سلام دوستان👋
سلام دوستان👋
من سهیلا هستم متولد1382و29شهریور درقائمشهربدنیا اومدم .
من عاشق رنگ صورتیم❤
داداشم اسممو گرفت مبینا
تواقوامدهمه منو سهیلا صدا میزنن و دوستام منو مبینا
سه تا آجی واقعی و همکلاسی دارم عاطفه و دنیا و تارا خیلی دوسشون دارم💋
دوتا داداش بزرگ تراز خودم دارم
من تا کلاس پنجم یه دختر شاد سرحال همرودوس داشتم
توفامیل تک بودم
همه هم منو دوس دارن منم همرو دوست داشتم
تااینکه عید1394به خونه مادر خانوم دایی بزرگم رفتیم
همه فامیل اونجا جمع بودن
یهو همه چی تغییررر کرد
شدم یه دختر دیووونه😣
متنفر از خودم و خونوادم
دلیلش میدونین چیه😐 ؟؟
محمد!!
زندگی و بدبختی منم از همین اسم شروع میشه😢
محمد ،محمد،محمد،محمد
هعیییییی بگذریم
بهم درخواست دوستی داد منم بهش گفتم فکرامو میکنم و بهت خبر میدم
انگار خواستگار واسم اومده باشه بخوام واس زندگیم تصمیم بگیرم😂
یه هفته طول کشید و جوابمو بهش گفتم
باهاش رفیق شدم تا یه ماه باهاش راحت نبودم تا کم کم قرار میزاشتیم و همدیگرو میدیدیم
دیگ شد همه زندگیم شده نفسم شده همه کسم
دوسال رو به خیر رو خوبی گذروندیم طوری که بهش میگفتم محمد میگفت جانم
میدونست دردم چیه 😑 😢
میومد دنبالم منو میبرد بیرون ولی بازم نرفتن به بیرون دردم نبود
میدونست اگ توآغوشم نگیرمش آروم نمیشم😢 😢
دی ماه 1395بهم یهو خبر داد که باید ازهم جداشیم
دلیلش اینکه مادرش نمیخواست مابهم برسیم
چیزی که مادرش بهونه کرد گفت من یه دختری رو واس محمدم نشونش کردیم
محمدم یه قرار ساده گزاشت و این خبر رو خیلی آروم بهم گفت
برای آخرین بارم طوری بغلش کردم که نزاشتم حتی خودشو تکون بده😢
تاجای امکان بوسه بارونش کردم😣
بعدم رفت
رفت😮 ......
محمدم رفت
همه کسم رفت کسی بهش میگفتم زندگیم رفت
😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢
آخ که دلم لک زده براش
محمدممم کجاییی که دارم بدون تودق میکنم
بعد این قضیه یه ماه بعدخودکشی کردم
اونجا محمد رو دیدم دستاشو گرفتم حالم خوب شد
بعداون مدت دیگ ندیدمش😞
دیگ اون دختر خوشحال کجارفت
کجاس اون دختری که همه دوسش داشتن
محمدم رفت سرخونه زندگیش من موندم
خودمو تنهاییمو شبای گریه دارم😢
هعیییییییییی........
این داستان نیس این سرنوشت زندگی منه 😢
من سهیلا هستم متولد1382و29شهریور درقائمشهربدنیا اومدم .
من عاشق رنگ صورتیم❤
داداشم اسممو گرفت مبینا
تواقوامدهمه منو سهیلا صدا میزنن و دوستام منو مبینا
سه تا آجی واقعی و همکلاسی دارم عاطفه و دنیا و تارا خیلی دوسشون دارم💋
دوتا داداش بزرگ تراز خودم دارم
من تا کلاس پنجم یه دختر شاد سرحال همرودوس داشتم
توفامیل تک بودم
همه هم منو دوس دارن منم همرو دوست داشتم
تااینکه عید1394به خونه مادر خانوم دایی بزرگم رفتیم
همه فامیل اونجا جمع بودن
یهو همه چی تغییررر کرد
شدم یه دختر دیووونه😣
متنفر از خودم و خونوادم
دلیلش میدونین چیه😐 ؟؟
محمد!!
زندگی و بدبختی منم از همین اسم شروع میشه😢
محمد ،محمد،محمد،محمد
هعیییییی بگذریم
بهم درخواست دوستی داد منم بهش گفتم فکرامو میکنم و بهت خبر میدم
انگار خواستگار واسم اومده باشه بخوام واس زندگیم تصمیم بگیرم😂
یه هفته طول کشید و جوابمو بهش گفتم
باهاش رفیق شدم تا یه ماه باهاش راحت نبودم تا کم کم قرار میزاشتیم و همدیگرو میدیدیم
دیگ شد همه زندگیم شده نفسم شده همه کسم
دوسال رو به خیر رو خوبی گذروندیم طوری که بهش میگفتم محمد میگفت جانم
میدونست دردم چیه 😑 😢
میومد دنبالم منو میبرد بیرون ولی بازم نرفتن به بیرون دردم نبود
میدونست اگ توآغوشم نگیرمش آروم نمیشم😢 😢
دی ماه 1395بهم یهو خبر داد که باید ازهم جداشیم
دلیلش اینکه مادرش نمیخواست مابهم برسیم
چیزی که مادرش بهونه کرد گفت من یه دختری رو واس محمدم نشونش کردیم
محمدم یه قرار ساده گزاشت و این خبر رو خیلی آروم بهم گفت
برای آخرین بارم طوری بغلش کردم که نزاشتم حتی خودشو تکون بده😢
تاجای امکان بوسه بارونش کردم😣
بعدم رفت
رفت😮 ......
محمدم رفت
همه کسم رفت کسی بهش میگفتم زندگیم رفت
😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢 😢
آخ که دلم لک زده براش
محمدممم کجاییی که دارم بدون تودق میکنم
بعد این قضیه یه ماه بعدخودکشی کردم
اونجا محمد رو دیدم دستاشو گرفتم حالم خوب شد
بعداون مدت دیگ ندیدمش😞
دیگ اون دختر خوشحال کجارفت
کجاس اون دختری که همه دوسش داشتن
محمدم رفت سرخونه زندگیش من موندم
خودمو تنهاییمو شبای گریه دارم😢
هعیییییییییی........
این داستان نیس این سرنوشت زندگی منه 😢
- ۵.۹k
- ۱۱ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط