{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شکارچی و کبوتر

شکارچی و کبوتر
یکی بود یکی نبود . در یکی از روزها صیادی زندگی میکرد که کارش صید پرندگان بود او پرنده های بیچاره را فقط برای لذت وتفریح میکشت و بازی تربیت شده داشت که نام این باز را شهباز گذاشته بود . صیاد او را با خود به شکار می برد واز او می خواست تا پرنده ها را شکار کند و به نزد صیاد آورد.

در یکی از روزها که صیاد با شهباز به شکار رفته بودند در صحرا به کبوتر کوچکی برخوردند که بی خبر از وجود صیاد در حال پریدن بود.

صیاد از شهباز خواست تا او را صید کند شهباز هم بالهای بزرگش را گشود وبه سوی کبوتر پرواز کرد. کبوتر وقتی چشمش به بالهای افراشته و چشمان خشمناک شهباز افتاد زهره اش آب شد وبا دستپاچگی به این سو وآن سو پرید تا بلکه باز شکاری دست از سرش بردارد ورهایش کند اما به هر طرف که می پرید باز شکاری هم به او را دنبال میکرد تا اینکه کبوتر بیچاره خسته شد و به پشت شاخه ای پناه بردو سرش را درزیربالهایش پنهان کرد ودر انتظارچنگالهای مرگبار ماند تا کی بر سرش فرود آید . شهباز بر بالای سر کبوتر منتظر دستور صیاد بود و مردصیاد در پایین درخت با دیدن تقلاهای کبوتر احساس لذت می کرد.

در این لحظه کبوتر کوچک رو به آسمان کرد واز خدای مهربان تقاضای کمک نمود وگفت: ای خدای مهربان ،من موجودی بی دفاع هستم که سایه نامردمی وظلم بر سرم سایه افکنده به من کمک کن چون فقط تویی که در زمان بی کسی به داد بندگانت می رسی .

خداوند دعای کبوتر را شنید و به امر الهی ماری بزرگ پای صیاد را گزید واورا کشت. کبوتر وقتی دید صیاد مرده است به پایین درخت رفت و از لابلای شاخه های درهم درختان شروع به پرواز کرد و شهباز هم او را تعقیب میکرد تا اینکه ناگهان بالهایش در بین شاخه ها گیر کردو شست وهر قدر تلاش کرد نتوانست خود را برهاند و بدینگونه کبوتر باکمک خداوند مهربان نجات یافت و گفت:

هر که دل بندد به مهرولطف حق میشود الطاف حق را مستحق

لیک هر کس دل به نومیدی سپرد عاقبت در رنج وناکامی بمرد
دیدگاه ها (۲)

جان مادرتون اگه رفتین بیرون اشغال نریزید..... حق ناس خدا شاه...

چرا والدین پیر میشوند؟ روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک م...

خیلی قشنگه حتما بخونید... یک مرد بود که تنها بود. یک زن بو...

من که میخوام تو عروسیم «اُملت» بدم! . . چیه؟ میدونی یه بربری...

عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۰ (از زبان راوی )چند ساعتی ب...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁷دود کم‌کم از بین می‌رفت ...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۰ سه روز، سریع‌تر ا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p79«احتمالاً... هر روز از کسی که منو آور...

پآرت⁹نوا و یونگی مثل همیشه از خواب بیدار شدن و رفتن...توراه ...

...My evil angel...پارت⁵🪽🔥 فصل سومنگهبان تالار خاطرات...سکوت...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۳صدای قدم‌های نگهبان‌ها در راهرو...

جنگل نفرین شده پارت ۲۴(فکر کنم)

FALLEN ECHOESPart 12هیونجین وقتی از ساختمان متروکه خارج شد، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط