{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی کودک بودم گاهی خودم را در گنجه مرباهای مادرم پنهان م

وقتی کودک بودم گاهی خودم را در گنجه مرباهای مادرم پنهان می کردم
و به زندگی فکر می کردم
گاهی دکتر می شدم گاهی خلبان و گاهی معلم
و دست آخر یک لنگه کفشم را پشت شیشه های مرباها پنهان می کردم
و فقط سیندرلا می شدم
بزرگ تر که شدم نه دکتر شدم نه خلبان نه معلم نه سیندرلا
و تازه متوجه شدم زندگی
در همان گنجه مرباهای مادرم بود !
دیدگاه ها (۱۰)

دلم یک خانه قدیمی میخواهد با حافظ خوانی آن هم از زبان تو دو...

کاشکسی بیاید...کسی که بتواندتکه‎هایم راپیدا کند،بچسباند کنار...

حال روحم خوش نیست... آسمانم ابریست... کودک دستانم،ی...

بس که خوبی کردم آخر پیش تو ارزان شدممن طلا بودم که با خاکستر...

شاید عجیب به نظر برسد، اما وقتی ۹ یا ۱۲ ساله بودم، گاهی با خ...

زاد روزم مبارک♥︎ بیست و سه مرداد هشتادو چهار زاده شدم توی عص...

پارت ۴۵سال‌ها بعد، دوباره به همان کلاب بلک رز برگشتیم.همان د...

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

رمان اسیر خان پارت اول ۱

مردی که در کنارم بود

- خداحافظی من از تو انقدر تلخ بود که خودم هم تموم شدم...حالم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط