{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁶⁸

⁶⁸

**ا/ت:** «می‌دونم... اما اون نمی‌خواستم کسی بدونه....»
**هایون:** (با صدای بغض‌آلود) «می‌دونی جونگکوک این چند سال چی شد؟ یه انسان دیگه! فقط پوسته‌ای از جونگکوکی بود که می‌شناختیم. شب‌ها تا صبح نمی‌خوابید، خیره می‌شد به عکس تو و یونجو... هر تولد، هر سالگرد، می‌رفت کنار دریا و تنها می‌نشست، همون جایی که دفعه آخر با هم رفته بودین. ما هیچ کاری از دستمون برنمی‌اومد.»
ا/ت سرش را پایین انداخت. اشک از گوشه چشمش لغزید.
**ا/ت:** «من هم زندگی نمی‌کردم، هایون. من فقط زنده بودم، اما زندگی نمی‌کردم. هر روز احساس می‌کردم یه بخشی از دلم جا مونده... همون‌جا کنار اون دریا. ولی وقتی یونجو کوچیک بود، ترسیدم واقعاً از دستش بدم. بیمار بود، نمی‌تونستم ریسک کنم. اون هواپیما… وقتی خبر سقوطش اومد، نمی‌دونستم چی‌کار کنم.»
**هایون:** (آرام‌تر) «پس چرا بعدش برنگشتی؟ چرا بعد از چند ماه، یه خبر، یه نامه، هیچ‌چیز؟»
ا/ت:** «نمیدونستم چون فکر میکردم جونگکوک با یوری ازدواج کرده»
سکوتی سنگین بینشان نشست. صدای خنده‌ی بچه‌ها از اتاق هنوز شنیده می‌شد.
**هایون** به آن صدا گوش داد و اشک را از کنج چشمش گرفت.
**هایون:** «لولی همیشه از “عمو کوک” تعریف می‌کنه. می‌دونی، هر وقت می‌اومد اینجا باهاش بازی می‌کرد، لبخندش یه ذره واقعی‌تر می‌شد. فکر کنم تهِ دلش همیشه امید داشت یه روز برگردی.»
ا/ت لبخند تلخی زد.
**ا/ت:** «ولی من فکر کردم اون به من اصلا فکر نمیکنه من اومدم همه چیز رو درست کنم. برای خودم، برای اون، برای یونجو... حتی برای تو. دیگه نمی‌خوام چیزی بینمون بمونه.»
**هایون:** (لبخند کوچکی زد، اشکش را پاک کرد.) «من ازت دلگیر بودم... هنوزم یه کم هستم. ولی وقتی دیشب صدات رو شنیدم، وقتی دیدمت، یه چیزی توی دلم شکست... یه بخشی از غم پنج ساله‌م انگار ریخت پایین. شاید باید ببخشمت، چون اون دختر کوچولو – یونجو – لبخند داره. و لبخندش شبیه خودته.»
ا/ت و هایون چند دقیقه در سکوت به صدای بازی بچه‌ها گوش دادند؛ صدایی که مثل نسیمی آرام از اتاق می‌آمد.
**ا/ت:** «می‌تونم چیزی بپرسم؟»
**هایون:** «بپرس.»
**ا/ت:** «به نظرت... مامانش منو
می‌بخشه؟»
**هایون:** «شاید نه امروز، شاید نه فردا... ولی اونم دیشب وقتی تو رو دید، چشماشو از عشق پر کرد. خودش نمی‌خواست قبول کنه. اون فقط از درد دفاع می‌کرد.»
ا/ت لبخند زد و به زمین خیره شد.
. صدای پای لولی و یونجو نزدیک‌تر شد. هر دو با خنده دویدند سمتشان، موهایشان پریشان و دل‌شان بی‌غصه.
**یونجو:** «مامان، ما نقاشی کردیم!»
**لولی:** «با هم! دو تا قلب کشیدیم!»
ا/ت و هایون هم‌زمان لبخند زدند....

#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۶)

⁶⁹یک ماه بعد، هوا دیگر سردی پاییز را نداشت. نسیم گرمی از بها...

⁷⁰(اخر) **مجری:** «جونگکوک، آیا ا/ت را به عنوان همسر قانونی ...

⁶⁷یونجو: (دست پدرش را گرفت) «ددی، اینجا کجاست؟»کوک: «خونه‌ی ...

⁶⁶چند روز بعدشب بود. جونگکوک به خانه ی پدر و مادرش رفته بودص...

Love in the dark②⓪چند هفته بعدا/ت: وایی چانگمی لولی شما اونج...

پارت۶

Love in the dark②④ا/ت: خونه دوستم نزدیکه خیابون بعدی هست میر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط