عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹⁴
وقتی لیوان خالی میشد دوباره پرش میکرد.
و منم انگار اختیارم دست خودم نبود،حتی بدون اینکه متوجه بشم نصف شیشه رو نوشیده بودم.
حالم داشت بد میشد..
سرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم.
هانی یه توت فرنگی از روی میز برداشت و گفت:آرا..بعضی وقتا چیزی یادت میاد؟مثلاً از روز تصادف؟
شونه بالا انداختم و گفتم:نه
یکی از دخترا خندید و گفت:حتی رمز گاوصندوق شرکت؟
با خنده گفتم:فکر کنم اگه یادم بود الان وضعم بهتر بود
هانی آروم پرسید:راستی..اون پروژه دارویی که بابات روش کار میکرد..تو دربارهش چیزی میدونی؟
لیوانمو روی میز گذاشتم و گفتم:نه،چرا باید بدونم؟
ابرو هاشو انداخت بالا و گفت:هیچی،فقط کنجکاو بودم
دستمو گذاشتم روی سرم و هوفی کشیدم.
هانی سریع بازومو گرفت و گفت:بیا برسونمت اتاق
نمیدونم چقدر گذشته بود.
چشمامو آروم باز کردم.
ساعت ۲:۴۷ بامداد رو نشون میداد.
اونقدرا مست نبودم..
چون بیشترِ نوشیدنی رو یواشکی عوض کرده بودم.
نور اتاق کم و بوی الکل تو هوا پیچیده بود.
از تخت بلند شدم.
صدای مبهمی از راهرو میاومد.
آروم نزدیک شدم.
صدای هانی از اتاق کار میومد.
_بابا..اون حتی یه کلمه هم نگفت
قلبم ایستاد..
صدای عموم از پشت تلفن اومد.
_مطمئنی؟
_آره،فکر کنم واقعاً حافظهشو از دست داده،این به نفع ماست
نفسم تو سینه حبس شد.
هانی ادامه داد:عمراً بفهمه اون تصادف کار ما بوده..الان فقط باید روی زمین زدنش تمرکز کنیم
دنیام برای یه ثانیه بیصدا شد.
دستم ناخودآگاه مشت شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹⁴
وقتی لیوان خالی میشد دوباره پرش میکرد.
و منم انگار اختیارم دست خودم نبود،حتی بدون اینکه متوجه بشم نصف شیشه رو نوشیده بودم.
حالم داشت بد میشد..
سرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم.
هانی یه توت فرنگی از روی میز برداشت و گفت:آرا..بعضی وقتا چیزی یادت میاد؟مثلاً از روز تصادف؟
شونه بالا انداختم و گفتم:نه
یکی از دخترا خندید و گفت:حتی رمز گاوصندوق شرکت؟
با خنده گفتم:فکر کنم اگه یادم بود الان وضعم بهتر بود
هانی آروم پرسید:راستی..اون پروژه دارویی که بابات روش کار میکرد..تو دربارهش چیزی میدونی؟
لیوانمو روی میز گذاشتم و گفتم:نه،چرا باید بدونم؟
ابرو هاشو انداخت بالا و گفت:هیچی،فقط کنجکاو بودم
دستمو گذاشتم روی سرم و هوفی کشیدم.
هانی سریع بازومو گرفت و گفت:بیا برسونمت اتاق
نمیدونم چقدر گذشته بود.
چشمامو آروم باز کردم.
ساعت ۲:۴۷ بامداد رو نشون میداد.
اونقدرا مست نبودم..
چون بیشترِ نوشیدنی رو یواشکی عوض کرده بودم.
نور اتاق کم و بوی الکل تو هوا پیچیده بود.
از تخت بلند شدم.
صدای مبهمی از راهرو میاومد.
آروم نزدیک شدم.
صدای هانی از اتاق کار میومد.
_بابا..اون حتی یه کلمه هم نگفت
قلبم ایستاد..
صدای عموم از پشت تلفن اومد.
_مطمئنی؟
_آره،فکر کنم واقعاً حافظهشو از دست داده،این به نفع ماست
نفسم تو سینه حبس شد.
هانی ادامه داد:عمراً بفهمه اون تصادف کار ما بوده..الان فقط باید روی زمین زدنش تمرکز کنیم
دنیام برای یه ثانیه بیصدا شد.
دستم ناخودآگاه مشت شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۵۹.۱k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط