پارت

#پارت23
از آسانسور بیرون آمد .
دست در جیب شلوارش کرد که کلید هایش را بردارد اما نبود .
در جیب های کتش هم گشت ولی بازهم نبود .
اخم هایش در هم رفت ،
مطمئن بود کلید هایش در جیبش بودند .
از خستگی زیاد پوووفی کشید و زنگ در را زد.
فرشید در را به رویش باز کرد و گفت :
مگه خودت کلید نداری لعنتی ؟؟؟
داشت خوابم می برد .
فرشید را با دستش پس زد و وارد خانه شد .
_‌دسته کلیدم رو ندیدی؟
نمیدونم کجاس ؟ به نظرم تو جیبم بود !
_شاید تو ماشین گذاشتیش یا تو اتاقت .
به سمت آشپرخانه رفت و کلید برق را زد :
_فرشید چه خبره خونه رو تاریک کردی ؟
فرشید ادایش را در آورد :
+چه خبره !!!
خو خوابم می اومد ، حالا رفتی واسه خودت گشت و گذار کردی اومدی غراشو سر من میزنی !!
و بدون اینکه اجازه ی جواب دادن به روزبه دهد گفت :
رااااستی ، این خونواده که مهمونشون شدی ، دختر خوب نداشت ، بگیریمش واست ؟؟؟
تصویر لب های غنچه اش به ذهنش آمد ، وقتی که گفت : جوووونِ من !
ظاهر ساده اش
وقد کوتاهش ...
نمیدانست چرا از سر شب تا همین الان مدام به او فکر می کرد ؟!
دستی به ریشش کشید و گفت :
بیا برو فرشید حوصله ندارم .
فرشید خندید و گفت :
چیه خب ؟؟ بده که به فکرتم ؟!!
روزبه یادش به الناز افتاد .
خنده ی یه وری زد و گفت :
چرا یه دختر داشتن ولی من واسه تو انتخابش کردم ! واقعا که برازندته !
فرشید به سمتش پرید و گفت :
+هی تو !! من قصد ازدواج ندارم !
_ اونام از جون دخترشون سیر نشدن که بدنش دست تو !
وهم زمان از ذهنش گذشت که فرشید برای الناز زیادی بود و از ته دلش از خدا خواست که هیچ وقت گیر کسی مثل الناز نیوفتد .
دلیلش هم نمیدانست اما اصلا از الناز خوشش نیامده بود .
+از خداشونم باشه ، پسر به این خوبی.
به سمت اتاقش راه افتاد و گفت :
تو اون موقع که من رسیدم خوابت می اومد !
برو بخواب بزا من بکپم دیگ !
...
دیدگاه ها (۱)

#پارت24"عاطفه""خداروشکر که مهری بود!"در همین مدت زمانِ کمی ک...

#پارت25هر کدام دوپا داشتند ، دو پای دیگر هم قرض گرفته و دَر ...

#پارت22کنار شاهرخ نشست و به روزبه که سمت دیگر شاهرخ بود گفت ...

#پارت21 چشم چرخاند و دور تا دورش را نگاه کرد .در برخورد اول ...

«از کوچه که پیچیدی...»بارون تازه بند اومده بود. کوچه‌ها هنوز...

٬٬روی نیمکت پارک نشسته بود و کلاغ ها رو میشمرد تا بیاد بهشون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط