Part هفت سایه و یک رز
✨ Part ³ : هفت سایه و یک رز ✨
در همین لحظه، گروهی از طرفداران کانگ سعی کردند از دور با پرتاب سنگ شیطنتی کنند. اما قبل از اینکه سنگ به جانگمی نزدیک شود، جونگکوک آن را در هوا قاپید و با نگاهی که خبر از یک طوفانِ اکشن جدید میداد، به سمت آنها قدم برداشت. آن روز همهی مدرسه فهمیدند که جانگمی دیگر تنها نیست؛ او حالا قلبِ تپندهی هفت مردی بود که تمام دنیا از شنیدن نامشان به لرزه میافتاد. آنها نه تنها محافظ او، بلکه تبدیل به «صدای» او شده بودند.
هفتهها گذشت و نام «جانگمی» در دبیرستان سئول مترادف با «خط قرمز» شده بود. اما «کانگ»، سردستهی قلدرها که غرورش توسط اعضا له شده بود، نمیتوانست شکست را بپذیرد. او میدانست که حریف هفت برادر نمیشود، پس سراغ برادر بزرگترش که رئیس یک باند خیابانی کوچک بود رفت. آنها نقشهی شومی کشیدند: کشاندن جانگمی به یک تله، دور از چشم محافظانش.
یک عصر جمعه، وقتی اعضا برای یک جلسهی فوری توسط نامجون فراخوانده شده بودند، پیامی برای جانگمی آمد. پیامی که ادعا میکرد از طرف «جین» است و از او میخواست به کتابخانهی قدیمی و متروکهی پشت مدرسه برود. جانگمی که به آنها اعتماد کامل داشت، بدون معطلی راهی شد.
به محض ورود به ساختمان تاریک، در پشت سرش قفل شد. کانگ همراه با ده نفر از اراذل و اوباش با چوب و زنجیر از میان سایهها بیرون آمدند. کانگ با نیشخندی زشت گفت: «خب، رز کوچولو... حالا ببینم اون هفت نفر چطوری میخوان از راه دور نجاتت بدن!»
جانگمی ترسیده بود، اما این بار چشمانش را نبست. او به تبلتش چنگ زد، اما یکی از اراذل با لگد آن را خرد کرد. بغض در گلوی جانگمی شکست، اما صدایی بیرون نیامد. درست وقتی کانگ دستش را بالا برد تا ضربهای بزند، صدای انفجار مهیبی از سمت درِ ورودی بلند شد.
دیوار بتنی فرو ریخت و یک موتور سیکلت مشکی با سرعتی سرسامآور وارد سالن شد. راننده کسی نبود جز جونگکوک. او در حالی که موتور هنوز در حرکت بود، پایین پرید و با یک حرکت چرخشی، لگد محکمی به سینهی کانگ زد که او را چند متر آنطرفتر پرتاب کرد.
لحظاتی بعد، بقیهی اعضا از میان گرد و غبار ظاهر شدند. نگاه تهیونگ و جیمین سردتر از همیشه بود. نامجون با آرامشی ترسناک دستکشهای چرمیاش را دستش کرد و گفت: «یادم نمیآد اجازه داده باشم کسی به اموال من دست بزنه.»
صحنهی اکشن واقعی شروع شد. جیمین با حرکات آکروباتیک و سرعتی، دو نفر را همزمان از پای درآورد. شوگا و هوسوک مثل یک تیم هماهنگ، با ضربات دقیق و حرفهای، اراذل را یکی پس از دیگری به زمین میدوختند. جین که همیشه نقش برادر مهربان را داشت، حالا مثل یک مبارز بیرحم، راه فرار را بر بقیه بسته بود.
جونگکوک در حالی که نفسنفس میزد، به سمت جانگمی رفت. او را که در گوشهای مچاله شده بود، بلند کرد و در آغوش گرفت. حس کردن گرمای تن جونگکوک، تمام ترسهای جانگمی را ذوب کرد.
🍓🫐✨
در همین لحظه، گروهی از طرفداران کانگ سعی کردند از دور با پرتاب سنگ شیطنتی کنند. اما قبل از اینکه سنگ به جانگمی نزدیک شود، جونگکوک آن را در هوا قاپید و با نگاهی که خبر از یک طوفانِ اکشن جدید میداد، به سمت آنها قدم برداشت. آن روز همهی مدرسه فهمیدند که جانگمی دیگر تنها نیست؛ او حالا قلبِ تپندهی هفت مردی بود که تمام دنیا از شنیدن نامشان به لرزه میافتاد. آنها نه تنها محافظ او، بلکه تبدیل به «صدای» او شده بودند.
هفتهها گذشت و نام «جانگمی» در دبیرستان سئول مترادف با «خط قرمز» شده بود. اما «کانگ»، سردستهی قلدرها که غرورش توسط اعضا له شده بود، نمیتوانست شکست را بپذیرد. او میدانست که حریف هفت برادر نمیشود، پس سراغ برادر بزرگترش که رئیس یک باند خیابانی کوچک بود رفت. آنها نقشهی شومی کشیدند: کشاندن جانگمی به یک تله، دور از چشم محافظانش.
یک عصر جمعه، وقتی اعضا برای یک جلسهی فوری توسط نامجون فراخوانده شده بودند، پیامی برای جانگمی آمد. پیامی که ادعا میکرد از طرف «جین» است و از او میخواست به کتابخانهی قدیمی و متروکهی پشت مدرسه برود. جانگمی که به آنها اعتماد کامل داشت، بدون معطلی راهی شد.
به محض ورود به ساختمان تاریک، در پشت سرش قفل شد. کانگ همراه با ده نفر از اراذل و اوباش با چوب و زنجیر از میان سایهها بیرون آمدند. کانگ با نیشخندی زشت گفت: «خب، رز کوچولو... حالا ببینم اون هفت نفر چطوری میخوان از راه دور نجاتت بدن!»
جانگمی ترسیده بود، اما این بار چشمانش را نبست. او به تبلتش چنگ زد، اما یکی از اراذل با لگد آن را خرد کرد. بغض در گلوی جانگمی شکست، اما صدایی بیرون نیامد. درست وقتی کانگ دستش را بالا برد تا ضربهای بزند، صدای انفجار مهیبی از سمت درِ ورودی بلند شد.
دیوار بتنی فرو ریخت و یک موتور سیکلت مشکی با سرعتی سرسامآور وارد سالن شد. راننده کسی نبود جز جونگکوک. او در حالی که موتور هنوز در حرکت بود، پایین پرید و با یک حرکت چرخشی، لگد محکمی به سینهی کانگ زد که او را چند متر آنطرفتر پرتاب کرد.
لحظاتی بعد، بقیهی اعضا از میان گرد و غبار ظاهر شدند. نگاه تهیونگ و جیمین سردتر از همیشه بود. نامجون با آرامشی ترسناک دستکشهای چرمیاش را دستش کرد و گفت: «یادم نمیآد اجازه داده باشم کسی به اموال من دست بزنه.»
صحنهی اکشن واقعی شروع شد. جیمین با حرکات آکروباتیک و سرعتی، دو نفر را همزمان از پای درآورد. شوگا و هوسوک مثل یک تیم هماهنگ، با ضربات دقیق و حرفهای، اراذل را یکی پس از دیگری به زمین میدوختند. جین که همیشه نقش برادر مهربان را داشت، حالا مثل یک مبارز بیرحم، راه فرار را بر بقیه بسته بود.
جونگکوک در حالی که نفسنفس میزد، به سمت جانگمی رفت. او را که در گوشهای مچاله شده بود، بلند کرد و در آغوش گرفت. حس کردن گرمای تن جونگکوک، تمام ترسهای جانگمی را ذوب کرد.
🍓🫐✨
- ۳۵۲
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط