پارت
پارت ۸
وقتی ساسکه از سلول ناروتو خارج شد و در میله ای را پشت سرش قفل کرد، دوباره ناروتو ماند و افکارش. کم کم دوباره توهم داشت میامد سراغش تا اینکه صدای مردانه ای از سلول روبرویی گفت:"جدیدی نه؟ دیروز خیلی وحشی بازی دراوردیا."
ناروتو به سلول روبرویی نگاه کرد، انطرف راهرو. یک مرد که همان لباس های بیمارستانی را به تن داشت، پایین تختش نشسته بود. موهای سفیدش توی سایه کمی طوسی دیده میشدند و یک جای زخم روی چشم چپش داشت. ناروتو پلک زد تا بهتر ببیند:"تو کی ای دیگه؟"
مرد نیشخند زد:"بهم بگو کاکاشی، به هر حال ما مثل همیم. تو هنوز جوونی، بهتر نیست تو این مدت که اینجایی یه هم صحبت داشته باشی؟"
چشم های ناروتو گشاد شد، سریع از روی تخت بلند شد و چسبید به میله ها:"تو چند وقته اینجایی؟"
کاکاشی فکر کرد، بعد کمی سرش را خاراند:"نمیدونم، فکر کنم یه ۵ سالی میشه."
N:"پنج ساللللل؟! من نمیتونم انقد طولانی اینجا دووم بیارم."
کاکاشی نیشخند زد:"نگران نباش بچه، عادت میکنی. بعدشم، رفته رفته اختلال روانیت بهتر میشه. بنظرم ارزششو داره."
ناروتو کنجکاو شد:"تو مریض ساسکه ای؟"
K:"نه، مریض یکی دیگه م. یه متخصص دیگه درمانم میکنه چون من توهم نمیزنم."
N:"اختلالت چیه؟"
کاکاشی لبخند زد:"من وسواس دارم. حتما دیدی روزی صد بار میرم حموم."
ناروتو نگاهی به کاکاشی انداخت، میتوانست بگوید عملا از تمیزی برق میزند:"منم...توهمی ام. ینی بقیه اینجوری میگن."
K:"اسمت چیه؟"
N:"ناروتو."
K:"خوشبختم."
●
بعد از ظهر، ناروتو به زور دو دقیقه چشم هایش را بسته بود. هر کاری میکرد خوابش نمیبرد و مدام ذهنش به 'اگه' و 'اما' های مختلف پر بود. کم کم میخواست سرش را بکوبد به دیوار:"بسه دیگه ناروتو انقد فکر نکن."
"ساسکه رو بیخیال شو ناروتو، بیا ازین گورستون فرار کنیم."
N:"خفه شو کوراما، برای یبارم که شده دست از سرم ور دار."
"واقعا میخوای درمانت کنه؟ میخوای ضعیف بشی؟ من خیلی دارم بهت هشدار میدم ناروتو، تنهایی برات بهتره."
ناروتو کم کم میخواست جیغ بکشد که یک پرستار در سلولش را باز کرد:"ساعت ۴ عه ناروتو، دکتر منتظرته."
ناروتو ایستاد تا به دست هایش زنجیر وصل کنند، با اینکه حس بدی بهش منتقل کرد. پشت پرستار راه افتاد، توی راه هم مدام زیر لب داشت با خودش حرف میزد. وارد یک راهروی تاریک شدند. ضربان قلب ناروتو رفت بالا:"وایسا، کجا داریم میریم؟"
پرستار اطمینان داد:"نترس جای بدی نیست."
تاریکی مثل مار توی وجود ناروتو میچرخید و حس میکرد تسلط کوراما دوباره دارد او را میگیرد تا اینکه رسیدند به یک اتاق. پرستار که در آهنی را باز کرد، ساسکه نشسته بود و روبرویش یک صندلی مثل صندلی های دندانپزشکی بود. ولی به جای اینکه آینه یا چیز های بی خطر داشته باشد، سیم و سوزن و صفحه ی تلوزیون داشت. ناروتو رفت عقب:"این چیه دیگه؟ من اونجا نمیشینم."
Sa:"قرار نیست کار خطرناکی کنیم ناروتو بیا."
N:"...من نمی"
ولی پرستار او را نشاند روی صندلی:"به حرف دکتر گوش کن."
ناروتو استرس گرفت، دوباره حس کرد کوراما دور و برش است. ولی ساسکه دستی به شانه او زد:"نترس، فقط چند تا سیم حسگره میخوام وصل کنم به دستات و پیشونیت. درد نداره."
ناروتو سعی کرد تکان نخورد. ساسکه یچیزی مثل چشم بند را بست دور چشم های او و بازویش را با یک کش محکم بست قبل از اینکه دور مچ دستش یک سیم بپیچاند.
Sa:"سعی کن به کوراما فکر کنی. میخوام ببینم تا چه حد اذیتت میکنه، ضربان قلبت روی مانیتور میاد. خب، الان چه حسی داری؟"
ناروتو کمی مکث کرد:"تاریکه."
Sa:"خب...چیزی میبینی؟"
N:"نه هنوز...تاریکه."
Sa:"عجله نکن."
چند لحظه گذشت، بعدش ساسکه فهمید ضربان قلب ناروتو خیلی الکی دارد میرود بالا. نگاهی به مانیتور انداخت:"ناروتو؟"
N:"دیگه داره زیادی تاریک میشه، خیلی داره کم نور میشهههههه."
ساسکه سریع بلند شد:"اوکی اوکی داد نزن، الان بهتره؟"
و چشم بند را برداشت. ناروتو نفس راحتی کشید:"وای..."
Sa:"خب گوش کن ناروتو، من یچیزی فهمیدم."
ناروتو ولو شد روی صندلی:"چی فهمیدی؟"
ساسکه نشست پشت میز:"کوراما یه نوع جدیدشه. اون از ترس تو و بقیه ادما قدرت نمیگیره، از تنهاییت قدرت میگیره. بخاطر همین میخواد تو رو برای خودش نگه داره و بقیه رو پس بزنه. وقتی تو تنها بمونی، بیشتر بهش فکر میکنی و اینجوری اون بزرگتر میشه."
ناروتو اب دهانش را قورت داد:"چیکار باید کنم؟"
Sa:"باید از تنهایی در بیای."
وقتی ساسکه از سلول ناروتو خارج شد و در میله ای را پشت سرش قفل کرد، دوباره ناروتو ماند و افکارش. کم کم دوباره توهم داشت میامد سراغش تا اینکه صدای مردانه ای از سلول روبرویی گفت:"جدیدی نه؟ دیروز خیلی وحشی بازی دراوردیا."
ناروتو به سلول روبرویی نگاه کرد، انطرف راهرو. یک مرد که همان لباس های بیمارستانی را به تن داشت، پایین تختش نشسته بود. موهای سفیدش توی سایه کمی طوسی دیده میشدند و یک جای زخم روی چشم چپش داشت. ناروتو پلک زد تا بهتر ببیند:"تو کی ای دیگه؟"
مرد نیشخند زد:"بهم بگو کاکاشی، به هر حال ما مثل همیم. تو هنوز جوونی، بهتر نیست تو این مدت که اینجایی یه هم صحبت داشته باشی؟"
چشم های ناروتو گشاد شد، سریع از روی تخت بلند شد و چسبید به میله ها:"تو چند وقته اینجایی؟"
کاکاشی فکر کرد، بعد کمی سرش را خاراند:"نمیدونم، فکر کنم یه ۵ سالی میشه."
N:"پنج ساللللل؟! من نمیتونم انقد طولانی اینجا دووم بیارم."
کاکاشی نیشخند زد:"نگران نباش بچه، عادت میکنی. بعدشم، رفته رفته اختلال روانیت بهتر میشه. بنظرم ارزششو داره."
ناروتو کنجکاو شد:"تو مریض ساسکه ای؟"
K:"نه، مریض یکی دیگه م. یه متخصص دیگه درمانم میکنه چون من توهم نمیزنم."
N:"اختلالت چیه؟"
کاکاشی لبخند زد:"من وسواس دارم. حتما دیدی روزی صد بار میرم حموم."
ناروتو نگاهی به کاکاشی انداخت، میتوانست بگوید عملا از تمیزی برق میزند:"منم...توهمی ام. ینی بقیه اینجوری میگن."
K:"اسمت چیه؟"
N:"ناروتو."
K:"خوشبختم."
●
بعد از ظهر، ناروتو به زور دو دقیقه چشم هایش را بسته بود. هر کاری میکرد خوابش نمیبرد و مدام ذهنش به 'اگه' و 'اما' های مختلف پر بود. کم کم میخواست سرش را بکوبد به دیوار:"بسه دیگه ناروتو انقد فکر نکن."
"ساسکه رو بیخیال شو ناروتو، بیا ازین گورستون فرار کنیم."
N:"خفه شو کوراما، برای یبارم که شده دست از سرم ور دار."
"واقعا میخوای درمانت کنه؟ میخوای ضعیف بشی؟ من خیلی دارم بهت هشدار میدم ناروتو، تنهایی برات بهتره."
ناروتو کم کم میخواست جیغ بکشد که یک پرستار در سلولش را باز کرد:"ساعت ۴ عه ناروتو، دکتر منتظرته."
ناروتو ایستاد تا به دست هایش زنجیر وصل کنند، با اینکه حس بدی بهش منتقل کرد. پشت پرستار راه افتاد، توی راه هم مدام زیر لب داشت با خودش حرف میزد. وارد یک راهروی تاریک شدند. ضربان قلب ناروتو رفت بالا:"وایسا، کجا داریم میریم؟"
پرستار اطمینان داد:"نترس جای بدی نیست."
تاریکی مثل مار توی وجود ناروتو میچرخید و حس میکرد تسلط کوراما دوباره دارد او را میگیرد تا اینکه رسیدند به یک اتاق. پرستار که در آهنی را باز کرد، ساسکه نشسته بود و روبرویش یک صندلی مثل صندلی های دندانپزشکی بود. ولی به جای اینکه آینه یا چیز های بی خطر داشته باشد، سیم و سوزن و صفحه ی تلوزیون داشت. ناروتو رفت عقب:"این چیه دیگه؟ من اونجا نمیشینم."
Sa:"قرار نیست کار خطرناکی کنیم ناروتو بیا."
N:"...من نمی"
ولی پرستار او را نشاند روی صندلی:"به حرف دکتر گوش کن."
ناروتو استرس گرفت، دوباره حس کرد کوراما دور و برش است. ولی ساسکه دستی به شانه او زد:"نترس، فقط چند تا سیم حسگره میخوام وصل کنم به دستات و پیشونیت. درد نداره."
ناروتو سعی کرد تکان نخورد. ساسکه یچیزی مثل چشم بند را بست دور چشم های او و بازویش را با یک کش محکم بست قبل از اینکه دور مچ دستش یک سیم بپیچاند.
Sa:"سعی کن به کوراما فکر کنی. میخوام ببینم تا چه حد اذیتت میکنه، ضربان قلبت روی مانیتور میاد. خب، الان چه حسی داری؟"
ناروتو کمی مکث کرد:"تاریکه."
Sa:"خب...چیزی میبینی؟"
N:"نه هنوز...تاریکه."
Sa:"عجله نکن."
چند لحظه گذشت، بعدش ساسکه فهمید ضربان قلب ناروتو خیلی الکی دارد میرود بالا. نگاهی به مانیتور انداخت:"ناروتو؟"
N:"دیگه داره زیادی تاریک میشه، خیلی داره کم نور میشهههههه."
ساسکه سریع بلند شد:"اوکی اوکی داد نزن، الان بهتره؟"
و چشم بند را برداشت. ناروتو نفس راحتی کشید:"وای..."
Sa:"خب گوش کن ناروتو، من یچیزی فهمیدم."
ناروتو ولو شد روی صندلی:"چی فهمیدی؟"
ساسکه نشست پشت میز:"کوراما یه نوع جدیدشه. اون از ترس تو و بقیه ادما قدرت نمیگیره، از تنهاییت قدرت میگیره. بخاطر همین میخواد تو رو برای خودش نگه داره و بقیه رو پس بزنه. وقتی تو تنها بمونی، بیشتر بهش فکر میکنی و اینجوری اون بزرگتر میشه."
ناروتو اب دهانش را قورت داد:"چیکار باید کنم؟"
Sa:"باید از تنهایی در بیای."
- ۲.۰k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط