد همین دو رکعت نماز است
مادمازل خنده ای مستانه سر داد و پاهایش را بر هم انداخت و تکیه ای پر از اعتماد به مبل داد و گفت یا امشب مرا نماز خوان کن یا خودت هم نخوان و بنوش _ من تو را امشب مست مست تا سحر بر سر سجاده ات خواهم ...
بعد در ادامه این شعر ایرج میرزا را خواند
از آن نماز که تو خود هیچ از آن نمیفهمی
چه بهره و سود خدای اکتساب کند ...
و سکوت کرد ،
من ادامه دادم
فخری نبود مر خدای عالم را
که ابلهی مانند من او را خدا حساب کند....
نمیدانی چه لذت و کیفی در آن صدا و ته لحجه فرنگی و طرز صحبت مادمازل بود
مادمازل با لبخندی گفت با آثار ایرج میرزا هم اشنایی ؟
به تایید سری تکان دادم و با خنده ای از سر اعتماد ب نفس گفتم زمانی شعر حجابش را از بهر میخواندم
مادمازل بی شرم ترین ابیات را خواند تا انجاکه گفت
... منزه تر ز خلق و خوی مومن (قلم شرم از نوشتن دارد)
تنها چیزی که در ذهنم خطور نمی کرد .بحث مذهبی بود . شرط عجیبی بود یا بنوش یا مرا نماز خوان کن ...
خواستم بحث را تغییر دهم به دکتر از وضعیت جسمی پدرمستی گفتم
دکتر گفت با هم میرویم بیمارستان و از نزدیک با تیم پزشکی صحبت می کنم مادموازل گفت میشه این لیدی را برای من بگی کیه ؟پیلیز ...
اگرفضولی نیست.قند دردلم آب شد.که از پاسخ دادن به سوالات مذهبی خلاص شدم
که دوباره گفت بعد از مستی از علت نماز بگو آنهم به زبان اعراب...
نه خلاصی نبود .سوال امتحان امشب مشخص بود و به قول استاد نماز امشب ما مشخص شده بود. از دکتر تشکر کردم
پایان قسمت هفتم
رو به مادمازل کردم و پوزش خواستم ، مادمازل بلند شد و
لبخندی نمکین زد که نمکش انچنان در جانم عطش ایحاد کرد که کفرو دینم را فراموش کردم ،
مانتو و بارانی و شال ش را به دستم داد
سفیدی آن اندام اثیری که از لابه لای توری ساتن مشکی ظریفی که برتن داشت ، لختی موها که باز کرد و بر روی شانه اش سرگردان کرد
آنچنان زانوانم را سست کرد که یک لحظه نشستم ،
مادمازل گفت ، موسیو هنوز با شما کار دارم ، برخودتان مسلط باشید ،
بعد انچنان قهقه ای زد که ذهنم را از همه افکارم شستشو داد
اینقدر به مستی فکر نکنید ، نقد را رها نباید ، از لحظه ها لذت ببرید ،
از خجالت سرخ شده بودم ، لکنت زبان گرفته بودم ، با زیرکی تمام دستم را خوانده بود ، و وانمود میکرد که درکم میکند و هیچ نمی داند،
از اینکه فهمیده بود دو لوی آخر. را بر زمین زده و مرا کت کرده است در پایان هفت دست اخساس غرور داشت
ولی من عذاب میکشم از مرور آن لحظه ها
رفتم و نواقص میز را آوردم ، مادمازل با خودش راکی داشت
دکتر گفت ، تو هنوز نماز میخوانی که دو گیلاس بیشتر نیاوردی ؟
کفتم تنها چیزی که هنوز قدرت ایستادن ب من میدهد همین دو رکعت نماز است
مادمازل خنده ای مستانه سر داد و پاهایش را بر هم انداخت و تکیه ای پر از اعتماد به مبل داد و گفت یا امشب مرا نماز خوان کن یا خودت هم نخوان و بنوش _ من تو را امشب مست مست تا سحر بر سر سجاده ات خواهم ...
بعد در ادامه این شعر ایرج میرزا را خواند
از آن نماز که تو خود هیچ از آن نمیفهمی
چه بهره و سود خدای اکتساب کند ...
و سکوت کرد ،
من ادامه دادم
فخری نبود مر خدای عالم را
که ابلهی مانند من او را خدا حساب کند....
نمیدانی چه لذت و کیفی در آن صدا و ته لحجه فرنگی و طرز صحبت مادمازل بود
مادمازل با لبخندی گفت با آثار ایرج میرزا هم اشنایی ؟
به تایید سری تکان دادم و با خنده ای از سر اعتماد ب نفس گفتم زمانی شعر حجابش را از بهر میخواندم
مادمازل بی شرم ترین ابیات را خواند تا انجاکه گفت
... منزه تر ز خلق و خوی مومن (قلم شرم از نوشتن دارد)
تنها چیزی که در ذهنم خطور نمی کرد .بحث مذهبی بود . شرط عجیبی بود یا بنوش یا مرا نماز خوان کن ...
خواستم بحث را تغییر دهم به دکتر از وضعیت جسمی پدرمستی گفتم
دکتر گفت با هم میرویم بیمارستان و از نزدیک با تیم پزشکی صحبت می کنم مادموازل گفت میشه این لیدی را برای من بگی کیه ؟پیلیز ...
اگرفضولی نیست.قند دردلم آب شد.که از پاسخ دادن به سوالات مذهبی خلاص شدم
که دوباره گفت بعد از مستی از علت نماز بگو آنهم به زبان اعراب...
نه خلاصی نبود .سوال امتحان امشب مشخص بود و به قول استاد نماز امشب ما مشخص شده بود. از دکتر تشکر کردم
پایان قسمت هفتم
- ۲۶.۱k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط