{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part تقاص ابریشمی

✨ Part ¹⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨

یک هفته از آن شبِ خونین گذشته بود. حالا دیگر خبری از زنجیر و شکنجه‌های جیمین نبود، اما چیزی که جای آن را گرفته بود، برای جانگ می به همان اندازه سنگین بود: اطاعتِ مطلق.

جانگ می با لباسی سیاه و ساده، موهایی که به سادگی پشت سرش جمع شده بود و چشمانی که همیشه به زمین دوخته شده بود، در راهروهای عمارت حرکت می‌کرد. او حالا خدمتکار شخصی جونگ‌کوک بود؛ کسی که باید قبل از بیدار شدن او، قهوه‌اش را آماده می‌کرد، لباس‌هایش را مرتب می‌کرد و در تمام طول روز، مثل یک سایه، چند قدم عقب‌تر از او راه می‌رفت.

جونگ‌کوک در سالن ناهارخوری بزرگ نشسته بود و به گزارش‌های نامجون گوش می‌داد. جانگ می با سینی نقره‌ای در دست، لرزان لرزان جلو آمد تا فنجان قهوه را روی میز بگذارد.

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش کند، با لحنی سرد گفت: «شکرش زیاده، جانگ می. چند بار باید بهت بگم؟»

جانگ می بلافاصله عقب رفت و سرش را خم کرد.
«معذرت می‌خوام ارباب... همین الان عوضش می‌کنم.»

جونگ‌کوک ناگهان دستش را دراز کرد و مچِ دستِ جانگ می را گرفت. او را به سمت خودش کشید، طوری که صورت جانگ می درست مقابل صورت او قرار گرفت. «بهم نگاه کن. وقتی با من حرف می‌زنی، چشمات رو از زمین بردار. یادت نرفته که کی بهت اجازه داد توی این عمارت نفس بکشی، نه؟»

جانگ می با ترس به چشمانِ نافذِ او خیره شد. «نه... فراموش نکردم.»

جونگ‌کوک پوزخندی زد و دستش را رها کرد. «خوبه. امشب مهمون داریم. یونگی و جیمین برای شام میان اینجا تا درباره‌ی مرزهای جدید حرف بزنیم. تو مسئولِ پذیرایی هستی. اگه حتی یک قطره شراب روی میز بریزه، یا اگه لحن صدات ذره‌ای لرزش داشته باشه... می‌دونی که جیمین چقدر مشتاقه دوباره تو رو توی اون اتاقِ پایین ببینه..»

جانگ می از شنیدن اسم جیمین و اتاقِ پایین، لرزه‌ی خفیفی بر اندامش نشست. «اطاعت می‌شه، ارباب. همه‌چیز بی‌نقص خواهد بود.»

شب فرا رسید. اعضای اصلی دور میز گرد نشسته بودند. جانگ می با وقاری که از ترس ریشه می‌گرفت، دور میز می‌چرخید و برای آن‌ها شراب می‌ریخت. جیمین با نگاهی شیطنت‌آمیز او را زیر نظر داشت.

«رئیس، باید اعتراف کنم...» جیمین در حالی که لیوانش را بالا می‌برد، گفت: «رام کردن این دختر، شاهکار تو بود. یادمه چطور چنگ می‌زد و فریاد می‌کشید، حالا ببین چطور مثل یک فرشته‌ی ساکت دور میز می‌گرده.»



🍓🫐✨
دیدگاه ها (۳)

✨ Part ¹⁶ : تقاصِ ابریشمی ✨ یونگی با خونسردی گفت: «فرشته یا ...

میگم من الان که داشتم پارت ها رو نگاه میکردم متوجه یه چیزی ش...

✨ Part ³ : هفت سایه و یک رز ✨در همین لحظه، گروهی از طرفداران...

✨ Part ¹⁴ : تقاصِ ابریشمی ✨ وقتی ماشین به عمارت رسید، جونگ‌ک...

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

ادامه وقتی یک سادیسمی عاشقت شده بود پارت چهاررفت تو آشپز خون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط