عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹²
خنده کوتاهی کردم و گفتم:من همین الانم وسطشم،جونگکوک..
بعد از چند ثانیه سکوت،آهسته گفت:یه چیز دیگه هم هست
نگاهم تیز شد.
لب زد:شب تصادفت..
نفسش سنگین شد و ادامه داد:ترمز دستکاری شده بوده
با تعجب گفتم:چی؟
سرشو تکون داد و گفت:خودم دیدم،اما وقتی برگشتم سراغ ماشین،گزارش رسمی عوض شده بود
چشمام از تعجب باز موند و گفتم:کی عوضش کرد؟
نگاهش تاریک شد و لب زد:کسی که قدرت دسترسی داشت
ناخودآگاه گفتم:عمو..؟
چشمهاشو بست و گفت:اسم نیار،هنوز مدرک ندارم
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
یه لحظه سکوت بینمون نشست.
بعد خیلی آروم گفت:به هیچکس اعتماد نکن..حتی اگه مهربونترین لبخند رو داشته باشه
هانی..
اسمش تو ذهنم جرقه زد.
همون لحظه صدای ضعیف یه پیام از گوشیم بلند شد.
هر دومون همزمان نگاهمون رفت سمت گوشی روی میز.
پیام از هانی بود.
_آرا،دلم برات تنگ شده،امشب دیر میام مواظب خودت باش
نگاهم روی قلب مشکی آخر پیام قفل شد.
جونگکوک زیر لب گفت:بازی شروع شده
نیشخندی زدم و گفتم:باید بفهمم چه نقشه ای داره،رفتاراش خیلی مشکوکن..
وقتی سرمو آوردم بالا چشمم افتاد به چشمهای بسته جونگ کوک..
چه با مزه خوابیده..
نا خود آگاه دستمو به سمت موهاش بردم و موهاشو از توی صورتش زدم کنار.
لبخندی زدم،ملحفه رو کشیدم روش و چراغ خواب رو خاموش کردم.
هانی با یه لبخند شاد سر میز صبحونه نشست و گفت:آراا،امروز بعد از شرکت یه برنامه داریم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹²
خنده کوتاهی کردم و گفتم:من همین الانم وسطشم،جونگکوک..
بعد از چند ثانیه سکوت،آهسته گفت:یه چیز دیگه هم هست
نگاهم تیز شد.
لب زد:شب تصادفت..
نفسش سنگین شد و ادامه داد:ترمز دستکاری شده بوده
با تعجب گفتم:چی؟
سرشو تکون داد و گفت:خودم دیدم،اما وقتی برگشتم سراغ ماشین،گزارش رسمی عوض شده بود
چشمام از تعجب باز موند و گفتم:کی عوضش کرد؟
نگاهش تاریک شد و لب زد:کسی که قدرت دسترسی داشت
ناخودآگاه گفتم:عمو..؟
چشمهاشو بست و گفت:اسم نیار،هنوز مدرک ندارم
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
یه لحظه سکوت بینمون نشست.
بعد خیلی آروم گفت:به هیچکس اعتماد نکن..حتی اگه مهربونترین لبخند رو داشته باشه
هانی..
اسمش تو ذهنم جرقه زد.
همون لحظه صدای ضعیف یه پیام از گوشیم بلند شد.
هر دومون همزمان نگاهمون رفت سمت گوشی روی میز.
پیام از هانی بود.
_آرا،دلم برات تنگ شده،امشب دیر میام مواظب خودت باش
نگاهم روی قلب مشکی آخر پیام قفل شد.
جونگکوک زیر لب گفت:بازی شروع شده
نیشخندی زدم و گفتم:باید بفهمم چه نقشه ای داره،رفتاراش خیلی مشکوکن..
وقتی سرمو آوردم بالا چشمم افتاد به چشمهای بسته جونگ کوک..
چه با مزه خوابیده..
نا خود آگاه دستمو به سمت موهاش بردم و موهاشو از توی صورتش زدم کنار.
لبخندی زدم،ملحفه رو کشیدم روش و چراغ خواب رو خاموش کردم.
هانی با یه لبخند شاد سر میز صبحونه نشست و گفت:آراا،امروز بعد از شرکت یه برنامه داریم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۶۶.۴k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط