{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لطفا حمایت کنید

( لطفاً حمایت کنید ♥️ )

نام : سرنوشت لیا

P:12

ویو لیا

لیا:ایییییییی موهاموووووو ول کن عوضییییییییییییییایییییییییییییی(گریه)

مرده موهای لیا رو گرفت و رو زمین خوابوندش و خودشم رو لیا خیمه زده
و داشت گردن لیارو مارک مینداخت

لینو:هوییییییییییی مردیکه از روش بلند شوووووو

لیا:کمک کمک کمک یکی بهم کمک کن از رو‌م بلند شووووووووووووو(گریه)

ویو لینو

اون مرده کثافت عوضی میخواد به لیا تعرض کنه زودتر باید دستامو باز کنم
با هر زوری بود با چاقو دستامو باز کردم
و بلند شدم اون مرده منو نمی‌دید در قفس منم باز کرده بود ارو ارو رفتم داخل قفس لیا و یک چوب خیلی خیلی بزرگ برداشتم و زدم تو سر اون مرده اوخخخخخخخ پوکید از سرش داشت
خون میومد خون رو لباس لیا

لینو:لیا حالت خوبه
لیا بیهوش شده بود از بس جیغ زده بود
آروم است رو بغل کردم و برمش بیرون شب بود تو یک جنگل بود نمی‌دونستم راه نجات کجاست سمت راست مو نگاه کردم یک نورو کوچیک به چشمم برخورد کرد به همون سمت رفتم که لیا گفت

لیا:ک.مک ترو...خدا یکی ب.ه.م ک.مک ک..نه

لینو:لیا نترس من کنارتم

لیا:لینو ت..رو.خدا و.لم ن.کن(بغض)

لینو:نترس عزیزم من کنارتم

لیا اصلا جون نداشت از صداش معلوم بود
همینجوری داشتم به سمت همون نور میرفتم که رسیدم به یک جاده لیا رو گذاشتم کنار یک درخت و رفت وسط جاده که یک ماشین داشت از اونجا رد میشد که جلو ماشین وایسادم و گفتم

لینو:توروخدا به ما کمک کنید خواهش میکنم
که یک زنو شوهر از ماشین پیاده شدن مرده گفت

مرده:چیشده شما اینجا چیکار میکنید

لینو:توروخدا به منو دوست دخترم کمک کنید مارو یک مرده دوزدیده بود

مرده: باشه دوست دخترت کجاست

لینو : کنار اون درخته

زن او مرده: باشه بریم رسوارش کنیم

لیارو رسوار کردیم و رفتیم طرف یک بیمارستان اون لیا رو بستری کردیم و منم یک سرم زدم

ویو نویسنده

بعدش به خانواده هاشون خبر دادن و بعدش معلوم شد که لینو لیا رو ندزدیده
و بعدشم رفتن اون مرد و دستگیر کردند

فلش بک به یک هفته بعد

(ادمینتون اصلا حوصله نداره🙃)

ویو لیا

بعداز یک هفته استراحت دیگه باید برم
مدرسه

فلش بک به داخل مدرسه

وقتی وارد شدم همه ی بچه ها اومدن د رو برم و ازم حالمو میپرسیدن تو اون جمعیت چشمم فقط لینو رو میدید که هیوجین اومد سمت و حالمو پرسید بعدش کل بچه ها حالشو پرسیدن حتی سون بعدش لیا رفتش کیفشو گذاشت بالا اومد تو حیاط مدرسه رو یکی از نیمکت ها نشست و در همون لحظه لینو داشت میومد طرفش

ویو لینو

لینو :حالت چطوره لیا

لیا:خوبم تو چطوری

لینو:(خنده)منم خوبم

لیا:من یک ک تشکر بهت بدهکارم

لینو:تشکر؟تشکر برای چی

لیا:برا اینکه منو از اون مرده نجات دادی

لینو:اون که وظیفه بوددددد لیاااامممممم

لیا:وظیفه بود! لیاااامممممم ؟(خنده با قهقه)

واییییییییی این دختر چرا اینقدر قشنگگگ میخندم وای چرا اون می‌خنده من قند تو دلم آب میشه مخصوصا برای چاله گونه هاشششششش سون داشت میومد طرفمون و اومود کنارمون وایساد و گفت

سون:داشتین در مورد چی حرف می‌زدین که اینجوری با قهقهه ی بلند می‌خندید

لیا:داشتم از لینو بابت اینکه منو نجاتم داد تشکر میکردم

سون:اهابعدش باهاش دعوا نمیکنی دیگه با گریه از مدرسه بری بیرون

لینو:چی میگی سون منظورت چیه

سون :چرا طرفداریشو می‌کنی

لینو :من کیه طرفداریشو کردم

لیا:من میرم شما دوتا و تنها می‌زارم

سون :آره برو
(لیا رفتش)

لینو:چرا اینجوری حرف میزنی

سون : چجوری چرا از وقتی اون دختره اومده تو این مدرسه رفتارت با من سرد شدههه ها نکنه ازم خسته شدی میخوای بری با اون لیا جونت

لینو:چی داری میگی

سون:اههههه ازت متنفرم لینو
و رفتش داخل کلاس

اهههههه دیگه این دخترههههه شورشو دراوردهههه خستم کردهههههه

بعدش منم رفتم کلاسی.......🙂

ادامه دارد:❤️

شرایط 👇

لایک:۱۲

کامنت:۱۶

بازنشر:۵

#فیک#رمان
دیدگاه ها (۱۹)

(لطفاً حمایت کنید❤️)نام : سرنوشت لیا P:۱۳ویو لیاواااا چرا ای...

(لطفاً حمایت کنید♥️)نام: سرنوشت لیاP:14ویو لینو تو کلاس بودم...

(لطفاً حمایت کنید❤️)نام: سرنوشت لیا P:۱۱(ویو لینو ) یک روز ب...

(لطفاً حمایت کنید ♥️)نام: سرنوشت لیا P:10(ویو لیا)حالم خوب ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط