{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁸⁶
_شاید تا یه هفته برنگردم
چند لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد:سر وقت و مرتب غذاتو بخور
نگاهش جدی‌تر شد.
_شب‌ها هم دیر نخواب
نفسمو کلافه دادم بیرون و گفتم:نگران نباش..از پس خودم برمیام
چند ثانیه نگاهم کرد و گفت:می‌دونم
بعد خیلی آروم ادامه داد:ولی بازم مراقب خودت باش
دلیل این نگرانی رو میدونستم..
اون نگرانیش برای من نبود،برای بچه‌ای بود که فکر می‌کرد توی شکممه..
و همین دردناک بود.
جونگ‌کوک دستشو داخل جیبش گذاشت و گفت:شب بخیر
+شب بخیر
و من،وقتی در اتاقم رو بستم،برای چند ثانیه بهش تکیه دادم.
امروز بیشتر از همیشه خسته بودم.
از این نقاب..
از دروغ..
از این عمارت..
لباس‌هام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
چشم‌هام رو بستم.
و بعد از چند ساعت جنگیدن با فکرهام،چشم‌هام سنگین شد و خوابم برد.

صبح،مثل همیشه با صدای رفت و آمد خدمتکارها از خواب بیدار شدم.
چند لحظه به سقف خیره موندم و بعد از تخت پایین اومدم.
با اینکه پنجره بسته بود اما سرما اتاق رو گرفته بود.
لباس‌مو پوشیدم و موهامو مرتب کردم.(لباس اسلاید بعد)
بعد از اتاق بیرون اومدم.
راهرو هنوز خلوت بود و نور کم‌رنگ خورشید از پنجره‌های بلند روی کف مرمری افتاده بود.
آروم از پله‌ها پایین رفتم.
اما همین که وارد سالن شدم،صدای چند نفر از حیاط به گوشم رسید.
صدای قدم‌های سریع..
صدای بسته شدن درِ ماشین‌ها..
و صدای محافظ‌ها.
ناخودآگاه به سمت پنجره رفتم.
پرده رو کنار زدم.
چند ماشین مشکی جلوی عمارت پارک شده بودن.
چند محافظ اطرافشون وایساده بودن و هرکدوم مشغول آماده شدن بودن.
و بین اون‌ها..
جونگ‌کوک.
با همون کت مشکی همیشگی،کنار ماشین وایساده بود و با یکی از محافظ‌ها صحبت می‌کرد.
پس واقعاً داشت می‌رفت.
برای چند ثانیه فقط از پشت پنجره نگاهش کردم.
نمی‌دونستم چرا..
اما فکر کردن به اینکه قرار بود برای چند روز نباشه،حس عجیبی توی دلم انداخته بود.
نباید برام مهم می‌بود.
قرار بود از نبودنش استفاده کنم.
قرار بود نقشه‌ی فرارم رو جلو ببرم.
اما پا‌هام..
قبل از اینکه حتی خودم تصمیم بگیرم،به سمت درِ عمارت حرکت کردن.
چند لحظه بعد وارد حیاط شدم.
هوای صبح خنک بود و باد ملایمی بین درخت‌ها می‌پیچید.
جونگ‌کوک همون لحظه سرشو بالا آورد.
نگاهش مستقیم روی من ثابت موند.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد از محافظ فاصله گرفت و به سمتم اومد...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۴۴)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁵یهو با گرمایی که روی زانوم احساس کردم...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁴اما من هنوز نمی‌فهمیدم دلیل این رفتار...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁹باید همه‌ی این فکرها رو برای چند ساعت...

بوسه مرگ "پارت ۲۱"ویو ا.ت همین که آخرین جرعه‌ی آب‌پرتقالم رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط