{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دختر خاص پارت 20

رمان دختر خاص پارت 20


«بذار ببینم چی شده که انقدر...» حرفش تو گلوش خشکید. خون بخونش پرید. «آخر هفته؟ بوسان؟ معرفی به خانواده؟!»

جونگ‌کوک و جیمین هر دو یهو جمع شدن دور صفحه گوشی.

جونگ‌کوک: «یعنی ما باید بریم خونه‌شون؟ پیش پدر و مادرش؟»

جیمین: «مهمونی کوچیک... یعنی شام؟ یعنی باید باهاشون حرف بزنیم؟»

ات گوشی رو پس گرفت و با دو دست پشتش قایم کرد. «نه بابا! نمی‌ریم! من بهش میگم نمیشه!»

تهیونگ دستش رو روی شونه‌ات گذاشت. «چرا نمیشه؟ می‌ترسی؟»

«می‌ترسم؟ آره می‌ترسم! اونجا خونواده‌من! پدرم اگه بفهمه سه تا پسر... باهام...» ات نتونست جمله رو تموم کنه.

جیمین به آرومی جلوش ایستاد. «ما چیکاریم؟ دوستای خوبتیم که اومدن باهات آشنا بشن. چیز دیگه‌ای لازم نیست بفهمن. حالا نه.»

ات نفس عمیقی کشید. «معلومه که می‌فهمن. مامانم مثل راداره. یه نگاه به من و شما می‌کنه، همه چی رو می‌فهمه.»

جونگ‌کوک خندید. «پس مامانت خیلی باهوشه. عالیه. ما هم آدمای باهوشیم. پس جور میشه.»

ات با ناباوری بهش نگاه کرد. «تو واقعاً فکر می‌کنی جور میشه؟ ما داریم از یه رابطه‌ی... چهار نفره حرف می‌زنیم!»

تهیونگ شونه بالا انداخت. «لزومی نداره همه چی رو بگیم. فقط می‌ریم یه آخر هفته، یه کم با هم حرف می‌زنیم، خنده می‌کنیم، برمی‌گردیم. کار سختی نیست.»

ات انگشت‌هاش رو توی موهاش فرو برد. «خدایا... چرا زندگیم اینقدر پیچیده شده؟»

جیمین دستش رو برد و آروم دست‌های ات رو از روی صورتش کنار زد. «چون لیاقت یه زندگی خاص رو داری. حالا بیا تصمیم بگیریم. کی بریم؟ چی بپوشیم؟ چی هدیه ببریم؟»

ات دهنش باز موند. «یعنی واقعاً دارین می‌این؟»

سه تا سر، همزمان، تکون خوردن به علامت "بله".

ات چند لحظه به سقف نگاه کرد، انگار از خدا کمک می‌خواست. بعد یه نفس بلند کشید و گفت:

«باشه. ولی اگه پدرم تفنگش رو آورد پایین، شما خودتون رو گناهکار بدونین.»

تهیونگ با خنده گفت: «پدرت تفنگ داره؟»

ات با صورت کاملاً جدی: «شکارچیه. ببر کوه‌های بوسان رو شکار می‌کنه.»

جونگ‌کوک و تهیونگ یهو نگاهشون به هم گره خورد و صورتشون یه کمی رنگ پرید.

جیمین اما فقط لبخند زد و گفت: «پس بهتره خودمونو خوب معرفی کنیم.»

ات گوشی رو برداشت و با دستای لرزون به مامان جواب داد:

ات: «باشه مامان. می‌یایم. جمعه عصر. سه تا دوستم هم هستن. زیادی ذوق نکن ها😂»

پاسخ مامان فوری اومد:

مامان❤️: «آفرین دخترم! همه چی رو آماده می‌کنم. دلم برات تنگ شده❤️❤️❤️»

ات گوشی رو انداخت روی مبل و صورتش رو توی دست‌هاش قایم کرد. «من دیوونه شدم. حتماً دیوونه شدم.»

جونگ‌کوک کنارش نشست و دستش رو دور کمرش حلقه کرد. «نکنه پشیمون شدی؟»

ات از لای انگشت‌هاش نگاهش کرد. «پشیمون؟ نه. ترسیده. خیلی زیاد.»

تهیونگ از اون طرف کنارش نشست. «از چی بیشتر می‌ترسی؟ اینکه مامانت ما رو دوست نداشته باشه، یا اینکه دوست داشته باشه؟»

ات یه لحظه فکر کرد. «نمی‌دونم. شاید از اینکه همه چی خیلی خوب پیش بره.»

جیمین که هنوز ایستاده بود و بهشون نگاه می‌کرد، گفت: «ترس از خوشبختی، طبیعیه. ولی نذار مانع بشه.»

ات سرش رو بلند کرد و به جیمین نگاه کرد. تو صورتش یه آرامشی دید که بهش قوت قلب داد. «باشه. پس برنامه اینه: جمعه صبح وسایلمون رو می‌بندیم، بعدازظهر حرکت می‌کنیم بوسان. آخر هفته رو پیش خونوادم می‌مونیم، یکشنبه شب برمی‌گردیم.»

تهیونگ: «کجا می‌خوابیم؟»

ات: «خونه‌مون بزرگه. اتاق مهمون داره. سه تا اتاق مجزا.»

جونگ‌کوک: «مجزا؟ یعنی هر کدوم تو یه اتاق جدا؟»

ات با نگاه تیز: «آره. مگه چی فکر کرده بودی؟»

جونگ‌کوک ناخنش رو کشید. «هیچی... هیچی.»

جیمین خندید. «خوب. پس این چند روز رو باید خودمونو آماده کنیم. طرز حرف زدنمون، نوع لباس پوشیدنمون، رفتارمون... همه چی باید کنترل بشه.»

ات گفت: «فقط خودتون باشین. مامانم قلابیه. اگه بازی در بیارین، می‌فهمه.»

سه تاشون به هم نگاه کردن. تهیونگ گفت: «پس بهترین نسخه از خودمون رو نشون می‌دیم. ولی واقعی.»

جونگ‌کوک با ذوق گفت: «من می‌تونم املت درست کنم براشون. مامانت عاشقم میشه.»

ات خندید. «املت که کافیه. مامانم به قابلیت آشپزی شوهر دخترش خیلی اهمیت میده.»
دیدگاه ها (۳)

رمان دختر خاص پارت21همین که «شوهر دخترش» از دهان ات پرید، سه...

ات برگشته بود خونه. یه هفته توی بیمارستان بود، تزریق خون گرف...

رمان دختر خاص پارت 19

چندپارتی جونگ کوک پارت هفت

part30 عشق پنهان《ویو ات》از کنار جونگ کوک رفتم و نشستم روی صن...

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط