#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت_32
"سقوط امپراتوری سایهها"
«انبار متروکه — نیمهشب»
فضای انبار سنگین بود. مدارکِ کیفِ نقرهای، مثل یک بمبِ ساعتی بین آنها قرار داشت.
ا.ت عکس را در دست گرفت. پدرش، در کنارِ جونگهان (پدر جونگکوک)، در حالِ خندیدن در یک مهمانی خصوصی. تمامِ دنیای ا.ت در آن لحظه فروریخت.
جونگکوک آرام نزدیک شد. نگاهش دیگر سرد نبود، پر از آشفتگی و دودلی بود؛ بینِ عشقی که به ا.ت داشت و کینهای که از آن عکس ساطع میشد.
«ا.ت...»
ا.ت بدونِ نگاه کردن به او گفت:
«من نمیدونستم. قسم میخورم جونگکوک، من هیچی از این شراکتِ کثیف نمیدونستم.»
جونگکوک دستش را روی شانهی ا.ت گذاشت، اما انگار هنوز یک دیواری بینشان بود.
«میدونم. ولی الان... حالا که حقیقت رو میدونیم، همهچیز فرق کرده.»
قبل از اینکه حرفش تمام شود، صدای انفجارِ درِ اصلی انبار سکوت را شکست. افرادِ جونگهان وارد شدن
«نبرد نهایی»
نبرد، بیرحمانه بود. تهیونگ و جیمین با تمام قدرت از خروجی محافظت میکردند. جونگکوک اسلحه را به سمتِ مردی گرفت که تمامِ زندگیاش را ویران کرده بود.
«تموم شد، جونگهان!» جونگکوک فریاد زد. «مدارک دستِ منه. پلیس و همکارای سابقِ تو دارن میرسن. بازیِ تو اینجا تموم شد.»
جونگهان، در میانِ دود و آتش، پوزخندی زد.
«تو فکر میکنی با این کاغذها پیروز میشی؟ تو هنوز ضعیفی، جونگکوک. هنوز برایِ کسی که دوستش داری میلرزی.»
جونگکوک نگاهی به ا.ت کرد که با شجاعت در حالِ پاک کردنِ ردِ دیجیتالیِ حضورشان در سیستمهای انبار بود.
«اون ضعف نیست. اون دلیلیه که باعث میشه تو رو شکست بدم.»
با یک شلیکِ دقیق، جونگکوک کپسولِ گازِ پشتِ سرِ پدرش را هدف گرفت. انفجار بزرگی رخ داد. جونگهان در میانِ آوارها گیر افتاد و قبل از اینکه بتواند فرار کند، توسط نیروهای ویژهای که ا.ت از قبل با کدگذاریِ امنیتی به محل کشانده بود، محاصره شد.
پدرِ جونگکوک سقوط کرد. امپراتوریاش در آن شبِ بوسان برای همیشه دفن شد.
ا.ت خیلی ارام قدم برداشت به سمت جونگ کوک با لحنی ارام و مطمئن زمزمه کرد..
«تموم شد... جونگ کوک »
کوک خیلی اروم اسلحه اش رو پایین اورد و به چشماش خیره شد..
«تموم شد... ا.ت »
«بازگشت به سئول»
«سایههایِ بیدار در سئول»
سئول بعد از آن آشوبِ بوسان، برای ا.ت دیگر شهرِ همیشگی نبود. چراغهای نئونیِ شهر، زیر بارانِ ریزِ شبانه، مثلِ قطراتِ خونی روی شیشه ماشین میدرخشیدند. داخلِ ماشینِ امنیتی، سکوتِ کشندهای حاکم بود. تهیونگ و جیمین که معمولاً پایهی شوخیهای بیپایان بودند، حالا ساکت به بیرون خیره شده بودند.
جونگکوک پشت فرمان بود؛ نگاهش روی جاده قفل شده بود، اما هر از گاهی از آینه، نگاهش روی ا.ت میلغزید. ا.ت هنوز هم عکسِ پدرش کنار جونگهان را در کیفش داشت؛ وزنش انگار تمامِ شانه هایش را خرد کرده بود.
وقتی به خانه امن در شمالِ سئول رسیدند، جونگکوک بلافاصله سراغِ دیوارهی مانیتورها رفت. او وسواسی شده بود؛ وسواسِ کنترلِ همه چیز.
«باید سیستمهای امنیتی رو ارتقا بدیم،» جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت. صدایش سرد بود، اما لرزشِ خفیفی در آن وجود داشت. «اونا میدونن ما برگشتیم.»
ا.ت به سمتش رفت. «جونگکوک، ما همهچیز رو از دستِ جونگهان گرفتیم. اون الان تو حبسه.»
جونگکوک بالاخره برگشت. چشمانش از بیخوابی قرمز شده بود. «جونگهان فقط یه مهره بود، ا.ت! پدرِ تو... اون هنوز بیرونه. اون هنوز یه امپراتوری داره که به قدرتِ جونگهان وابسته نبود.»
همان لحظه، لپتاپِ ا.ت شروع به بوق زدن کرد. یک کدِ رمزنگاری شدهیِ قدیمی که فقط پدرش از آن استفاده میکرد. ا.ت با دستانی لرزان نشست و صفحه را باز کرد. یک پیام متنی روی مانیتور نقش بست:
*«پرندهای که از قفس فرار کرده، همیشه راهِ خونه رو پیدا میکنه. سئول خیلی کوچیکه، دخترم.»*
ا.ت نفسش حبس شد. جونگکوک بالای سرش حاضر شد و پیام را خواند. دستش را محکم روی میز کوبید. «این یه تهدیدِ مستقیمه. اون داره بازیت میده.»
روزهای بعد، جهنم بود. پیامها پشتِ سرِ هم میآمدند. گاهی عکسِ ا.ت در کافیشاپ، گاهی عکسی از خانهی امن از زاویهای که فقط یک تکتیرانداز میتوانست آن را بگیرد. جونگکوک دیگر اجازه نمیداد ا.ت حتی یک قدم بدونِ او یا محافظانش بیرون برود. تنش بینشان به اوج رسیده بود؛ جونگکوک میترسید و این ترس، او را عصبی و کنترلگر کرده بود.
«بس کن!» یک شب ا.ت در میانهی بحث، فریاد زد. «تو داری منو تو قفسِ خودت حبس میکنی، فرقی با پدرم نداری!»
جونگکوک به سمتش آمد، فاصلهشان آنقدر کم بود که نفسهایشان در هم میآمیخت. نگاهش از خشم به یک غمِ عمیق تغییر کرد.
ادامه در کامنت ها
#پارت_32
"سقوط امپراتوری سایهها"
«انبار متروکه — نیمهشب»
فضای انبار سنگین بود. مدارکِ کیفِ نقرهای، مثل یک بمبِ ساعتی بین آنها قرار داشت.
ا.ت عکس را در دست گرفت. پدرش، در کنارِ جونگهان (پدر جونگکوک)، در حالِ خندیدن در یک مهمانی خصوصی. تمامِ دنیای ا.ت در آن لحظه فروریخت.
جونگکوک آرام نزدیک شد. نگاهش دیگر سرد نبود، پر از آشفتگی و دودلی بود؛ بینِ عشقی که به ا.ت داشت و کینهای که از آن عکس ساطع میشد.
«ا.ت...»
ا.ت بدونِ نگاه کردن به او گفت:
«من نمیدونستم. قسم میخورم جونگکوک، من هیچی از این شراکتِ کثیف نمیدونستم.»
جونگکوک دستش را روی شانهی ا.ت گذاشت، اما انگار هنوز یک دیواری بینشان بود.
«میدونم. ولی الان... حالا که حقیقت رو میدونیم، همهچیز فرق کرده.»
قبل از اینکه حرفش تمام شود، صدای انفجارِ درِ اصلی انبار سکوت را شکست. افرادِ جونگهان وارد شدن
«نبرد نهایی»
نبرد، بیرحمانه بود. تهیونگ و جیمین با تمام قدرت از خروجی محافظت میکردند. جونگکوک اسلحه را به سمتِ مردی گرفت که تمامِ زندگیاش را ویران کرده بود.
«تموم شد، جونگهان!» جونگکوک فریاد زد. «مدارک دستِ منه. پلیس و همکارای سابقِ تو دارن میرسن. بازیِ تو اینجا تموم شد.»
جونگهان، در میانِ دود و آتش، پوزخندی زد.
«تو فکر میکنی با این کاغذها پیروز میشی؟ تو هنوز ضعیفی، جونگکوک. هنوز برایِ کسی که دوستش داری میلرزی.»
جونگکوک نگاهی به ا.ت کرد که با شجاعت در حالِ پاک کردنِ ردِ دیجیتالیِ حضورشان در سیستمهای انبار بود.
«اون ضعف نیست. اون دلیلیه که باعث میشه تو رو شکست بدم.»
با یک شلیکِ دقیق، جونگکوک کپسولِ گازِ پشتِ سرِ پدرش را هدف گرفت. انفجار بزرگی رخ داد. جونگهان در میانِ آوارها گیر افتاد و قبل از اینکه بتواند فرار کند، توسط نیروهای ویژهای که ا.ت از قبل با کدگذاریِ امنیتی به محل کشانده بود، محاصره شد.
پدرِ جونگکوک سقوط کرد. امپراتوریاش در آن شبِ بوسان برای همیشه دفن شد.
ا.ت خیلی ارام قدم برداشت به سمت جونگ کوک با لحنی ارام و مطمئن زمزمه کرد..
«تموم شد... جونگ کوک »
کوک خیلی اروم اسلحه اش رو پایین اورد و به چشماش خیره شد..
«تموم شد... ا.ت »
«بازگشت به سئول»
«سایههایِ بیدار در سئول»
سئول بعد از آن آشوبِ بوسان، برای ا.ت دیگر شهرِ همیشگی نبود. چراغهای نئونیِ شهر، زیر بارانِ ریزِ شبانه، مثلِ قطراتِ خونی روی شیشه ماشین میدرخشیدند. داخلِ ماشینِ امنیتی، سکوتِ کشندهای حاکم بود. تهیونگ و جیمین که معمولاً پایهی شوخیهای بیپایان بودند، حالا ساکت به بیرون خیره شده بودند.
جونگکوک پشت فرمان بود؛ نگاهش روی جاده قفل شده بود، اما هر از گاهی از آینه، نگاهش روی ا.ت میلغزید. ا.ت هنوز هم عکسِ پدرش کنار جونگهان را در کیفش داشت؛ وزنش انگار تمامِ شانه هایش را خرد کرده بود.
وقتی به خانه امن در شمالِ سئول رسیدند، جونگکوک بلافاصله سراغِ دیوارهی مانیتورها رفت. او وسواسی شده بود؛ وسواسِ کنترلِ همه چیز.
«باید سیستمهای امنیتی رو ارتقا بدیم،» جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت. صدایش سرد بود، اما لرزشِ خفیفی در آن وجود داشت. «اونا میدونن ما برگشتیم.»
ا.ت به سمتش رفت. «جونگکوک، ما همهچیز رو از دستِ جونگهان گرفتیم. اون الان تو حبسه.»
جونگکوک بالاخره برگشت. چشمانش از بیخوابی قرمز شده بود. «جونگهان فقط یه مهره بود، ا.ت! پدرِ تو... اون هنوز بیرونه. اون هنوز یه امپراتوری داره که به قدرتِ جونگهان وابسته نبود.»
همان لحظه، لپتاپِ ا.ت شروع به بوق زدن کرد. یک کدِ رمزنگاری شدهیِ قدیمی که فقط پدرش از آن استفاده میکرد. ا.ت با دستانی لرزان نشست و صفحه را باز کرد. یک پیام متنی روی مانیتور نقش بست:
*«پرندهای که از قفس فرار کرده، همیشه راهِ خونه رو پیدا میکنه. سئول خیلی کوچیکه، دخترم.»*
ا.ت نفسش حبس شد. جونگکوک بالای سرش حاضر شد و پیام را خواند. دستش را محکم روی میز کوبید. «این یه تهدیدِ مستقیمه. اون داره بازیت میده.»
روزهای بعد، جهنم بود. پیامها پشتِ سرِ هم میآمدند. گاهی عکسِ ا.ت در کافیشاپ، گاهی عکسی از خانهی امن از زاویهای که فقط یک تکتیرانداز میتوانست آن را بگیرد. جونگکوک دیگر اجازه نمیداد ا.ت حتی یک قدم بدونِ او یا محافظانش بیرون برود. تنش بینشان به اوج رسیده بود؛ جونگکوک میترسید و این ترس، او را عصبی و کنترلگر کرده بود.
«بس کن!» یک شب ا.ت در میانهی بحث، فریاد زد. «تو داری منو تو قفسِ خودت حبس میکنی، فرقی با پدرم نداری!»
جونگکوک به سمتش آمد، فاصلهشان آنقدر کم بود که نفسهایشان در هم میآمیخت. نگاهش از خشم به یک غمِ عمیق تغییر کرد.
ادامه در کامنت ها
- ۱.۰k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط