پارت ۲۰
پارت ۲۰
تمام شب دنبالش گشتم.
بالاخره روی پشتبام پیداش کردم.
_جونگکوک.
برنگشت.
_برو.
_نه.
_یونا، من هیولا هستم.
کنارش ایستادم.
_میدونم.
نگاهم کرد.
_پس چرا هنوز اینجایی؟
آرام گفتم:
_چون هیولاها اینطوری نمیترسن که به کسی که دوستش دارن آسیب بزنن.
چشمهاش لرزید.
_دوستم داری؟
نفس عمیقی کشیدم.
_آره.
این بار خودش جلو آمد.
و لبهاش آرام روی لبهایم نشست.
بوسهای کوتاه...
اما کافی بود تا تمام دنیایمان تغییر کند.
تمام شب دنبالش گشتم.
بالاخره روی پشتبام پیداش کردم.
_جونگکوک.
برنگشت.
_برو.
_نه.
_یونا، من هیولا هستم.
کنارش ایستادم.
_میدونم.
نگاهم کرد.
_پس چرا هنوز اینجایی؟
آرام گفتم:
_چون هیولاها اینطوری نمیترسن که به کسی که دوستش دارن آسیب بزنن.
چشمهاش لرزید.
_دوستم داری؟
نفس عمیقی کشیدم.
_آره.
این بار خودش جلو آمد.
و لبهاش آرام روی لبهایم نشست.
بوسهای کوتاه...
اما کافی بود تا تمام دنیایمان تغییر کند.
- ۸۴
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط