{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۰

پارت ۲۰
تمام شب دنبالش گشتم.
بالاخره روی پشت‌بام پیداش کردم.
_جونگکوک.
برنگشت.
_برو.
_نه.
_یونا، من هیولا هستم.
کنارش ایستادم.
_می‌دونم.
نگاهم کرد.
_پس چرا هنوز اینجایی؟
آرام گفتم:
_چون هیولاها این‌طوری نمی‌ترسن که به کسی که دوستش دارن آسیب بزنن.
چشم‌هاش لرزید.
_دوستم داری؟
نفس عمیقی کشیدم.
_آره.
این بار خودش جلو آمد.
و لب‌هاش آرام روی لب‌هایم نشست.
بوسه‌ای کوتاه...
اما کافی بود تا تمام دنیایمان تغییر کند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۹حمله دوباره شروع شده بود.این بار هدف فقط خانه نبود.هد...

پارت ۲۲جونگکوک همه چیز را تعریف کرد.سال‌ها قبل، پدر من رهبر ...

پارت ۱۸چند هفته گذشت.من و جونگکوک به هم نزدیک‌تر شدیم.اما هن...

پارت ۱۷از آن روز، آموزش دیدن شروع کردم.جونگکوک به من یاد داد...

پارت هفتموقتی به خونه برگشتیم، تمام مسیر سکوت بینمون حاکم بو...

وقتی برق رفته بود و ….

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط