افسانهی خون و گل
افسانهی خون و گل
قسمت ۳۴: سایهی قلعهیِ خاکستر
ساعتها رانندگی در جادههایِ کوهستانی و مهآلود، بالاخره آنها را به مقصد رساند. قلعهیِ خاکستر، سازهای عظیم و سنگی بود که انگار از دلِ صخرههایِ سیاه بیرون زده بود. اسمش بیجا نبود؛ دیوارهایش در اثرِ آتشسوزیهایِ باستانی سیاه شده و در میانِ مه، شبیه به قلبی مرده در میانِ سینهیِ کوهستان خودنمایی میکرد.
ماشینِ مینجی با صدایی ناهنجار در میانِ سنگریزهها ایستاد. جونگکوک حالا کمی به حالتِ طبیعی برگشته بود، اما رنگِ چهرهاش مثلِ گچ سفید بود و دستانش هنوز هم از فشاری که به بدنش آمده بود، میلرزید.
مینجی پیاده شد، دستِ سردِ جونگکوک را گرفت و با صدایی که از عشق میلرزید گفت: «ما اینجاییم، جونگکوک. هرچی که اینجاست، قراره به ما جواب بده. من تنهات نمیذارم.»
جونگکوک نگاهی به قلعه انداخت؛ نگاهی که نه از ترس، بلکه از "آشنایی" پر بود. او زیرِ لب زمزمه کرد: «من... من اینجا رو خواب دیدم، مینجی. بارها و بارها... در اون لحظاتی که فکر میکردم دارم میمیرم.»
بچه ها هر سوالی راجب هر پارتی داشتید بپرسید
قسمت ۳۴: سایهی قلعهیِ خاکستر
ساعتها رانندگی در جادههایِ کوهستانی و مهآلود، بالاخره آنها را به مقصد رساند. قلعهیِ خاکستر، سازهای عظیم و سنگی بود که انگار از دلِ صخرههایِ سیاه بیرون زده بود. اسمش بیجا نبود؛ دیوارهایش در اثرِ آتشسوزیهایِ باستانی سیاه شده و در میانِ مه، شبیه به قلبی مرده در میانِ سینهیِ کوهستان خودنمایی میکرد.
ماشینِ مینجی با صدایی ناهنجار در میانِ سنگریزهها ایستاد. جونگکوک حالا کمی به حالتِ طبیعی برگشته بود، اما رنگِ چهرهاش مثلِ گچ سفید بود و دستانش هنوز هم از فشاری که به بدنش آمده بود، میلرزید.
مینجی پیاده شد، دستِ سردِ جونگکوک را گرفت و با صدایی که از عشق میلرزید گفت: «ما اینجاییم، جونگکوک. هرچی که اینجاست، قراره به ما جواب بده. من تنهات نمیذارم.»
جونگکوک نگاهی به قلعه انداخت؛ نگاهی که نه از ترس، بلکه از "آشنایی" پر بود. او زیرِ لب زمزمه کرد: «من... من اینجا رو خواب دیدم، مینجی. بارها و بارها... در اون لحظاتی که فکر میکردم دارم میمیرم.»
بچه ها هر سوالی راجب هر پارتی داشتید بپرسید
- ۳۰
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط