{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۹


خاطرات ناروتو: بخش اول
ناروتو حالش خوب بود، کنار پدر و مادرش به خوبی و خوشی داشت زندگی میکرد. کلی دوست داشت و بخاطر برونگرا بودن و رفتار با نشاطش همه دوستش داشتند. ۵ سالگی رفت مهد کودک و حتی انجا هم توی ارتباط گرفتن موفق بود.
N:"مامانی باورت میشه؟ امروز بهمون یاد دادن حرف 'ن' بنویسیم. من اسم خودم و تو و بابایی رو نوشتم. ما هممون 'ن' داریم."
و تند تند شروع کرد غذایش را خوردن. کوشینا لبخند مهربانی زد:"پسر قشنگم، مهد کودکو دوست داری؟"
ناروتو با ذوق دست هایش را بالا برد:"خیییییلی."
Ku:"بابایی شب میاد. میخوای بری یکم بخوابی؟ بعدش که اومد سه تایی بازی میکنیم."
ناروتو فهمید که مادرش راست میگوید، خمیازی ای کشید:"باشه. بابا اومد بیدارم میکنی؟"
کوشینا سر تکان داد:"معلومه. خوب بخوابی."
ناروتو رفت توی اتاقش تا یک چرت بعد از ظهر بزند. ساعت حدود ۵ و نیم عصر بود. خوابید توی تختش و پتو را کشید روی خودش. تختش جلوی کمد بود و از انجا بود که...ناروتو چیز هایی دید.

کمد، جایی که همه چیز در ان خلاصه شده بود. جایی که سرنوشت ناروتو تغییر کرد.
او توی تختش خواب بود، یک بچه ۵ ساله که هیچی از بیماری و توهم نمیدانست. نیمه های رویایش، از خواب پرید. گرمش بود و عرق کرده بود، هوا تاریک شده بود و هیچی معلوم نبود. همانطور که نفس نفس میزد صاف توی تختش نشست:"مامان؟"
جوابی نیامد. ناروتو ترسید، میخواست از تخت برود پایین ولی بدنش قفل کرد وقتی رسما به وضوح یک چشم قرمز را از لای در کمد دید. اشک توی چشم هایش جمع شد:"اون...چیه؟"
ارام برگشت زیر پتویش، ولی هر چقدر چشم هایش را مالید ان چشم از بین نمیرفت و صاف زل زده بود بهش. صدای ناروتو در نمیامد که درخواست کمک کند.
"ناروتو، اسمت اینه؟"
ان صدای هیولا وار به قدری ترسناک بود که اشک جمع شده توی چشم های ناروتو، ریخت روی گونه هایش. هیچ کاری جز زل زدن و تند تند نفس کشیدن نمیتوانست بکند.
"من دوست جدیدتم. از دوست پیدا کردن خوشت میاد؟"
و در کمد اهسته باز شد. به محض اینکه صدای جیر جیر لولای در توی اتاق پیچید، ناروتو جیغ بنفش کشید:"ماماااااااان!"

از ان روز همه چیز تغییر کرد. ناروتو هفته ای یکبار به این اتفاق دچار میشد و کوراما را میدید. بچه ی بیچاره استرس وجودش را میجوید و مثل قبل شادی نمیکرد. هر چقدر کوشینا و میناتو بهش اطمینان دادند که هیولای داخل کمد وجود ندارد، ناروتو باورش نمیشد. اتفاقات روز به روز بیشتر میشدند تا جایی که در ۷ سالگی، ناروتو هر روز کوراما را حس میکرد. باهاش اشنا شده بود و شده بود تکه ای از وجودش. هر جا که میرفت سردرد میگرفت و گریه میکرد. کم کم دوست هایش ترکش کردند و تنها شد.
N:"ولی چرا؟ من سالمم، اون دنبالم میاد بخدا راست میگم."
ولی دوست هایش چون نمیتوانستند کوراما را ببینند، حرفش را باور نکردند:"برو بابا. تو دنبال جلب توجهی ناروتو، مدام به یجایی جیغ میزنی که هیچی اونجا نیست. بیا دیگه دوست نباشیم."
N:"ولی راست میگم، کوراما هست، اون واقعا همینجاست."
ناروتو که تنها شد، منزوی تر شد. از همان سن کم مدام توی اتاقش میماند و با کوراما حرف میزد. کوراما از او استفاده کرد تا قدرتمند شود، ادم های دور ناروتو را پس زد و او را فقط برای خودش نگه داشت تا انرژی بگیرد. هر چقدر ناروتو بیشتر با کوراما حرف میزد، بیشتر وابسته اش میشد.

Mi:"ناروتو، پسرم. ما تصمیم‌گرفتیم که، بری پیش یه دکتر. مطمئنم دکتر میتونه کمکت کنه عزیزم"
Ku:"اره، تازه ابنباتم بهت میده ها. بیا بریم ببینیم اقای دکتر دوست داره با کوراما دوست بشه یا نه."
ولی ناروتو کلک انها را خوانده بود، هیچ جا نمیامد و از خانه حتی بیرون هم نمیرفت:"نههه نمیخوام. من مریض نیستم. انقد نگید مریضم شما دیگه مثل بقیه نباشید."
و شروع کرد گریه کردن. میناتو و کوشینا سریع بغلش کردند:"نه نه نه کی گفته مریضی؟ تو فقط یه دوست خیالی داری درسته؟"
میناتو با نگرانی به کوشینا نگاه کرد و زمزمه کرد:"شاید بزرگتر بشه از یادش بره."
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۸وقتی ساسکه از سلول ناروتو خارج شد و در میله ای را پشت ...

پارت ۷

پارت ۴۲میناتو و کوشینا کمک کردند بچه ها را از انباری جمع کنن...

پارت ۴۳صبح که کاکاشی بیدار شد دید با همان لباس رسمی ها توی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط