ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۲۸
خانوم تسا : آي اين جاي کار کردنته؟
با خشم سر بلند کردم و زل زدم بهش. این دیگه داره اعصاب منو خرد میکنه.. اخم کرد و گفت
تسا : چیه؟ به تو هم بدهکارم کلفت؟
بلند شدم و محکم روبروش وایستادم. دیگه طاقتم تموم شده بود. خونم به جوش اومده بود.
چشماي ابي لعنتیش همونجور که میخواست مسخم کرده
بود..جادوم کرده بود.
دستکش هامو در آوردم و پرت کردم سمت صورت
تسا و گفتم
الا: یه چیز رو میدونی تو یه احمق كثيف بي ادبي..هربلايي که سرت بیاد حقته. اون شوهر بدبختتم حق داره..تو مثل یه خوک وحشي هستي که وسط یه خونه ول شده... تنها کاری که میکنی اسیب زدن به خونه و وسایلشه
چون په ترسوي نفهمي..
شوکه و با دهن باز زل زد بهم.
پیشبندم رو در آوردم و با غیض گفتم
الا :حالا من میرم خوك خانوم و تو ميتوني په خدمتکار جدید جام بياري چون ديگه حتي يه لحظه دلم نمیخواد قیافه نحست رو ببینم.. و با نفرت گفتم ادمایی مثل تو حالمو بهم میزنن..
تند از کنارش رد شدم و وسایلم رو برداشتم. شروع کرد به جیغ زدن و بد و بیراه گفتن.. اما اعتنايي نکردم و زدم بیرون. تو اسانسور موبندم رو کشیدم و موهامو باز کردم و تو اینه زل زدم به خودم
شکستن غرورم بس بود.. وقتش بود براي تكون خوردن زندگیم و نجات مادرم
ريسك كنم.. اگه این ریسک به قیمت نابودي و شکست قلب و شرفم باشه..
رفتم خونه. قبل از اینکه دست و پاهام سست بشه و پشیمون بشم
شروع کردم به جمع کردن وسایلم. وسایل شخصیم و لباسام توي په چمدون كوچيك جا شد و بقیه وسایل خونه دیگه مهم نبودن.
یه مشت تیر و تخته داغون و زوار در رفته.
وایستادم و خيلي دقيق نگاهشون کردم. چشمامو بستم و نفس سنگینم رو بیرون دادم. رأس ساعت ۷ جلوي خونه اش وایستاده بودم.. یه ساختون ٦طبقه با نماي سنگ سفید که بالکن هايي به خیابون داشت.
محله اروم وقشنگي به نظر میرسید. وسایلم رو نیاورده بودم چون میترسیدم..نمیخواستم وایستم.. حداقل الان نه..
یه بار دیگه ادرس رو چک کردم. همینجاست..
رفتم جلو. رو قبل اینجا اومدن پیش دکتر مامان بودم..
پارت ۲۸
خانوم تسا : آي اين جاي کار کردنته؟
با خشم سر بلند کردم و زل زدم بهش. این دیگه داره اعصاب منو خرد میکنه.. اخم کرد و گفت
تسا : چیه؟ به تو هم بدهکارم کلفت؟
بلند شدم و محکم روبروش وایستادم. دیگه طاقتم تموم شده بود. خونم به جوش اومده بود.
چشماي ابي لعنتیش همونجور که میخواست مسخم کرده
بود..جادوم کرده بود.
دستکش هامو در آوردم و پرت کردم سمت صورت
تسا و گفتم
الا: یه چیز رو میدونی تو یه احمق كثيف بي ادبي..هربلايي که سرت بیاد حقته. اون شوهر بدبختتم حق داره..تو مثل یه خوک وحشي هستي که وسط یه خونه ول شده... تنها کاری که میکنی اسیب زدن به خونه و وسایلشه
چون په ترسوي نفهمي..
شوکه و با دهن باز زل زد بهم.
پیشبندم رو در آوردم و با غیض گفتم
الا :حالا من میرم خوك خانوم و تو ميتوني په خدمتکار جدید جام بياري چون ديگه حتي يه لحظه دلم نمیخواد قیافه نحست رو ببینم.. و با نفرت گفتم ادمایی مثل تو حالمو بهم میزنن..
تند از کنارش رد شدم و وسایلم رو برداشتم. شروع کرد به جیغ زدن و بد و بیراه گفتن.. اما اعتنايي نکردم و زدم بیرون. تو اسانسور موبندم رو کشیدم و موهامو باز کردم و تو اینه زل زدم به خودم
شکستن غرورم بس بود.. وقتش بود براي تكون خوردن زندگیم و نجات مادرم
ريسك كنم.. اگه این ریسک به قیمت نابودي و شکست قلب و شرفم باشه..
رفتم خونه. قبل از اینکه دست و پاهام سست بشه و پشیمون بشم
شروع کردم به جمع کردن وسایلم. وسایل شخصیم و لباسام توي په چمدون كوچيك جا شد و بقیه وسایل خونه دیگه مهم نبودن.
یه مشت تیر و تخته داغون و زوار در رفته.
وایستادم و خيلي دقيق نگاهشون کردم. چشمامو بستم و نفس سنگینم رو بیرون دادم. رأس ساعت ۷ جلوي خونه اش وایستاده بودم.. یه ساختون ٦طبقه با نماي سنگ سفید که بالکن هايي به خیابون داشت.
محله اروم وقشنگي به نظر میرسید. وسایلم رو نیاورده بودم چون میترسیدم..نمیخواستم وایستم.. حداقل الان نه..
یه بار دیگه ادرس رو چک کردم. همینجاست..
رفتم جلو. رو قبل اینجا اومدن پیش دکتر مامان بودم..
- ۱۵.۰k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط